۱۳۹۶ بهمن ۱۶, دوشنبه

«میروی و گریه می آید مرا»

جلال نوجوان را سریع و محکم در آغوش می گیرم و خداحافظی می کنم. کوچکترین عضو خانواده ماست که حالا در هند درس میخواند. دانش آموزست و بعد از رخصتی زمستانی در کابل دوباره به مکتب بر می گردد. هر دو بغض خویش را نادیده می گیریم و جدا می شویم. 
مادرم به او به میدان هوایی می رود. با همهء‌ما رفته است. ماه ها، سالها جدایی را از هر کدام ما تجربه کرده است. هر کدام ما در لحظهء‌ نخستین جدایی از او اندکی شکسته ایم. او هم اندکی شکسته است. هر کدام ما شب ها با گریه به خواب رفته ایم. هر کدام ما بر این جدایی ناگزیر خشمگین بوده ایم. 
من روزهای دانشجویی ام را به خاطر می آورم. گاهی هفته ها دلتنگی چون ابری سیاه روی زنده گی ام شناور می بود. بغض مهمان گلویم می ماند. نگاهم به دیگران و خانواده های شان حسرت آمیز بود. پدر بیمار بود و من دور. بارها کابوس از دست دادن او شبانه با گریه بیدارم می کرد. بعد از هر حملهء‌ انتحاری در کابل، جانم به لب می آمد تا دوباره صدای مادر را از پشت تیلیفون می شنیدم. 
سفر برای تحصیل. سفر برای کار. سفر برای مداوا. سفر از بیم جنگ. آواره گی، دلتنگی، رابطهء سنگین اندوه و سفر را، دو یا سه نسل افغان ها عمیق زنده گی کرده اند. آواره گی، چون جنگ و فقر، تجربهء مشترک مردم ماست. 

۱۳۹۶ بهمن ۱۴, شنبه

...و هنوز حال من خوب نیست

بیش از یک هفته از حملهء‌ انتحاری بزرگ در مرکز شهر گذشته است. 

همان روز حمله، جلسهء کاری داشتم. در تمام لحظات جلسه، چیزی نمی شنیدم فقط اجساد در برابر چشمانم رژه می رفتند. بعد از جلسه، در راه خانه، اشک هایم را برای رعایت خاطر راننده زندانی کردم. در خانه گریستم. همسرم آمد، دوباره گریستم. شام به مادرم زنگ زدم. او می گریست و نفرین می کرد. با او گریستم.

فکر کردم اشک هایم تمام شده اند. روز بعدش کار رفتم. دست دوستان و همکاران را فشردم و همه از نگاه کردن به چشم های همدیگر اجتناب کردیم. به آیات قران گوش دادیم که در آن فضای سنگین از اندوه، طنین غریبی داشت. بعد بحث کردیم، تصمیم گرفتیم و  اندوه خویش را آرام آرام زیر بار کلمات دفن کردیم. 

آخر هفته رسید. برادرم از سفر آمد. خواهرم، شوهرش و پسرش مهمان مادر بودند و من هم.لبخند به لبان مادر برگشت. خانه اش دوباره مرکز رفت و آمد و قلب زنده گی شد.  تلویزیون دیدیم. حرف زدیم. خندیدیم.

زکام شدم. بدنم در تب سوخت و سرفه گلویم را خراشید. ساعت ها خوابیدم و کابوس دیدم. خوب شدم. کار کردم. دوستانم را دیدم و درد دل کردیم و برنامه ریختیم.

امروز صبح، با اندوهی سنگین تر از کوه های افغانستان بیدار شدم. درد، جایی نرفته بود. سوگواری منتظر لختی فرصت و فراغت بود. حس بیهوده گی، حس گناه،‌ حس تماشاگر رنج بودن، حس ترس از دست دادن عزیزانم زنده شد. نفسم را برید. چشمانم را پر کرد. 

و فهمیدم که هنوز حال من خوب نیست. پس هنوز باید شعر خواند، نوشت و اندکی دیگر برای اندوه مهلت گذاشت.

تا باز دوباره، شور زنده گی برگردد و با همهء‌ نیرو آن چه را مانده، زنده گی و کار کنم.  

