سرما تمام نمی شود.
بوی چوب سوخته را دوست دارم ولی این سرما زمین گیرم کرده است.
شانه هایم درد می کند.
پاهایم.
حویلی، سرد است. کوچه، سرد است.
انسان های اطرافم، سردند.
حس می کنم تنهای تنهایم. نه از آن تنهایی های خوشایند، با یک کتاب خوش-خوان، یک پیاله چای، آفتاب گرم پاییزی. نه از آن تنهایی ها روی علف دراز کشیدن و به آسمان چشم دوختن. نه از آن تنهایی های اختیاری، وقتی که بعد از مدتها دربدری خلوتی می یابی و با خلوت خود خوشی. نه از تنهایی های دلخواسته شیرین که ساعت ها سکوت می کنی و به صدای جهان اطرافت گوش می دهی. نه از تنهایی با فلم محبوبت در یک روز ابری فارغ. نه از تنهایی در یک پیاده رو سبز، زیر درختان پر شگوفه، تا بی نهایت راه. نه تنهایی راهء شمال. چشم دوختن به کوه های شامخ اطرافت. یا فیض بردن نگاهت از چمن های گسترده، اسب های تنومند، درختان آزادهء سبز.
نه.
از آن تنهایی ها که در ایستگاه های بیر وبار تجربه کردی. با صدها نفر در اطرافت.
تنهایی میدان هوایی. بغض سنگین خدا حافظی باتوست. زمان، لحظه لحظه لحظه می گذرد.
تنهایی جمع. تنهایی که در میان خانواده یا جمعی از دوستان ناگهان تو را احاطه می کند. همه شادمانی و نور اطرافت را می بلعد و تو، تاریک می شوی.
تنهایی شبیه تنهایی بعد از دست رفتن یک دوست.. روزهایی که از جهان بریدی و حس می کردی تنهاترین فرد جهانی، در چاهی در اعماق یک صحرا در افریقا.
از آن تنهایی ها.
از آن تنهایی های سرد که هیچ لحاف مهر تو را در بر نگرفته است.
دوستانت را، بیگانه می یابی.
خانواده ات، شاید تو را بیگانه می یابند.
یکی اعتمادت را شکسته است.
و تو خودت، و همه انسان های اطرافت را، مجازات می کنی.
کاش بهار زودتر بیاید.
۳ نظر:
درود
خوب بود. خوب نوشته بودی،
تنهایی ها گاهی تلخ است و گاهی شیرین...
شاد باشی
سپاس عزیز.
سلام خانم شهرزاد
با اینکه این پست ناراحت کننده بود اما زیبا هم بود و خیلی خوب و قابل لمس تنهایی ها رو توصیف کردین. با آرزوی اینکه روزهای خوب، روزهای شاد زندگی تون فرا برسد. سلامت باشید و سربلند.
همیشه روزهایی است که انسان در آن،
کسانی را که دوست میداشته است، بیگانه مییابد...!
آلبر کامو
ارسال یک نظر