۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

نیمیم ز ترکستان...

محیط دفتر من در اینجا یک محل چند-فرهنگی است که به فرهنگ، و خاصتا به فرهنگ های اسلامی می پردازد. همکارانم دانشجویانی از سراسر جهان هستند. در محل کارم بود که برای اولین بار با دانشجویانی از قرغیزستان، بوسنیا، مراکش و سینیگال آشنا شدم و چند رنگی و غنای فرهنگ های اسلامی مرا شگفت زده کرد.
قهرمان، که سال گذشته با مهربانی به من ازبیکی خواندن و نوشتن را آموخت، در بخارای شریف به دنیا آمده و بزرگ شده است. او از تاجیکان بخاراست، ولی به روانی به زبان های روسی و ازبیکی، همچنان انگلیسی و فرانسوی صحبت می کند. او یکی از محدود کسانی در میان آشنایانم است که میتوانم به سه زبان با او صحبت کنم، انگلیسی، فارسی و ازبیکی. آنچه ما را به هم نزدیک می کند، بر علاوه عقاید همسان ما در مورد بعضی مسایل، زبان ازبیکی و فرهنگ مشترک آسیای میانه است که مرا به یاد خانه و شهر زادگاهم آقچه می اندازد. بسیار روزهاست که من مترادف انگلیسی یک اصطلاح مروج در شمال افغانستان را از او می پرسم و یا او با کلماتی مثل "کیبانو" به سراغ من می آید تا با هم مترادف انگلیسی آن را بیابیم و بعد به سراغ محسن، دوست ایرانی ما می رویم، چون "کیبانو" احتمالا ربطی به "کدبانو" دارد و...
محسن، که به قهرمان خواندن و نوشتن فارسی می آموزد، از اصفهان است. او یگانه ایرانی در میان ماست و بسیار فروتن و ساده و خوش برخورد. من ، قهرمان و مارال دوست ترکمنستانی ما گاهی دسته جمعی محسن را آزار می دهیم و از "ایرانی" بودن همه چیزهای خوب و همه شخصیت های شناخته شده حرف می زنیم. اما او خیلی با جنبه است و به دل نمی گیرد.. روز گذشته وقتی محسن به شوخی گفت: یهودی ها نژاد برگزیده هستند. ما همه پرسیدیم: برگزیده تر از ایرانی ها؟.
این بحث ایرانی بودن همه شخصیت های برجسته، گاهی دوستان عرب ما را هم وارد گفتگو می کند. آنها هم در شوخی شامل میشوند و بحث بر سر ابوریحان بیرونی و علی سینای بلخی (که قهرمان می گوید از آنهاست) و... شروع میشود. در آخر، همه ما به تاکید بر مشترکات ما، به این دعواهای کودکانه می خندیم.
نوشاد خان، دوست پاکستانی ما، استاد زبان پشتوست. او با پروژه افغانستان هم همکار است و به دلیل کمسوادی من در پشتو، مصاحبه های پشتویی را که در افغانستان انجام گرفته ترجمه می کند. گاهی در فهم بعضی کلمات و اصطلاحات که مربوط به تاریخ افغانستان است در می ماند و بعد با هم کار می کنیم تا متن را ترجمه کنیم. او دغدغه مهمش سیاست است، اما گاهی از ادبیات، موسیقی و فولکلور پشتو با هم حرف می زنیم و تاثیر اردو دری و پشتو بر همدیگر.
بسیار روزها شده که در دفتر من برای لحظاتی کار را متوقف کنم و خودم را در زیبایی مکالمات دوستانم غرق کنم و در زبان های آشنا و نا آشنا غوطه بزنم. دوستان عربم، یکی از مراکش، دیگری از عراق، و دیگری دختری مصری که در افریقای جنوبی بزرگ شده و پدرش فرانسوی است، وقتی حرف می زنند مرا به کوچه های دمشق، به رمان های نجیب محفوظ، به یاد شعرهای قبانی و ترانه های ام کلثوم می اندازند. وقتی "حبیبتی" صدایم می کنند و دست روی شانه ام می گذارند، دلم سرشار از مهر می شود.
وقتی من و محسن و قهرمان تلاش می کنیم با هم فارسی حرف بزنیم و هر جمله با خنده پایان می یابد، فکر می کنم این محل کمی آشنا تر شده است. وقتی با دوستان هندی ، پاکستانی و نیپالی ام ترانه های بالیوودی را زمزمه می کنم و یا شعر غالب و تاگور می خوانیم، برای لحظاتی خودم را فارغ از دغدغه ها و نگرانی ها می یابم.
هیچ وقت یادم نمی رود با فخر و شادمانی به دوستان ترکمن، ازبیک، قرغیز، سیکه و بلوچم بگویم که در میان هموطنان من همزبانان خویش را خواهند یافت. اما آمیختگی فرهنگی و زبانی و مذهبی افغانستان کاملا استثنایی نیست، ایران نیز خانه مشترک ترک ها، لرها عربها و کردها و.. است و هند میهمان تنوع مذهبی و فرهنگی، و ازبیکستان و .....
با همه تنوع، مشترکات ما حتی امروز بعد از همه مرزبندی ها، فراوان است. وقتی میبینم هر کسی که در اطرافم است در گفتگویش از کلمات فارسی، عربی یا ترکی (یا هر سه) استفاده می کند می بینم که ریشه های ما در هم آمیخته تر از آنیست که کسی بتواند جدایشان کند. وقتی با هم از مشکلات مشترک فقر، بی عدالتی، جنگ و تبیش علیه زنان صحبت می کنیم دلم سخت می گیرد، ولی وقتی انرژی، امید و نشانه های دوستی و پیوند را می بینم، امیدوار میشوم.
پس از هر گفتگوی ما، در می بایم به هم بسیار نزدیکتر از آنیم که خود میدانیم و تفاوت های ما، پیوند ما را زیباتر می کند. در خیالم، پلی را می بینم از ادبیات و هنر، سرود و ترانه، که ما را به هم وصل می کند..شاید دوستانم راست می گویند که با وجود همه مشترکات ما، خوشبینی(ساده لوحی؟) من استثنایی است.امیدوارم این حکم را به همه افغان ها تعمیم ندهند.