۱۳۹۶ خرداد ۲۲, دوشنبه

تا زنده ام، زنده گی خواهم کرد

تازه به این خانه کوچیده ایم. یک خانهء قدیمی کابلی که هزار عیب و علت دارد ولی همه را میتوان برای زیبایی جادویی و قدیمی اش تحمل کرد. کف همهء اتاق ها غژ غژ می کند. مورچه ها در هر جا ما را همراهی می کنند. نل ها چکک می کند و دسته های دروازه ها نیاز به ترمیم دارند. برخی از اتاق ها برق ندارند و برخی از تشناب ها آب. مطمئنم در زمستان هزار عیب دیگرش را نیز کشف خواهیم کرد.  اما اطاق ها دلباز است، باغچهء سبز و چشم نواز و کلکین ها (پنجره ها) آغوش های گشوده برای نور. 
در منزل دوم کنار کلکین یک کوچ زیبای قدیمی است که میتوان روی آن دراز کشید و کتاب خواند یا فیلم دید. این گوشهء مورد علاقهء من در خانه است. خلوت. دور از هیاهوی منزل پایین. با چشم اندازی دوست داشتنی از باغچه و حویلی. 
امروز صبح باز بی خوابی به سرم زد و پنج صبح بیدار شدم. همسر خواب بود و من با استفاده از فرصت، گوشهء کنار پنجره را قاپیدم. صدای پرنده ها، نسیم جان نواز یک صبح بهاری، طراوت چشم انداز باغچه. 
چند دقیقه نگذشته بود که ناگهان ترسی در جانم دوید. صبح، وقت انفجارهاست در کابل. اگر انفجار شود، اگر شیشه بریزد. باید از پنجره گریخت. از نور. 

نفرین به همهء آنانی که کوچک ترین لذت های زنده گی را از ما دزدیده اند، که میخواهند همهء زنده گی را از ما بدزدند. نفرین به همهء آنانی که هر روز گسترهء زنده گی ما را کوچک تر می کند و دور هستی ما حصار می کشند. تا زنده ام، در جستجوی شادمانی و مهر خواهم بود. تا زنده ام، تسلیم ترس و وحشت شما نخواهم شد. تا زنده ام، زنده گی خواهم کرد.

۱۳۹۶ خرداد ۱۱, پنجشنبه

باید و نبایدهای یک سوگوار

نباید گذاشت اندوه خفه ات کند، فلجت کند.
نباید اینقدر در برابر چشمان مادر گریست. 
نباید دشنام داد و به نفرت افزود. 
نباید گذاشت کمر شکسته ات اینقدر نمایان باشد. 
نباید فقط از زخم و شکستن گفت.
نباید به ارزان بودن زنده گی در این سرزمین تسلیم شد.  
نباید به هیچ کسی گفت: کاش جور نبودم. کاش من هم در میان کشته شدگان بودم. کاش مجبور نبودم این جسم و روح پاره پاره را بیشتر از این حمل کنم. 

باید با آرش سه ساله بازی کرد و وقتی از جنگ پرسید، دروغ گفت. 
باید گلدان ها را آب داد. 
باید شعر خواند.
باید از احوال همه همکاران پرسید.
باید به همه دلداری داد. 
باید در خانه، در خلوت بسیار گریست و در بیرون، در کنار دیگران، حرف از امید زد. 
باید با همهء وجود برای بهتر شدن تلاش کرد. 
باید زیستن را ارج گذاشت. 
باید مهر ورزید.
باید آهسته آهسته به زخم ها مرهم گذاشت.
باید به امکان صلح باور داشت. 
باید ادامه داد. 

۱۳۹۵ اسفند ۷, شنبه

جهان هر روز تنگ تر ما

آمد آمد بهار که میشود بی قرار می شوم. میخواهم زیر آبی بی نظیر آسمان کابل بدوم، بدوم، بدوم تا از نفس بیافتم. میخواهم در کوچه ها آواز بخوانم و برقصم. می خواهم از ته دل فریاد بزنم بدون اینکه کسی نگران شود. 
نمی شود. همه میدانیم که نمی شود. این آرزوها در این شهر، آرزوهای "زنانه" نیست. این آرزوها در مرزی که برای ما تعیین کرده اند نمی گنجد. این آرزوها خطرناک اند. 

سیما ترانه می شنوم. هنگامه. آریانا سعید. سیواره نظر خان. ویتنی هیوستون. شعرهای بهبانی و فروغ را می خوانم. نوشته های ولف را. آتش دلم فرو نمی نشیند. 

از شور، هیجان و بی قراری، سفر می کنم به دلتنگی، دلگیری، خشم. همه وجودم یک مشت گره کرده خشمگین می شود که میخواهم بکوبمش به زمین، به زمان، بر فرق همهء رسوم و قوانین غیر عادلانهء دست و پا گیر. 

 جهان ما هر روز کوچک تر میشود. کوچه ها با ما دشمند، دشت ها با ما بیگانه. مردان اسیدپاش در هر گوشه منتظرند. سنگ ها، حرف ها، پرزه ها، نگاه ها. نگاه هایی که سنگ باران می کنند. 

این.. اینگونه نمی شود. من می روم. می روم بدوم. می روم زنده گی کنم قبل از آن که بمیرم. 

