۱۳۹۴ مهر ۱۶, پنجشنبه

پاییز، آرامش؟

بعد از هزار سال آمده ام بنویسم.
نوشتن، رویا دیدن، از درد بریدن. 

 بیرون پنجره، درختان آرام آرام به حرف های باد سر تکان میدهند. آفتاب ملایم تر شده است. یکی از گلدان های روی بالکن، گل سرخ دارد. سرخ آتشین. 
از اتاق پهلو صدای م. می آید که یک آهنگ محلی را بلند بلند می خواند. این اتفاق خیلی نادر است. عاشق شده است؟

روی میزم پسته، خربوزه، انگور. خوشمزه و نامتجانس. 

 من حس عجیبی دارم. چیزی میان خواب و بیداری. یک رخوت شیرین. انگار یکباره فراموش کرده ام همه دخترانی را که هر شب در خوابم شیون می کشند، فراموش کرده  ام کوچه های متروک و جنگ زده را و کابوس سنگینی را که شبانه روی سینه ام می نشیند.  
انگار از یاد برده ام همه نا امیدی های این روزها را، صدای خسته مادر را، شکایت های همکاران را، خبرهای صبحگاهی را، صدای مهیب هواپیماهای نظامی بر فراز کابل را، عکس آن کودک زخمی را.. 
من فقط به پاییز می اندیشم. به رقص برگ ها در باد، به طعم چای گیاهی، به شال سرخ ملایمی که شانه هایم را در آغوش خواهد گرفت، به بوی کتاب های تازه و کهنه، به "گل چهره مپرس"، به شب نشینی با همسر،  به لبخند آرش نازنینم که چند ماهی ست نامم را آموخته است، به پیاده روی فردا صبحم، به تک تک دوستانم و عشقی که به آنها دارم، به اینکه باید بالاپوشم را به خشکه شوی ببرم و به فیلمی که فردا شب خواهیم دید. 

به زنده گی می اندیشم. شاید یک روز دیگر، شاید یک ماه، یک سال، ده سال. به زنده گی که نمیدانم چقدر مجالم خواهد داد.

و بعد، احساس گناه می کنم.. از غرق شدن در فراموشی، در بی تفاوتی، حتی اگر موقتی است.

اما آیا راه دیگری برای زنده گی کردن است؟

۱ نظر:

Unknown گفت...

خیلی خوبه که وبلاک نویسی میکنی