زن سالهاست که خسته است. از خاک پایان ناپذیر کابل که روی میز، الماری و کتاب ها می نشیند، از بیروبار دلهره زای سرک های شهر، از نگاه های هوس آلود و یا خشمگین، از فقر که چون لباسی به تن شهر آویخته است، از انبوهء کثافات در انتهای کوچه، از حس مداوم نا امنی، ترس.
هیچ چیز خستگی زن را نمی چیند. نه صدای استاد سر آهنگ، نه بوی نعنای تازه، نه چای هیل دار، نه قصه های شبانه با همسر، نه پیاده روی در تپه های خاکی.
زن به نوشتن پناه می برد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر