۱۳۹۵ بهمن ۱۴, پنجشنبه

زنده گی در میانهء یک جنگ بی پایان

هوا دلگیرست. از سر صبح خسته ایم. هزاران پیاله چای مینوشیم و تشنه ایم. 

اضطراب این شهر، این سرزمین، این خاک به همهء ما سرایت کرده است. در دفتر، در کوچه، در بیروبار، در معرض نگاه تند یک بیگانه، مضطرب می شویم. مبادا این آخرین لحظات ما باشد؟ یا آخرین لحظات زنده گی یک عزیز؟ چرا او تیلیفون خود را نمی گیرد؟ این صدای بلند از انفجار بود؟

سقف آرزوهای ما هر روز کوتاه تر می شود. دیگر به دنبال حس شور آفرین آزادی نیستیم. دیگر نمی خواهیم کنار همه جاده ها گل و درخت بکاریم. دیگر جرئت نداریم آرزوی رقص در میان خیابان را کنیم یا روزهای آفتابی شکوهمندی را که زن و مرد و کودک را در امنیت کامل به کوچه خواهد کشاند.
آرزوی ما زنده ماندنست و اندکی آرامش خاطر.

جنگ از سویی حریص ما کرده است. حریص اندکی شادمانی، اندکی فراموشی. موسیقی شادتر می شنویم و در خلوت خانه های ما، دیوانه وارتر می رقصیم. در زیر بالاپوش، پیراهن سرخ به تن می کنیم و بی محاباتر قوانین را می شکنیم. عزیزان مان را محکم تر به آغوش می کشیم. شب ها با فیلم یا گردهمایی از خود می گریزیم. از پرسش های خود فرار می کنیم. 

با هر از دست دادنی، شکننده تر می شویم و پشت خنده های شادمانه ما، یک جهان بغض و گریه پنهان است. هر صبح چنان که گویی از خوابی هزار ساله بر می خیزیم، سنگین و بی میل به روز دیگری رو می آریم. انگار دیگر به باورهای خود باور نداریم. 
اگر کسی روزی قصه های این نسل را نوشت، قصهء عبور ازشورو اشتیاق به پختگی/بلوغ و بعد این تلخکامی سنگین. آیا ممکن است خواهش کنم قصه را در بلوغ ختم کند؟ 

۱ نظر:

... گفت...

کاش روی آرامش و صلح را ببینید به زودی. کاش این روزهای تلخ و پراضطراب برن توی تاریخ و هیچ‌وقت تکرار نشن، کاش... ولی فارغ از همه این‌ ای کاش‌هایی که می‌دونم خیلی دورن، چه خوب که کوتاه نمی‌یایید و بیشتر از همیشه زندگی می‌کنید