۱۳۹۵ بهمن ۱۴, پنجشنبه

زنده گی در میانهء یک جنگ بی پایان

هوا دلگیرست. از سر صبح خسته ایم. هزاران پیاله چای مینوشیم و تشنه ایم. 

اضطراب این شهر، این سرزمین، این خاک به همهء ما سرایت کرده است. در دفتر، در کوچه، در بیروبار، در معرض نگاه تند یک بیگانه، مضطرب می شویم. مبادا این آخرین لحظات ما باشد؟ یا آخرین لحظات زنده گی یک عزیز؟ چرا او تیلیفون خود را نمی گیرد؟ این صدای بلند از انفجار بود؟

سقف آرزوهای ما هر روز کوتاه تر می شود. دیگر به دنبال حس شور آفرین آزادی نیستیم. دیگر نمی خواهیم کنار همه جاده ها گل و درخت بکاریم. دیگر جرئت نداریم آرزوی رقص در میان خیابان را کنیم یا روزهای آفتابی شکوهمندی را که زن و مرد و کودک را در امنیت کامل به کوچه خواهد کشاند.
آرزوی ما زنده ماندنست و اندکی آرامش خاطر.

جنگ از سویی حریص ما کرده است. حریص اندکی شادمانی، اندکی فراموشی. موسیقی شادتر می شنویم و در خلوت خانه های ما، دیوانه وارتر می رقصیم. در زیر بالاپوش، پیراهن سرخ به تن می کنیم و بی محاباتر قوانین را می شکنیم. عزیزان مان را محکم تر به آغوش می کشیم. شب ها با فیلم یا گردهمایی از خود می گریزیم. از پرسش های خود فرار می کنیم. 

با هر از دست دادنی، شکننده تر می شویم و پشت خنده های شادمانه ما، یک جهان بغض و گریه پنهان است. هر صبح چنان که گویی از خوابی هزار ساله بر می خیزیم، سنگین و بی میل به روز دیگری رو می آریم. انگار دیگر به باورهای خود باور نداریم. 
اگر کسی روزی قصه های این نسل را نوشت، قصهء عبور ازشورو اشتیاق به پختگی/بلوغ و بعد این تلخکامی سنگین. آیا ممکن است خواهش کنم قصه را در بلوغ ختم کند؟ 

۱۳۹۵ دی ۱۵, چهارشنبه

صلح گریزپا

حالا که صلح به درونش باز گشته بود، زن می خواست این پرندهء فراری را ماندنی کند ولی صلح کجا ماندنی بود؟
همین که پایش به کابل می رسید یا زودتر از آن همین که دوباره به نامه ها پاسخ داد و خبرها را می خواند این پرندهء شکوهمند بال می کشید و از ذهن و قلبش بال می کشید و می رفت. باز تقلای همیشگی آغاز می شد. همان تقلای همیشگی برای نیکی، حس ناکافی بودن تلاش هایش در برابر همهء نابسامانی ها و زشتی ها، عجز یاس آورش در مرهم بودن، آباد کردن، بهبود دادن.. 
آخر تو چی کاره ای زن؟ کی تو را وظیفه داد؟ زنده گی ات را کن. کتابت را بخوان. گاهی پیاده روی برو. با خودت مهربان باش. با مادر بیشتر چای بنوش. 
عدالت در جهان جاری ست و بی عدالتی هم. صلح و نبرد هم. زیبایی و زشتی هم و تو از کوچکترین ذره این کاینات هم کوچک تری. 
جهان دیوانه است و تاریخ منطق بخصوصی ندارد. تلاش های ما از قطره های دریا نیز کوچک ترند. 

و این که تو تلاش می گویی. کدام تلاش؟ آیا همه اینها برای گریز از حفرهء سیاهی نیست که در فراغت به تو خیره میشود و از تو پرسش های دشوار در مورد معنا یا بی معنایی زنده گی می پرسد؟

ولی باز هم.. چگونه دلش طاقت می کرد؟
و صلح، در روحی بی قرار، ماندنی نمی شد. 

۱۳۹۵ دی ۳, جمعه

«رنگ که به این قشنگی نیست»

یک ترانهء‌ ساده، یک ترانهء‌ معمولی. 
زن را برد به دنیای دور. دنیای عشق های نخستین. دنیای دلهره، اشتیاق و شرم. دنیایی که زن برای بار نخست خود را از چشمان یک عاشق می دید. در چهرهء‌ ساده خود زیبایی می یافت. از بازی پیراهن با بدنش لذت می برد.  دنیایی که در آن حتی خال های زن معنی یافتند و رنگ معمولی چشمش نیز دوست داشتنی شد. 

قبل از آن کسی به زن در مورد طنین دلنشین خنده هایش نگفته بود. کسی زلف هایش را عاشقانه بو نکرده بود. کسی با آن همه دقت به انگشتانش نگاه نکرده بود. 