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

میخواهم...

سرما رویم را شلاق می زند. به زیر کرتی ام نفوذ می کند، از لایه های مختلف لباسم می گذرد و به قلبم هجوم می آورد. دلم در میان سینه یخ می زند. شانه هایم را نزدیک می کنم، نزدیک تر.. کوچک و کوچک و کوچکتر می شوم. آرزو می کنم میتوانستم از اینجا بروم.. بروم..
میخواهم به شهری دور و گرم سفر کنم. به محلی آفتابی، پر سر وصدا و شادمان. میخواهم موهایم را چرب کنم، به دستانم حنا بگذارم، چشمانم را سرمه بزنم و چوری های رنگینم شرنگ شرنگ.. میخواهم باد با دامن لیمویی رنگم باز کند، آفتاب شانه هایم را، گردنم را، دستانم را گرم کند. نور با موهایم بازی کند و پشت پلک هایم را رنگین.. میخواهم بدنم را پر، کامل و آزاد حس کنم.

میخواهم پا برهنه روی علف راه بروم و هوا بوی درخت، بوی گیاه و بوی غذا بدهد. میخواهم روی زمین بنشینم و با دست قابلی بخورم. یک دیگ دال بار کنم، تند و تیز و خوشمزه. برای همه شربت لیمو بریزم و یا دوغ...
میخواهم به محلی بروم که مردم از ته دل بلند بلند بخندند، بی پروا گریه کنند، دعوا کنند، تیله کنند، دوست بدارند، گله کنند، بخوانند، داد بزنند، برقصند..
جایی که خاک نزدیک باشد، پشه ها، شب پره ها، مگس ها..
میخواهم در جایی باشم که مرا دوست بدارند، نصیحت کنند، برایم نان بپزنند، به زور بخورانند، همرایم قهر کنند، اشتی کنند، سطل آب را به سرم چپه کنند.
میخواهم در یک مهمانی بزرگ باشم، با یک عالم کودک، مردمان خوشرو و شوخ با لباس های سرخ، نارنجی، سبز، گلابی و در هم آمیختگی آرایش و عرق، موسیقی، سروصدا، بی نظمی، رقص و دسترخوان های تکه ای پر نقش و نگار و آفتابه لگن های مسی...
میخواهم شامگاهان،پیاله، پیاله، پیاله چای سبز بخورم، با پدر غزل گوش بدهم و شنای شکوهمند مهتاب را در نیلگون اسمان تماشا کنم..
اینجا برای من بیش از حد سرد، بیش از حد یکرنگ، بیش از حد منظم، بیش از حد برنامه ریزی شده است...
دلتنگم.دلتنگ نوع دیگری از زنده گی که اینجا، در دوری، واقعی تر به نظر می رسد، زنده تر و کمتر تنها...
هر چند میدانم که نباید، نباید شکایت کنم... و باید، باید از این روزهای شتابان لذت ببرم..
شاید به خاطر زمستان است
دلم بهار می خواهد.

