به کابل رسیدم. مصروف، راضی و امیدوارم. امیدوارم که این تابستان به خوبی بگذرد، که درد کمتر باشد، خشونت نباشد، ترور و انفجار روزهای ما را تلخ نکند.
رسیدن طعم شیرینی دارد. دیدن اعضای خانواده و در نزدیکی آنها بودن، خود را در بی نظمی و شور زنده گی خانواده گی غرق کردن، کابل را، هوایش را، خاکش را، فضایش را، در سینه انباشتن، سرشار کننده است.
هوا بهاری است. صبح ها نسیم ملایمی می وزد و شب ها هوا خنک و دلپذیر است.
به خانه تازه ای کوچیده ایم. امسال برق دایمی داریم و این نعمتی بزرگ است که زنده گی ما را آسان کرده است. آب هم داریم و نیازی نیست به خاطر آب آشامیدنی به چاه سر کوچه برویم. جلال، برادر کوچکم، با هیجان شاور حمام را برایم نشان داد و با ساده گی کودکانه میخواست طرز استفاده اش را به من یاد بدهد. به خاطر آوردم که او در مهاجرت، آواره گی و فقر بزرگ شده است و با تسهیلات زنده گی مدرن و شهری کمتر آشناست. آب اشامیدنی و برق در کابل تجمل محسوب میشود.
در خانه با یک همسایه زنده گی می کنیم تا بار کرایه خانه سبک تر شود. جا تنگ است. شب با مادر و پدر و اقبال و جلال در یک اتاق می خوابم. تشناب کوچک و تنگ است. جایی برای تنها نشستن و خلوت گزیدن نیست. با وجود این شکرگزارم که هنوز توانایی زنده گی در کابل را داریم.
دعای شب و روز مادرم این است که امسال حملات انتحاری کم و یا گم شود و انتخابات صلح آمیز برگزار شود. این دعای خیلی هاست. مادرم می گوید تا زمانی که آرامی است، از قیمتی شکایت نخواهد کرد. زنده گی دشوار و فقیرانه تا زمانی که صلح باشد، قابل تحمل است.
کار را آغاز کرده ام. محیط کاری خوب و همکارانم صمیمی هستند. فکر می کنم در این دو روز خیلی آموخته ام. نه ماه زنده گی در امریکا اطلاعاتم را در مورد معادلات سیاسی در اینجا و محیط کاری کمرنگ کرده بود.
دوستانم را میبینم. زنگ می زنم. زنگ می زنند. حس خوبی است دوباره وصل شدن. هنوز هم چند نفری هستند که امید از دست نداده اند و به اختیار خود در این کشور مانده اند و تقلا میکنند. دیدن شان الهام بخش است.
تشنه ام. تشنه بیشتر آموختن، بیشتر غرق شدن، بیشتر مفید بودن، بیشتر مهر ورزیدن و شادمان ساختن.
میخواهم بسیار بشنوم و خیلی ها را ببینم.
شهرزاد