هیچ چیز سرجایش نیست.
وضعیت آشفته است و هیچ، هیچ کاری از من بر نمی آید.
احساس بیهوده گی و خشم مرا در چنبرهء خود گرفته اند، در حدی که آنچه را که باید بکنم و میتوانم بکنم نیز، نمیخواهم بکنم.
حس می کنم در دل یک تاریکیِ عظیم اسیرم.
خشمگینم. خشمگینم بر دولتی که در سیزده سال نتوانست برای دو یا سه نهاد مستقل بستر بسازد. خشمگینم بر سیاست مدارانی که شدیدا بی مسئولیت، حریص و خود خواه اند. خشمگینم از اینکه طعم شیرینِ دموکراسی نوپا را به کام ما تلخ کردند. خشمگینم بر خود که بجز افزودن به نگرانی و تاریکی، کاری از دستم بر نمی آید. از این حسِ کشندهِ درمانده گی بدم می آید. از این حس دستم از آسمان کوتاه و پایم از زمین دور...
هیچ کارِ مفیدی نکرده ام و نمیتوانم بکنم. زنده گی به روزمره تقلیل یافته است.
و روزمره نیز تلخ و بیهوده است.
روزنهء امید کو؟
راست می گفتند آنانی که می گفتند نمیشود؟ که می گفتند این سرزمین، آباد شدنی نیست؟
به خود میگویم همه اینها موقتی است. این بحران ها ضروری است. سازنده است.
می گویم از دل همه بیرون می آیم.
اما در درونم زنی نشسته که غمگین است. زنی نشسته که سرخورده است و دلتنگ است. زنی که در مرز بی تفاوتی نشسته است.
۲ نظر:
این روزها همه سرخورده و دلتنگ اند.
انگار خاورمیانه ی ماآباد شدنی نیست...در درون من نیز زنی غمگین سرخورده و دلتنگ و بی تفاوت نشسته است...
ارسال یک نظر