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

حماقت

گاهی شده بر حماقت خودم بخندم، گاهی سخت خشمگین شوم ولی زود خودم را ببخشم، ولی در بعضی موارد، حماقتم مرا از خودم نا امید می کند و باورم را به داستانی که در مورد خود گفته ام، متزلزل...
یکی از داستان های که من در مورد خود به خود، و به شکل کمتر آشکاری به دیگران می گویم این است که در درس خواندن بد نیستم و با پیچ و تاب های دنیای اکادمیک آشنا شده ام و راهم را در این دنیا، در سطح لیسانس، بدون سردرگمی بسیار پیدا می کنم.. اما حماقتی که چند روز پیش مرتکب شدم، باورم را به این قصه متزلزل کرد..
وقتی میدانم دوباره حماقت کرده ام و حماقتی که بهایش برای خودم و شاید دیگران سنگین است، نخستین حسم بی باوری است.. "نه، من این کار را نکرده ام، ممکن نیست". بعد خشم و ملامتگری: "اگر به خاطر او نمیبود، من هرگز".. بعد سکوت، چون بلاخره می فهمم و می پذیرم که خودم مقصر بوده ام.... در تصویری که از خود در ذهن دارم تجدید نظر می کنم. فروتن میشوم، حداقل برای مدتی.
گاهی حماقت یادآور خوبیست برای اینکه آرام تر بر زمین گام برداریم و در برابر ضعف های بشری، در دیگران و در خودمان، ملایمتر و پذیراتر باشیم. حماقت و اشتباه هرگز بدون عواقب ناگوار نیست، اما درس هایی که از حماقت می آموزیم، در دراز-مدت بزرگتر از آن عواقب ناگوارست..
من، امروز در آن مرحله ناباوری هستم، بعد خشمگین خواهم شد، و امیدوارم، به زودی، خودم را خواهم بخشید، چون باید برای اصلاح نتایج حماقتم سخت کار کنم... مدتی وقت میگیرد...

۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

Moments of despair

Sometimes it just feels hopeless. I just want to give up. Sometimes it is beyond unbearable. I wish I hadn't known that land and this cursed sense of belonging and not belonging at the same time.
They used to call it the "land of red tulips", does anyone even remember that name? Even my friends call it the "land of Taliban", then they smile and shake their heads with sympathy: "How are things back home? Getting any better?" The answer is always: "No". But I don't say it, I tell them about one good thing that happened last month, I repeat it, try to convince them that it will finally work out. Try to convince myself.
Sometimes I dream of the gardens and laughter. I wake up and everything smells like fresh grass, I feel peace. I think I will go back and won't worry, just run, laugh, be. There will be sun, light and happiness.
Since I was born, it has never been in peace. Has it ever been in peace, even before that? I grew up, escaped, cried, worried, and worried again. I have been worrying every day of my life.
I want it back, I want my land back, I want my religion back, I want everything back. Why can't I have it? I want peace.
You try to calm me, you give me reasons, you remind me other places, you are wise, you are grown, you are my friend and although you have never been there, you love Afghanistan for me. You tell me: Come on Shahry! we are strong women. You are a strong woman, Deb, but maybe I am not. Maybe I was just pretending. I don't care anymore, I don't want to wait, I don't want to think about why it happened and keeps happening? I don't want to work, build, escape..I don't... I know it is childish, I know it doesn't help, but I am angry, I am so angry dear.
I know, I know that I can't do anything for now. I know it is just pain.... but how does that help, Deb? How does anything help?
I have told you about it right? About the beautiful mountains, beautiful people, a dry, stubborn land.. You know of my love, my irrational belonging, my longing, my pain... My inability burns me Deb, my inability to do anything meaningful, anything that helps..
One day, anger will eat me up. I will want to live, happy and free in a peaceful country.. But maybe that day will never come for me... It hurts me but I wish the day of peace finally comes, and it wouldn't matter if I am not there anymore to celebrate...
Pray for me, and pray for my land, my friend.. I have faith in prayers, sometimes..
Sorry dear, I complained a lot, I didn't intend to.. I won't show these notes to you.. But you know, you are helpful, I already feel better... And it is easier to be selfish in English... It is easier to complain..

۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

از بودن و نبودن تو..

شام روشن وسبک است. به آسمان می نگرم، ماه نو، باریک و شفاف و شناور.. ستاره رخشنده ای در کنارش.. دلم نرم میشود، آب میشود، شاد میشوم. دختری در درونم آواز می خواند: "ستاره ریزه گک پالوی ماتو.."
چشمانم را میبندم و بعد از مدت ها، ماه را در ضمیرم به روی تو می بینم. یکباره دلم میگیرد، آرزو می کنم اینجا میبودی، آرزو می کنم این ماه نو را با من تماشا می کردی.. اینقدر دیر.. اینقدر دور نمیبودی. نمیدانم خوابیده ای، بیداری، یا در کتابخانه ای سرگردان، یا کنار آتش نشسته و چای مینوشی... یا شاید مثل من مبهوت، در گوشه ای از این دنیا به زیبایی ماه تازه چشم دوخته ای..

ناجوان، دستم به تو نرسد.. بسیار ازت گله دارم. یانه، راستش را بگویم، ندارم... فقط خوشحالم که هستی، هر چند دور. خوشحالم که در ماه می بینمت.. راضیم به اینکه گاه با باد به دیدارم بیایی، حرف بزنی، قهر کنی، آشتی کنی، بخندی، آواز بخوانی.. میدانم هر روز تلاش می کنی کمی به خوبی، به زیبایی بیافزایی.. گاهی میتوانی، گاهی خودت هم غرق میشوی، تسلیم میشوی، تنبل میشوی.. نگران نباش، من هم چنینم.
من هم برایت گاهی شعر میخوانم، گاهی برایت مینویسم، نامه های کوتاه، نامه های طولانی، نامه های خشمگین و یا مهر آمیز.. گاهی می بینمت، سرت را می چرخانی و دلم با هیجان می طپد، بعد چهره ات محو میشود. گاهی دستمال گردن سبزت از دور نظرم را می رباید، اما نزدیک که می روم، تو نیستی، رفته ای.
اما، هر وقت شادمان باشم، دوست بدارم، هر زمانی اراده کنم، تو اینجایی.. پس نباید شکایت کنم..
امیدوارم ماه نو برایت بغل بغل شادمانی بیاورد.

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

آخرین ترم آخرین سال...