بعد از آن هم. بعد از آن روزها دوباره به یکنواختی همیشگی خود برگشتند. زن ترانه های عاشقانه کمتر و کمتر می شنید. جهان دیوانهء مسئولیت زن را بلعید. 
حالا هزار سال بعد که زن در مرز میان سالی ست، حالا که دو کودک قد و نیم قد دارد، حالا که زن خود آراستن را وظیفه می داند و مدتهاست با مهر به خود خیره نشده، گاه گاه به یاد آن عشق نخستین ترانه می شنود. ترانه هایی که موسیقی ناب نیستند، ترانه های که دیگران شاید پیش پا افتاده و یا زیاد جوانانه بخوانندش. ترانه هایی که فقط می شود در خلوت شنید.
و زن مدیون آن عاشق نخستین ست که او را برای مدتی با زنانگی اش آشتی داد. 

۱۳۹۵ آذر ۲۰, شنبه

زن و باز نوشتن

زن سالهاست که خسته است. از خاک پایان ناپذیر کابل که روی میز، الماری و کتاب ها می نشیند، از  بیروبار دلهره زای سرک های شهر، از نگاه های هوس آلود و یا خشمگین، از فقر که چون لباسی به تن شهر آویخته است، از  انبوهء کثافات در انتهای کوچه، از حس مداوم نا امنی، ترس.

هیچ چیز خستگی زن را نمی چیند. نه صدای استاد سر آهنگ، نه بوی نعنای تازه، نه چای هیل دار، نه قصه های شبانه با همسر، نه پیاده روی در تپه های خاکی.

زن به نوشتن پناه می برد.

۱۳۹۴ مهر ۲۸, سه‌شنبه

"چنانش دوست می دارم... "

نمیدانم دقیقا چه زمانی اتفاق افتاد. کدام روز، دقیقه، یا لحظه. یا روزها، دقیقه ها، لحظات...
نمیدانم چون یکباره اتفاق نیافتاد. تدریجی بود. آهسته آهسته. دیوارهای درونم ریختند.  نقاب ها کنار رفت و همه چیز واقعی تر شد.
در شروع، فقط آنقدر دوستش داشتم که بدانم به او مایلم، می خواهم کنارش باشم، میخواهم دوستم بدارد، میخواهم بهترین ها را در مورد من بداند. 
آرام آرام، راضی شدم به اینکه بدترم را هم ببیند. گوشه های زخمی ام را. گوشه های ناخوشایند را.
بعد، محتاط و ترسیده، درمانده گی ام را نشانش دادم. احتیاجم را به مهرش. لحظات تنهایی خرد کننده ام را. ترسید. مرا رماند. اما دوباره برگشت. دوباره همدیگر را یافتیم و او نیز اندک اندک گوشه های دیگرش را به من نشان داد. 
و حالا، حالا فکر می کنم حتی آن سوی زشتم را دیده است. اجازه داده ام که ببیند. حداقل اندکش را. حرص را در من، حسودی را، نفرت را، مایه هایی از تعصب را.. و او مهربان بوده است. صبور بوده است. فهمیده است. 
و شاید هنوز، لایه های کشف نشده دیگر باقیست. 
اما هر چه بیشتر بی پرده می بیندم و می بینمش، بیشتر دوستش میدارم. هر چه بیشتر از همدیگر مراقبت می کنیم و با کاستی های همدیگر صبوریم، پیوند ما محکم تر می شود. 
نمیدانستم ازدواج فقط آغاز دوست داشتن است.   
نمیدانستم هنوز چقدر بیشتر میتوانم دوست داشته باشم و دوست داشته شوم. 


۱۳۹۴ مهر ۱۶, پنجشنبه

پاییز، آرامش؟

بعد از هزار سال آمده ام بنویسم.
نوشتن، رویا دیدن، از درد بریدن. 

 بیرون پنجره، درختان آرام آرام به حرف های باد سر تکان میدهند. آفتاب ملایم تر شده است. یکی از گلدان های روی بالکن، گل سرخ دارد. سرخ آتشین. 
از اتاق پهلو صدای م. می آید که یک آهنگ محلی را بلند بلند می خواند. این اتفاق خیلی نادر است. عاشق شده است؟

روی میزم پسته، خربوزه، انگور. خوشمزه و نامتجانس. 

