نمیدانم دقیقا چه زمانی اتفاق افتاد. کدام روز، دقیقه، یا لحظه. یا روزها، دقیقه ها، لحظات...
نمیدانم چون یکباره اتفاق نیافتاد. تدریجی بود. آهسته آهسته. دیوارهای درونم ریختند. نقاب ها کنار رفت و همه چیز واقعی تر شد.
در شروع، فقط آنقدر دوستش داشتم که بدانم به او مایلم، می خواهم کنارش باشم، میخواهم دوستم بدارد، میخواهم بهترین ها را در مورد من بداند.
آرام آرام، راضی شدم به اینکه بدترم را هم ببیند. گوشه های زخمی ام را. گوشه های ناخوشایند را.
بعد، محتاط و ترسیده، درمانده گی ام را نشانش دادم. احتیاجم را به مهرش. لحظات تنهایی خرد کننده ام را. ترسید. مرا رماند. اما دوباره برگشت. دوباره همدیگر را یافتیم و او نیز اندک اندک گوشه های دیگرش را به من نشان داد.
و حالا، حالا فکر می کنم حتی آن سوی زشتم را دیده است. اجازه داده ام که ببیند. حداقل اندکش را. حرص را در من، حسودی را، نفرت را، مایه هایی از تعصب را.. و او مهربان بوده است. صبور بوده است. فهمیده است.
و شاید هنوز، لایه های کشف نشده دیگر باقیست.
اما هر چه بیشتر بی پرده می بیندم و می بینمش، بیشتر دوستش میدارم. هر چه بیشتر از همدیگر مراقبت می کنیم و با کاستی های همدیگر صبوریم، پیوند ما محکم تر می شود.
نمیدانستم ازدواج فقط آغاز دوست داشتن است.
نمیدانستم هنوز چقدر بیشتر میتوانم دوست داشته باشم و دوست داشته شوم.
۲ نظر:
درود شهرزاد جانم... من نسیمم نسیم...دلتنگت می شوم گاهی ...به یادت هستم همیشه...دلتنگ آرامش و مهربانی و هوش و زیباییت دختر...دوست و دختر همدل و همسایه ...امروز بعد از ماه ها اینجا آمدم که بخوانمت...انگار عشق را و مهر پایدار را یافته ای...بی اندازه برایت شادم دختر...برایت از ته دلم شادی و آرامش آرزو می کنم و از راه دور می بوسمت و درآغوش می گیرمت
واقعا زیبا نوشتید . در جوامع سنتی ازدواج حتی بدون شناخت از هم یا حتی دیدن یکدیگر اتفاق می افتاد . اما اگر دقیق بنگریم طلاق در آن زمان معنی نداشت. امروزه دوست داشتن و روابط پیش از ازدواج یک نیاز گفته میشود تا یکدیگر را بهتر بشناسند ولی با این که میگویند عاشق یکدیگرند پیوندشان دیری نمیپاید
ارسال یک نظر