سلام و درود،
صنف ها شروع شده اند و بلی، هیجانزده و خوشحال هستم. اما وقتی به پایان دوره لیسانس فکر می کنم، دلتنگ میشوم. آموزش ادامه خواهد یافت (امیدوارم)، اما از گروه دوستان جدا خواهم شد و شاید این قدر زمان و فراغت برای آموزش مداوم و برنامه ریزی شده نداشته باشم..
بهرحال، بدبختانه یا خوشبختانه، همه چیز به پایان می رسد...
و از صنف هایم:
1- مفهوم "مردانگی" در آسیای جنوبی- عجیب ترین صنفی است که تا بحال گرفته ام. در مورد مردان و مردانگی خواندن در یک کالج زنانه، عجیب است.. ما عادت کرده ایم که مفهوم "زنانگی" و تغییرش را در طول تاریخ مطالعه کنیم و در مورد آن تیز بین باشیم. اما با وجود آگاهی نسبی ما از قدرت فرهنگی مفهوم "مردانگی" و مفاهیم وابسته به آن، از جزئیات شکل گرفتن این مفهوم کمتر می دانیم.. گونه های متفاوت "مردانگی"، نقش "مذکر" بودن در دین، بخصوص در مسیحیت (که خدا به نحوی پدر است، و مسیح هم مرد است و هم نیست، چون انسان نیست)، اهمیت روابط و ارگان های جنسی در تعریف مردانگی.. شگفت انگیز است. آموختن در مورد شبه قاره هند به جذابیت موضوع می افزاید، منطقه ای که از لحاظ نژادی، مذهبی و فرهنگی بسیار متنوع است.
2- جندر (ترجمه دقیق این را نمیدانم، جنسیت ترجمه ای خوبی نیست به نظرم) و جهانی شدن- این صنف بیشتر در مورد زنان است. نخستین باری است که من به شکل اکادمیک در مورد "جهانی شدن" می آموزم. علاقمندم بیشتر در مورد جهانی شدن فرهنگ و تصویرهای فرهنگی بیاموزم و در مورد مقاومت خورده فرهنگ ها در برابر فرهنگ "جهانی-غربی"
3- تاریخ تیوری های مردمشناسی- به گفته استادم این صنف در مورد نظریات "مردان مرده سفید پوست" است.. یعنی نظریات بزرگان مردمشناسی را میخوانیم که به شکل خسته کننده ای، همه مرد بودند و غربی و حالا بیشترشان رخت از جهان فانی برده اند!! تحولی که در مردمشناسی رخ داده حیرت انگیز است و میخواهم در این صنف بیشتر در مورد این تحول بیاموزم واز این که با وجود زن بودن و آسیایی بودن، میتوانم از مردمشناسی استفاده کنم، احساس شادمانی کنم!! وای اگر سه قرن پیش به دنیا می آمدم!!...
4- دفاع خودی (دفاع از خود؟)- این فوق العاده ترین صنف ما هست. نتایج عملی اش را در کوچه های کابل خواهید دید (در برابر مزاحمین).. حالا میدانم که هیچ کس، هرگز به من نیاموخته بود که وقتی مورد آزار قرار می گیرم و یا به من اهانت میشود، چگونه برخورد کنم. نوجوان که بودم، حتی از بلند کردن صدای خود در کوچه شرم داشتم و گاهی حاضر بودم کنایه، لمس و مزاحمت را تحمل کنم، اما در برابر یک مرد نیایستم..بعدها در دفاع از خود بهتر شدم با وجود آن هم بعضی مزاحمت ها را نادیده میگرفتم و یا تحمل می کردم. اما بعد از این نه!!!
5- تزم (مقاله تحقیقی ام)، که فاش می کنم موضوعش مسئله اقوام در افغانستان است، اما مطالعه من سیاسی یا تاریخی نخواهد بود، بلکه عمدتا مردمشناسانه خواهد بود.. و به همین دلیل بسیار از مصاحبه ها استفاده می کنم، به ریشه شناسی کلمه "قوم" و تعاریفی که مردم از این کلمه دارند و پویایی این تعریف ها خواهم پرداخت، و به روند سیاسی سازی "قوم" تا زمانی که این دسته بندی، مهمترین و قویترین شیوه تشکل سیاسی در افغانستان شد... جالب است.. اما بسیار میترسم. موضوعی پیچیده، حساس و چند پهلوست.. مطالعات بی طرفانه در این مورد کم صورت گرفته است و...خلاصه دشوار است، اما میتوانم بنویسمش، چون باید بنویسمش!! راه دیگری نیست!
با پرحرفی، شما را خسته کردم. شادمان و خلاق باشید.. لحظه هایتان پربار باد. من هم باید بروم و بخوابم چون فردا هزار و یک کار دارم.

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

خواهری 1 (وقتی کلمات در می مانند)




( به چی می نگرند؟ با اینهمه مهر؟)