 من حس عجیبی دارم. چیزی میان خواب و بیداری. یک رخوت شیرین. انگار یکباره فراموش کرده ام همه دخترانی را که هر شب در خوابم شیون می کشند، فراموش کرده  ام کوچه های متروک و جنگ زده را و کابوس سنگینی را که شبانه روی سینه ام می نشیند.  
انگار از یاد برده ام همه نا امیدی های این روزها را، صدای خسته مادر را، شکایت های همکاران را، خبرهای صبحگاهی را، صدای مهیب هواپیماهای نظامی بر فراز کابل را، عکس آن کودک زخمی را.. 
من فقط به پاییز می اندیشم. به رقص برگ ها در باد، به طعم چای گیاهی، به شال سرخ ملایمی که شانه هایم را در آغوش خواهد گرفت، به بوی کتاب های تازه و کهنه، به "گل چهره مپرس"، به شب نشینی با همسر،  به لبخند آرش نازنینم که چند ماهی ست نامم را آموخته است، به پیاده روی فردا صبحم، به تک تک دوستانم و عشقی که به آنها دارم، به اینکه باید بالاپوشم را به خشکه شوی ببرم و به فیلمی که فردا شب خواهیم دید. 

به زنده گی می اندیشم. شاید یک روز دیگر، شاید یک ماه، یک سال، ده سال. به زنده گی که نمیدانم چقدر مجالم خواهد داد.

و بعد، احساس گناه می کنم.. از غرق شدن در فراموشی، در بی تفاوتی، حتی اگر موقتی است.

اما آیا راه دیگری برای زنده گی کردن است؟

۱۳۹۴ فروردین ۳۰, یکشنبه

بهار کابل

حتی به این شهر وحشت زده بهار می آید. به این شهری که هنوز عزادارِ و شرمنده فرخنده و فرخنده هاست. بهار روی پنجره های ما می نشیند، گره از شال های ما می گشاید، با زلف ها بازی می کند. عطرِ بهار از پنجره عبور می کند و می نشیند کنارِ پیالهء چای، روی روزنامه، روی گردنِ یار. بهار با طعم بوسه ها می آمیزد و بازار بوسه راگرم می کند. 

بهار شبانه می نشیند روی تن نمناک درخت ها و ناخواسته تو را مست می کند. بهار صبح گاهان حویلی را تسخیر می کند و همدست با کاکا باغبان، در گلدان های گل روی بالکن جلوه نمایی می کند. 

نمیشود چشم روی بهار بست. بهار با نسیم، با باران، با حس خوش سبزه زیر پایت، به دنیایت نفوذ می کند.

چی می گوید بهار؟ می گوید فراموش کن؟ بی رحم باش؟ کور باش به همه شقاوتی که در این شهر نفس می کشد؟ بهار می گوید زنده گی کن. با همه وجود زنده گی کن. و نگذار بدی بر خوبی و زشتی بر زیبایی چیره شود. بهار می گوید تا نفس است،امکان خوبی خواهد بود.  امکان دگرگونی، امکان روییدن و سر کشیدن و آراستن و چیره شدن بر شقاوت. 

این امکان را به خاطر داشته باش. 

۱۳۹۳ دی ۹, سه‌شنبه

آن زن کامل

به زن کامل می نگرم که دو سه چوکی آن طرف تر نشسته است. زنی که حتما هر روز به پدرش زنگ می زند. زنی که شالش اطو کشیده است، لبخندش بی نقص، چهره اش آرام. 
زنی که صبحانه های کامل می خورد، همیشه ابرویش چیده است و همیشه سر وقت می رسد.  زنی که یاد دارد رنگ ناخون بزند وکفش هایش  در بارانی ترین روزها، پاکیزه و براق است.

زنی که روزهای عید از خستگی نمی خوابد. زنی که همیشه از خویشاوندان احوال می  گیرد.  زنی که حتما ماه ها قبل برای سالگرهء محبوبش برنامه ریزی می کند.


زنی که از تصور مادر شدن نمی ترسد.  زنی که هر صبح ورزش می کند و حالا دو سال است که پشتو را نیز آموخته است.

زنی که با همهء مصروفیت هایش، وقت دارد. برای خانواده اش، محبوبش، دوستانش، بلاگش.

زنی که نان چاشت با خواهرش را دو هفته به عقب نینداخته است.

زنی که از تصور سفر نمی ترسد، چون منظم است و سفر کارش را به تعویق نخواهد انداخت. 

زنی که حتما دست پختش کم نظیر است، از آشپز خانه نمی هراسد و از عهدهء پاکیزه گی خانهء خود بر می آید.

زنی که مهمانی هایش شهرهء شهرند و  سلیقه اش در تزیین خانه مثال زدنی.

زنِ کامل، محبوبهء کامل نیز است. حتما هم راننده گی میداند و جلسه مدیریت می کند و هم همانند شوخ چشمان عهد سعدی و حافظ، طناز و عشوه گر است. 

زن کامل. 

من آن زن نیستم. من شاید هیچ وقت آن زن نباشم.

من یک زن معمولی ناکاملم. زنی که گاهی دیر می رسد. زنی که موهایش را وقتی به دفتر رسید شانه می زند. زنی که صبحانه اش چند دانه بیسکویت است. زنی که برایش مهم نیست پرده ها چه رنگی باشند و نمیداند طاقچه های خالی را با چی تزیین کند.

