پر (قطعه) بازی می کردیم. من و حیات بودیم و اسماعیل و عصمت. ما بردیم، طبعا. خوب البته، طبعا نه، ولی بردیم...
نیم شب بود که من با مادر و بچه ها شب بخیری کردم و آمدم بخوابم. در مسیر پله ها تا اتاقم، حس سبکِ خوشبختی در رگ هایم دوید و دچار رخوتی خوشایند شدم. اندکی روی پله ها مکث کردم. بعد برگشتم و بیرون از دهلیز، به حویلی رفتم.
روی حویلی، زیر نورِ ستارگان، شادمانی روزم را مزه مزه کزدم. شام کنار دوستانم بودم. برای خدا حافظی با عزیزی جمع شده بودیم. مسیر مهمانی تا خانه، برای من دقایقی سرشار از شادمانی دوست داشته شدن بود. مهرِ محبوب بودن.
خانه. ینگه ام از آقچه آمده است. بچه ها. باز ازبیکی در خانه طنین انداخته است. مادر این شب ها ساعت 9 شب نمی خوابد. تا نیمه شب حرف و حکایت و بازی.
با حضور پروانه، اقبال و پسر خاله ها، من هم دوباره نوجوان شده ام. خلوتم با کتاب را اندکی به تعویق می اندازم. می گویم. می خندم. بازی می کنم.
در اطراف ما این روزها، در جهان بیرون از خانه، در کوچه های پایتخت و در خانه های قدرتمندانش، چند نفر شطرنج می کنند. هر طرف تلاش دارد چند حرکتِ حریف را پیشاپیش بخواند. خیلی ها، تقریبا همه، کشانیده شده اند به این بازی. نگاه ها میخکوب تختهء شطرنج است و صدای نفرین و آفرین گوش جهان را کر کرده است.
سرگرمی های کودکانهء ما در این وضعیت، شاید غیر مسئولانه باشد. این چسپیدن به زنده گی و شکار شادی های کوچک. اما من میدانم که حداقل حالا، کاری برای بهبود از من بر نمی آید. حداقل باید ویرانگر نباشم.
و نظاره گرم. شاید.
تلاش می کنم مهر بورزم، فارغ از رقابت ها، به انسان های دوست داشتنی در هر دو طرف. تلاش می کنم نیرویم را حفظ کنم. آرزو می کنم بتوام حداقل اندکی، برای خانواده و دوستانم، امید و شادی آفرین باشم.
همه این ها خواهند گذشت. در دل تاریکی ها، باید پاسدار این طعمِ ناپایدارِ خوشبختی بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر