۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه
دوست دارم ها 1
محسن نامجو را دوست دارم. کوچه های نیمه روشن را. کافه هایی را که دیوارهای سرخ و نارنجی دارند.
خواب را دوست دارم. آب تازه را دوست دارم در گرمای تابستان. دوغ را.
پاییز را دوست دارم. زرد و سرخ و نارنجی را.
دستمال گردن های سبز را.
انسان های قابل اعتماد را.
انسان های شوخ و حساس و قوی و نازنین را.
عکسی را که با مادر گرفته ام و روی میزم هست دوست دارم.
آن مجسمه فرشته ای که دست هایش را زیر زنخ گذاشته و به آسمان نگاه می کند را دوست دارم.
ماه نو را، باران نرم را، خش خش برگ ها را زیر کفش هایم.
پیراهن سبز گلدوزی و آیینه دوزی شده ام را که بوی وطن می دهد.
آب میوه را که او درست کرده بود، در یک صبح آرام تابستان
رقصیدن را دوست دارم.
شعرهای بسیار غمناکی که تارهای دلم را به صدا می آورند را..
آخرین پیاله چای قبل از آنکه به خواب می روم را.
شب های زمستان رمان خواندن را.
ایستادن روی زینه های طیاره قبل از پایان رفتن را.. و به اطراف چشم دوختن را.
رسیدن را دوست دارم.
صبح های تنبل شنبه را.. یا جمعه را.. که دیر بیدار میشوم..
فیلم های قدیمی رمانتیک را...
صلح را دوست دارم.
مفهوم "خانه" را. آرام گرفتن را. نهال کاشتن را. مهمان کردن را. پرده خریدن را. گلدان گرفتن را. مهمانی گرفتن را. دیوار تزیین کردن را. در آشپزخانه کنار مادر نشستن. با پدر بی بی سی فارسی دیدن را. صبح با صدای اقبال از خواب بیدار شدن را.
چیزهایی هم هست که دوست دارم اما تجربه نکرده ام: دیوار رنگ کردن را، بالون سواری را، از روی آتش پریدن را، راننده گی را.
آباد کردن را دوست دارم.
نوشتن را.
وبلاگ خواندن را دوست دارم. وبلاگ یافتن را، کشف کردن را. دیگران را کشف کردن و خود را در دیگران کشف کردن را.
تماشا کردن را دوست دارم. تماشای مسافران در میدان هوایی، تماشای رهگذران از پشت شیشه یک کافه. تماشای آنانیکه که دوست دارم در نور شمع. در حال خنده. در حال تمرکز.
گفتگوهای طولانی خوب را دوست دارم.
سکوت های طولانی سبک با هم را دوست دارم.
گاز خوردن را دوست دارم.
با هوش بودن را، مبارزه را، مقتدر به نظر آمدن را..
مهر را دوست دارم.
گلهای ارغوانی را.
نامه های طولانی را دوست دارم.
شعر را.
نوشته های خوب را دوست دارم. توت زمینی را. آش را. غروب کابل را. کوه ها را. کار را. گدی پران های رنگارنگ را. لباس های هندی را. گوشواره را. دوستان خوب را. یک آغوش محکم را.
زنده گی نامه ها را دوست دارم.
خود پرکارم را دوست دارم. گاهی جنب و جوش را. محافل بزرگ و بهم ریخته ولی شاد را. کودکان را دوست دارم. چشمان گویای شان را. کمال شان را. لباس های کوچک شان را. کلاه های کودکانه را دوست دارم. در آغوش که می گیرمشان دلم آرام میشود. جهان آرام می شود و من حس می کنم کاملم.
کارتون را دوست دارم.
آرایش را دوست دارم گاهی. رنگ ناخون سرخ را برای ناخن های پایم. سایه چشم را. شال های هر رنگ را.
گاهی شب زنده داری را دوست دارم.
مهمان بودن را دوست دارم. محبت دیدن را. فارغ البال بودن را.
سینما را دوست دارم. پرده های بزرگ را.
دوست دارم در چشمانم ستاره ها بدرخشند وقتی میخندم. انسان های که پاکیزه حرف می زنند، را دوست دارم. و انسان های دیوانه را.
خواهرانم را.
اقبال و جلال و شیطنت هایشان را.
بحث های سیاسی را دوست دارم. شب تا دیر کار کردن را. گاهی دلهره را دوست دارم.
گاهی بی دلیل گریستن را.
آنانیکه مرا از ته دل میخندانند را..
این حس "من آنجا که باید باشم، هستم" را.
و آیه "فبای آلاء ربکما تکذبان" را. رمضان را. وضو گرفتن را. جاینماز عمه ام را.
استانبول را دوست دارم. برلین را. و خانه هایی را که پشت پنجره شان گلدان می گذارند.
زنان و مردان کهن سال شیک پوش و دل زنده را.
بدخشان را. دریای کوکچه را.
اسم های قشنگ را دوست دارم.
سخی جان را. شب های مهتابی را. گاهی آهنگ های احمد ظاهر را.
انسان های چند زبانه را. انسان های ادبیات فهم را. انسان هایی که زیر لب زمزمه می کنند را.
وطن را. امید را. احساس تعلق را. ریشه ها را. گل لاله را. اسب را. آبی آسمان را. حس خوب غرور را. اتن را. بامیان را.
بچه های چوپان را.
نی را. نینوازان را. شب های پرستاره را.
اتاقی که روی دیوارش عکس یک فیل باشد با خرطوم پر گل..
"شاهزاده کوچولو" را.
۱۳۸۸ آبان ۵, سهشنبه
آرام و دل انگیز
یک پیاله چای داغ. بیسکویت های انگلیسی. دو دانه سیب سرخ تازه. یکی برای خوردن، یکی برای بردن.
کتابچه ها. کتاب. قلم و توش نارنجی و تخته ای پوشیده ای از یادداشت ها و اعلان ها و کارت ها.
آغاز یک روز خوب دیگر. روزی که به آموختن، گفتگوهای عمیق و لذتبخش و پیاده روی در یکی از زیباترین شهرها اختصاص یافته است.
رفتن به مرکز شهر روح مرا تازه می کند. معماری بی نظیر، رستورانت ها، کافه ها و دکان های دلنشین. مهم تر از همه گروه های بزرگ و پر جنب و جوش انسان ها از نقاط مختلف جهان.. گفتگو ها، خنده ها، نگاه های حیرت زده و پر از شگفتی، حرکاتی از روی مهربانی ومراقبت، دستان نوازشگر، بدنهای عاشق، دل های جوان و سرمست.
از پس کوچه ها می روم. گوشه های تازه را کشف می کنم. کتابخانه های کوچک و مهجور که خواندنی ترین کتاب ها را دارند. کافه های خلوتی را که روح خودشان را دارند، راه های کم گذر را که آواز را در گلوی تو بیدار می کنند.
اینجا محل خوبی برای تحقیق و مطالعه و آموزش است. اما همچنان اینجا شهر خوبی برای جوان بودن است. برای کشف و تجربه و دیوانگی.
از اینجا خوشم می آید.
....
امروز، از آن صبح هاییست که احساس رضایت عمیقی دلم را پر کرده است. از صبح های شجریان شنیدن. آرام آرام روز را آغاز کردن. به هیچ دغدغه ای. از آن صبح های در همین لحظه بودن، حال را تجربه کردن.
۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه
از بودن و نبودن تو..
چشمانم را میبندم و بعد از مدت ها، ماه را در ضمیرم به روی تو می بینم. یکباره دلم میگیرد، آرزو می کنم اینجا میبودی، آرزو می کنم این ماه نو را با من تماشا می کردی.. اینقدر دیر.. اینقدر دور نمیبودی. نمیدانم خوابیده ای، بیداری، یا در کتابخانه ای سرگردان، یا کنار آتش نشسته و چای مینوشی... یا شاید مثل من مبهوت، در گوشه ای از این دنیا به زیبایی ماه تازه چشم دوخته ای..
ناجوان، دستم به تو نرسد.. بسیار ازت گله دارم. یانه، راستش را بگویم، ندارم... فقط خوشحالم که هستی، هر چند دور. خوشحالم که در ماه می بینمت.. راضیم به اینکه گاه با باد به دیدارم بیایی، حرف بزنی، قهر کنی، آشتی کنی، بخندی، آواز بخوانی.. میدانم هر روز تلاش می کنی کمی به خوبی، به زیبایی بیافزایی.. گاهی میتوانی، گاهی خودت هم غرق میشوی، تسلیم میشوی، تنبل میشوی.. نگران نباش، من هم چنینم.
من هم برایت گاهی شعر میخوانم، گاهی برایت مینویسم، نامه های کوتاه، نامه های طولانی، نامه های خشمگین و یا مهر آمیز.. گاهی می بینمت، سرت را می چرخانی و دلم با هیجان می طپد، بعد چهره ات محو میشود. گاهی دستمال گردن سبزت از دور نظرم را می رباید، اما نزدیک که می روم، تو نیستی، رفته ای.
اما، هر وقت شادمان باشم، دوست بدارم، هر زمانی اراده کنم، تو اینجایی.. پس نباید شکایت کنم..
امیدوارم ماه نو برایت بغل بغل شادمانی بیاورد.
۱۳۸۷ آبان ۵, یکشنبه
ویرانگری خشم...
گاهی سخت خشمگین میشوم و بعد از خودم می هراسم. وقتی خشمگین میشوم، نیرویی عجیب و بسیار توانمند در درونم بیدار می شود، به اژدهایی می ماند که از دهانش آتش بریزد، میدانم، خوب میدانم، که اگر در آن لحظات خشم کاری کنم، ویرانی به بار می آورد.. ولو خشمم منصفانه و بحق باشد.. میدانم که باید صبر کنم، حرف نزنم، آتش درونم را، بغض گلویم را ببلعم، بعد در سکوت، در تنهایی، فکر کنم و تصمیم بگیرم. اما بعد از هر بار خشمگین شدن و خشم خود را بلعیدن، بسیار احساس خستگی می کنم.. و هر چند، با گذشتن از مرحله نوجوانی، تعداد چیزهایی که خشمم را بر می انگیزد، کمتر شده اند ولی هنوز گاهی بسیار خشمگین می شوم. گاهی از دست دوستان نزدیکم خشمگین میشوم، از بی تفاوتی شان، یا بی حوصلگی شان، یا کندی شان در تصمیم گیری و... گاهی خواهرانم مرا خشمگین می کنند، در بیشتر موارد من مقصرم، ولی زمانی که حس می کنم خودخواهند و مسایل مهم را نادیده می انگارند، یا به خود ضربه می زنند، خشمگین می شوم. ملامت، به خصوص اگر غیرمنصفانه باشد، بسیار خشمگینم می کند... بی عدالتی، جنگ، طالبان، تعصب و مردسالاری، مردسالاری، مردسالاری خشمگینم می کند. از اینکه دیگران برایم تصمیم بگیرند، خشمگین میشوم، هر چند بسیار وقت ها این خشم را پنهان می کنم. از اینکه یک آقا فکر کند زمین و آسمان و همه زنان برای فرمانبرداری از ایشان خلق شده، خشمگین می شوم. آنانیکه دستور میدهند را خوش ندارم. کسی که در مورد مزیت های زندگی در خارج از افغانستان یا ازدواج برای من موعظه کند، اعصابم را بر هم می ریزد. اصرار بیهوده خشمگینم می کند و جهالت... و تنبلی خودم. (مثل همین حالا که درس نمیخوانم و..)
خشمگین که میشوم معمولا خشمم را می خورم، برگ های خزان زده را پاره پاره می کنم، در کتابچه ام رسم های عجیب و ترسناک می کشم، لبم را دندان می گیرم، سکوت می کنم و حرف نمی زنم. ولی گاهی انفجار می کنم، داد می زنم و رسوایی می کنم و.. آرزو می کنم بسیار بهتر از این بتوانم خشمم را مهار کنم. شما توصیه ای برای مهار خشم دارید؟
و بسیار این چیزهایی که در دیگران میبینم و خشمگینم می کند، در خودم هم است، جهالت در من است، من هم بسیار نصیحت می کنم، برای دیگران تصمیم می گیرم و....
باری، دوستی دو سه بار وعده داد که می آید ولی حرمت وعده نگاه نداشت.. به خودش چیزی نگفتم ولی با تمام خشمم نشستم و این قهرنامه را نوشتم، که هرگز نفرستادم ولی حالا برای اینکه با شدت ویرانگری خشمم آگاه شوید و مرا نکوهش کنید ( تا اصلاح شوم) و برای اینکه کمی بر خشم من بخندید، آنرا برای شما می گذارم:
الهی هرگز نتوانی قابلی نخوری، الهی از سفر بیایی و کسی به دیدنت نیاید، الهی کمپیوترت بسوزد، الهی از کار اخراج شوی، الهی از درس اخراج شوی، پیش استاد آبرویت بره، تب کنی و کس نباشه، الهی به جای دوا، شیر ترش کدگی خره بخوری، الهی چرسی شوی، الهی پیراهنت همیشه عرق بوی بته، الهی عینک هایت بشکنه در روز امتحان، الهی کتابته ببرن پس نیارن، الهی کل شوی، الهی دچار بیهودگی شوی، الهی هر وقت قولته می شکنی، کمرت بشکنه. الهی دستت از گردنت آویزان باشه، الهی آی پادت بسوزه، الهی کل فایل هایت گم شوه، الهی عکس های خانواده گیت گم شوه، الهی هاردویرت در بگیره، الهی خانه خراب شوی، الهی در طیاره باشی و طیاره خیز بزنه و بترسی، الهی در راه پاکستان باشی و موتر تیز کنه و بترسی. الهی رئیست ظالم باشه. الهی بکفی. الهی صبح بخیزی و عینکته نیافی. الهی مادرت از خانه بکشدت، الهی بدترین انسان روی جهان خواستگارت شوه، الهی همیشه نانت شور باشه اوت تلخ.. الهی بکفی بکفی بکفی... الهی دلت زخم شوه، یک زخم کلان خونچکان. الهی کوسه ماهی شوی. الهی مادرت هیچ وقت برت پسته نته. الهی در شکمت مار در آیه.
الهی در یک جلسه مهم، پایت بلخشد و بیافتی. الهی سه ساعت منتظر بمانی. الهی دلت بشکند. الهی حساسیت کنی و ابروهایت را بکنی. الهی هر روز در خاک شستشو شوی.. الهی در چله زمستان، در قرغه بیافتی. الهی شش ماه سال ریزش باشی و بینی ات کنده شوه. الهی تب خال بزنی. الهی گدی مقبولت گم شوه. الهی سر لباس نوت، شوربا بریزه. الهی هیچ کس نازت ندهد. الهی یک ساعت در ترافیک کابل بند بانی. الهی ده تا مزاحم تیلیفونی پیدا کنی. الهی کباب شوی. الهی کبابی هم شوی. الهی رئیست قلمدانی را به سرت بزنه. الهی همیشه پرده های خانه تان خراب شوه و تو مسئول جور کدن باشی. الهی گلو درد شوی. الهی ویزه ات کنسل شوه. الهی موی سرت بریزه و به جایش خار بر آِیه.
از آنانی که مرا میشناسد، به خصوص دوستان نزدیکم، تمنا دارم که بنویسند چه چیزی در رفتار من خشمشان را بر می انگیزد.. شاید اصلاح شوم. همچنان اگر توصیه ای برای غلبه کردن (یا نکردن) بر خشم دارید، بنویسید... ..