و خیلی وقت ها، من بر زن ناکاملی که منم خشمگینم.  خیلی روزها، من با حسرت و شتابان در پی نزدیک شدن به آن زن کاملی ام که از من دور می شودږ

اما امروز، میخواهم فقط یک زن معمولی ناکامل باشم و در این شهر خاک و دود،  در همسایگی هر روزهء درد و انتحار، تا آنجا که میتوانم، شادمان زنده گی کنم. 







۱۳۹۳ شهریور ۱, شنبه

کلمات

من به کلمات باور داشتم.
من کلمات را دوست داشتم
من هر کلمه را زیر زبانم مزه مزه می کردم. من همهء توجهم را می آویختم به حرف های کسی که خوش کلام می بود.
من از کلمه لذت می بردم.
کلمات مرا میخنداندند، می گریاندند، شگفت زده می کردند.
من سوار بر بالهای جادویی کلمات، سفر می کردم به قرن های دور، به سرزمین های دور، به قریه ای در داغستان، یا شهرکی در اروپا.
با جادوی کلمات من زنی میشدم در سمرقند، کودکی لنگ در می سی سی پی، دزدی در کوچه های نیمه تاریک لندن،  ملکه ای در روسیه.
من به کلمات باور داشتم. کلمات مرا بر می انگیختند. تکانم می دادند و امید جهان بهتری را در من زنده نگه میداشتند.
 تا این سیاست، سیاست، سیاست، ریخت همهء جای زنده گی ما.
تا این سیاست آمد از کوچه به داخل خانه های ما، بر سر سفره های ما.
و با نان و خون و جان ما آمیخت.
و با خود دروغ و کثافت آورد.
 و هر گوشهء خانه ما را از برنده تا اتاق نشیمن تا بستر، آلود.
و من، باورم را به کلمه از دست دادم.
و کلمات از معنی تهی شدند.
از راستی.
از توانِ بر انگیختن.
و کلمات، پوچ شدند و تکراری و بی رنگ.
با شکوه ترینِ کلمات.
 و دروغ زنده گی ما را آگند.
تا جایی که راستی را، کاملا فراموش کردیم.
تا جایی که من شک کردم که آیا من همیشه به راستی، در راستی کلماتم مطمئن بودم؟ در راستی آن کلماتی که با آمیزه ای از باور و غرور بلند بلند ادا می کردم؟ 
و حالا، همهء ما، همه کلمات را دروغ می پنداریم.
من دلتنگِ کلمات قدیمم.

۱۳۹۳ تیر ۳۰, دوشنبه

یادت باشد

یادت  باشد که "روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد"

یادت باشد که تادیب تاکسی رانان وظیفهء  تو نیست.

همچنان یادت باشد که پاسخ ندادن به پرسش های احمقانه، بی ادبی نیست. اگر باشد هم، مهم نیست. 

یادت  باشد که در کابل مردانی محترم نیز زنده گی می کنند، و گر نه، تلخ، انتقام جو و بدبین میشوی.

یادت باشد که تو مسئول گمراهی کسی نیستی. مسئول شادمانی کسی هم نیستی. مسئول عواطف کسی نیستی. 

یادت باشد اینقدر حق و ناحق معذرت نخواهی.

یادت باشد هر کس مسئول عمل خود است، صرف نظر از اینکه انگیزهء عمل چیست. 

یادت باشد اینقدر نگران شال خود نباشی. در هر صورت، یکی دشنامت خواهد داد.

یادت باشد تو بودن، گناه نیست.

یادت باشد بلند و محکم راه بروی.

یادت باشد قاطع و واضح صحبت کنی.

یادت باشد که تو لازم نیست همهء توقعات را بر آورده کنی. 

یادت باشد که مهربانی، وظیفهء تو نیست. 

یادت باشد نه بگویی.

یادت باشد نگذاری تو را نادیده بگیرند. 

یادت باشد به شادمانی خود اهمیت قایل شوی.

یادت باشد که این شادمانی، از درون تو می آید، نه از تایید و آفرین دیگران. 

یادت باشد مهر بورزی. لجوجانه. به خود. به زنده گی. به دیگران. 
 

۱۳۹۳ تیر ۲۹, یکشنبه

جدال زن با باد



باد. بادِ لعنتی. در این روزِ رمضان. در این روزِ گرم تابستان.
زن یکی از پیراهن های بلند کتانش را به تن داشت. کتانِ کبود. با گل دوزی وطنی دور یخن و آستین ها. پیراهن برای رمضان مناسب بود. نه تنگ بود، نه کوتاه.
و حالا این باد و انتظار تاکسی، در نیم ساعتی که به افطار مانده بود. باد گویا میخواست پیراهن زن را از تنش بدر کند. پیراهن به تن زن چسبیده بود و زن، دو دستی به شالش چسبیده بود. همه برجستگی های بدنش. چنان که گویی عریان است. توبه خدایا.
"او شلیته دامنته تا کو"
زن تلاش کرد دامنش را مهار کند. در دل به خود نفرین فرستاد. "کاشکی سر پیران چپن هم می پوشیدم، در ای ماهء رمضان"
"سرته پت کو( بپوشان) لوده"
زن طعم شالش را زیر دندان حس کرد. "شالم دان بوی میشه". چاره ای نبود.  
نگاه خشم آگین و هوس آگین رهگذران، گویی تن زن را سوراخ می کرد. زن هر چه خودش را گوشه می کرد از باد در امان نبود. دقیقه ها می گذشتند.  تاکسی پیدا نمی شد. باد لج کرده بود. زمانه لج کرده بود. بغضی گلوی زن را فشرد. با گذشت هر دقیقه، بغضش سنگین تر میشد. "به تاکسی وان چی بگویم؟ بگویه ای دختر ده ای وقت کجا می ره. کدام فکر بد نکنه؟"
زن تلاش کرد شجاع باشد ولی احساس درماندگی می کرد.  احساس بی پناهی. در برابر سنگسار چشم ها. در برابر موترهایی که پیش پایش ترمز می کردند. در برابر حرف ها.
زن بر خودش خشمگین بود. بر باد خشم گرفته بود. زن، یادش رفته بود بر مردان خشم بگیرد.
زن به خودزنی عادت کرده بود.


۱۳۹۳ تیر ۹, دوشنبه

درمانده گی

هیچ چیز سرجایش نیست.

وضعیت آشفته است و هیچ، هیچ کاری از من بر نمی آید. 

احساس بیهوده گی و خشم مرا در چنبرهء خود گرفته اند، در حدی که آنچه را که باید بکنم و میتوانم بکنم نیز، نمیخواهم بکنم.

حس می کنم در دل یک تاریکیِ عظیم اسیرم.

خشمگینم. خشمگینم بر دولتی که در سیزده سال نتوانست برای دو یا سه نهاد مستقل بستر بسازد. خشمگینم بر سیاست مدارانی که شدیدا بی مسئولیت، حریص و خود خواه اند. خشمگینم از اینکه طعم شیرینِ دموکراسی نوپا را به کام ما تلخ کردند. خشمگینم بر خود که بجز افزودن به نگرانی و تاریکی، کاری از دستم بر نمی آید.  از این حسِ کشندهِ درمانده گی بدم می آید. از این حس دستم از آسمان کوتاه و پایم از زمین دور...

هیچ کارِ مفیدی نکرده ام و نمیتوانم بکنم. زنده گی به روزمره تقلیل یافته است.  

و روزمره نیز تلخ و بیهوده است. 

روزنهء امید کو؟ 

راست می گفتند آنانی که می گفتند نمیشود؟ که می گفتند این سرزمین، آباد شدنی نیست؟

به خود میگویم همه اینها موقتی است. این بحران ها ضروری است. سازنده است.
می گویم از دل همه بیرون می آیم.

اما در درونم زنی نشسته که غمگین است. زنی نشسته که سرخورده است و دلتنگ است. زنی که در مرز بی تفاوتی نشسته است.
 


۱۳۹۳ تیر ۶, جمعه

بعد از سالها....

پر (قطعه) بازی می کردیم. من و حیات بودیم و اسماعیل و عصمت. ما بردیم، طبعا. خوب البته، طبعا نه، ولی بردیم...

نیم شب بود که من با مادر و بچه ها شب بخیری کردم و آمدم بخوابم. در مسیر پله ها تا اتاقم، حس سبکِ خوشبختی در رگ هایم دوید و دچار رخوتی خوشایند شدم. اندکی روی پله ها مکث کردم. بعد برگشتم و بیرون از دهلیز، به حویلی رفتم. 

روی حویلی، زیر نورِ ستارگان، شادمانی روزم را مزه مزه کزدم. شام کنار دوستانم بودم. برای خدا حافظی با عزیزی جمع شده بودیم. مسیر مهمانی تا خانه، برای من دقایقی سرشار از شادمانی دوست داشته شدن بود. مهرِ محبوب بودن.

خانه. ینگه ام از آقچه آمده است. بچه ها. باز ازبیکی در خانه طنین انداخته است. مادر این شب ها ساعت 9 شب نمی خوابد. تا نیمه شب حرف و حکایت و بازی. 

