آمد آمد بهار که میشود بی قرار می شوم. میخواهم زیر آبی بی نظیر آسمان کابل بدوم، بدوم، بدوم تا از نفس بیافتم. میخواهم در کوچه ها آواز بخوانم و برقصم. می خواهم از ته دل فریاد بزنم بدون اینکه کسی نگران شود.
نمی شود. همه میدانیم که نمی شود. این آرزوها در این شهر، آرزوهای "زنانه" نیست. این آرزوها در مرزی که برای ما تعیین کرده اند نمی گنجد. این آرزوها خطرناک اند.
سیما ترانه می شنوم. هنگامه. آریانا سعید. سیواره نظر خان. ویتنی هیوستون. شعرهای بهبانی و فروغ را می خوانم. نوشته های ولف را. آتش دلم فرو نمی نشیند.
از شور، هیجان و بی قراری، سفر می کنم به دلتنگی، دلگیری، خشم. همه وجودم یک مشت گره کرده خشمگین می شود که میخواهم بکوبمش به زمین، به زمان، بر فرق همهء رسوم و قوانین غیر عادلانهء دست و پا گیر.
جهان ما هر روز کوچک تر میشود. کوچه ها با ما دشمند، دشت ها با ما بیگانه. مردان اسیدپاش در هر گوشه منتظرند. سنگ ها، حرف ها، پرزه ها، نگاه ها. نگاه هایی که سنگ باران می کنند.
این.. اینگونه نمی شود. من می روم. می روم بدوم. می روم زنده گی کنم قبل از آن که بمیرم.
۲ نظر:
شهرزاد جان ...از غم انفجار دیروز کابل پُر از بغض و اشک و خشمم...نگرانت شدم ...به یادت بودم...امیدوارم تو و عزیزانت تندرست باشین...امیدوارم روزی آرامش و شادی به افغانستان به ایران به خاورمیانه بازگردد...از راه دور می بوسمت...با مهر...نسیم از ایران
سلام نسیم نازنین. تشکر از پیام پرمهرت. روزهای سختی داریم. به امید برگشت آرامش و شادی.
ارسال یک نظر