با حضور پروانه، اقبال و پسر خاله ها، من هم دوباره نوجوان شده ام. خلوتم با کتاب را اندکی به تعویق می اندازم. می گویم. می خندم. بازی می کنم.
در اطراف ما این روزها، در جهان بیرون از خانه، در کوچه های پایتخت و در خانه های قدرتمندانش، چند نفر شطرنج می کنند. هر طرف تلاش دارد چند حرکتِ حریف را پیشاپیش بخواند. خیلی ها، تقریبا همه، کشانیده شده اند به این بازی. نگاه ها میخکوب تختهء شطرنج است و صدای نفرین و آفرین گوش جهان را کر کرده است.

سرگرمی های  کودکانهء ما در این وضعیت، شاید غیر مسئولانه باشد. این چسپیدن به زنده گی و شکار شادی های کوچک. اما من میدانم که حداقل حالا، کاری برای بهبود از من بر نمی آید. حداقل باید ویرانگر نباشم. 

و نظاره گرم. شاید.

تلاش می کنم مهر بورزم، فارغ از رقابت ها، به انسان های دوست داشتنی در هر دو طرف. تلاش می کنم نیرویم را حفظ کنم. آرزو می کنم بتوام حداقل اندکی، برای خانواده و دوستانم، امید و شادی آفرین باشم.

همه این ها خواهند گذشت. در دل تاریکی ها، باید پاسدار این طعمِ ناپایدارِ خوشبختی بود. 


۱۳۹۳ فروردین ۳۱, یکشنبه

بهار 1393


بهار.

بهار با صدای نامجو به اتاقم آمده است. از برابرم می گذرد. افسونگرانه به من می نگرد. نزدیک می آید. دستی روی موهای پریشانم می گذارد.  شانه هایم را می بوسد.. باز با شیطنت می گریزد. 

شادم. شادم و میدانم که بخشی از شادیم را مدیون مهر همه آنانی هستم که دوستم دارند. میدانم که پشتم به کوه مهر استوار است.  میدانم که همه هستی ام اگر در پوششی از مهر نمی بود، زنده گی، کم زنده گی تر میبود. 

این روزها، کار می کنم. دوستانم را می بینم. شب ها تا نیمه شب میخوانم. روزها، سبک و شناور می گذرند.

گاه گاهی، زمزمه های اطرافم غرقم می کنند. انتخابات، برنده، بازنده، حکومت آینده. 

اما همین که کمی دور می ایستم تا نفس تازه کنم، جهان را با همهء پهنای شگفت آورش و با تاریخ کهنش به یاد می آورم و همه چیز جای خود را می یابد.




۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

"..فصلی سرد"

سرما تمام نمی شود.
بوی چوب سوخته را دوست دارم ولی این سرما زمین گیرم کرده است. 
شانه هایم درد می کند. 
پاهایم.
حویلی، سرد است. کوچه، سرد است.
انسان های اطرافم، سردند. 
حس می کنم تنهای تنهایم. نه از آن تنهایی های خوشایند، با یک کتاب خوش-خوان، یک پیاله چای، آفتاب گرم پاییزی. نه از آن تنهایی ها روی علف دراز کشیدن و به آسمان چشم دوختن. نه از آن تنهایی های اختیاری، وقتی که بعد از مدتها دربدری خلوتی می یابی و با خلوت خود خوشی. نه از تنهایی های دلخواسته شیرین که ساعت ها سکوت می کنی و به صدای جهان اطرافت گوش می دهی. نه از تنهایی با فلم محبوبت در یک روز ابری فارغ. نه از تنهایی در یک پیاده رو سبز، زیر درختان پر شگوفه، تا بی نهایت راه. نه تنهایی راهء شمال. چشم دوختن به کوه های شامخ اطرافت. یا فیض بردن نگاهت از چمن های گسترده، اسب های تنومند، درختان آزادهء سبز. 

نه.

از آن تنهایی ها که در ایستگاه های بیر وبار تجربه کردی. با صدها نفر در اطرافت. 
تنهایی میدان هوایی. بغض سنگین خدا حافظی باتوست. زمان، لحظه لحظه لحظه می گذرد. 
تنهایی جمع. تنهایی که در میان خانواده یا جمعی از دوستان ناگهان تو را احاطه می کند. همه شادمانی و نور اطرافت را می بلعد و تو، تاریک می شوی.
تنهایی شبیه تنهایی بعد از دست رفتن یک دوست.. روزهایی که از جهان بریدی و حس می کردی تنهاترین فرد جهانی، در چاهی در اعماق یک صحرا در افریقا. 
از آن تنهایی ها.
از آن تنهایی های سرد که هیچ لحاف مهر تو را در بر نگرفته است.
دوستانت را، بیگانه می یابی.
خانواده ات، شاید تو را بیگانه می یابند.
یکی اعتمادت را شکسته است.
و تو خودت، و همه انسان های اطرافت را، مجازات می کنی. 

کاش بهار زودتر بیاید.