۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

زنان زنده گی من 1. بلقیس، ملکه سبا

باز مارچ است. به زودی روز زن فرا می رسد. سنتی که سال گذشته در این وبلاگ آغاز شد، نوشتن از زنان مهم و تاثیر گذار بود، کسانی که شخصا بر من تاثیر گذاشتند. تا هم ادای دینی باشد، هر چند کوچک، به زنانی که زنده گی مرا غنا بخشیدند، و هم یادآوری باشد برای همه ما از سهمی که زنان در زنده گی تر کردن زنده گی دارند. سال پار، از زنانی نوشتم که با آنها زنده گی کردم، در کنارشان رشد کردم، و سعادت دوستی با آنها را داشتم. 
 امسال، از زنانی مینویسم که در کودکی و یا حالا، تخیل مرا مسحور کرده اند و برایم الهام آفرین بوده اند، از شخصیت های افسانه ای و اقعی. و زنانی که صدها سال قبل می زیستند، و یا حالا، در جهان امروز، برای صدها نفر الگو هستند. 
-----
بلقیس، ملکه سبا
یکی از نخستین قصه های مادرکلانم که حالا به خاطر می آورم، قصه بلقیس بود. ملکه قدرتمند، با هوش و زیبا روی سبا. ملکه ای که سلیمان عاشقش شد. قصه، قصه سلیمان بود. قصه اینکه او چگونه دیوها را زیر نگین داشت، و قصه، در مورد هدهد بود، پرنده ای که ما شانه سرک می گفتیم و روی دیوارهای باغ پدر کلان می نشست، و تخیل مرا به صدها سال قبل، به زمان سلیمان و پرنده گان سخنگو می برد. همه اجزای قصه بلقیس و سلیمان برای من جالب بود. مسحورم می کرد. شاهی با قدرت های فراوان، پرنده ای سخنگو و رازدان، ملکه ای قدرتمند و زیبا. اما بیش از همه چیز، فکر می کنم نخستین تصورم را در مورد  زنان و قدرت، قصه بلقیس شکل داد. مادر کلان قصه های بسیار می گفت که در آن، از شاهدخت ها، یاد می شد، شاهدخت های زیبا و شاهدخت های جسور. شاهدخت های با هوش. اما هیچ کدام آنها به اندازه داستان بلقیس مرا مسحور نکرد. شاید برای اینکه، قصه بلقیس را واقعی می دانستم. نامش را میدانستم. نام کشورش را. سلیمان را.
تصویر بلقیس مرا در کودکی مجذوب خود کرد و بعد، رد پایش را در تلمیحات ادبی یافتم و بعدتر، قصه کاملترش را خواندم. بلقیس، در یک مرحله، یکی از الهام بخش ترین چهره های کودکی من بود.

۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

ناراضی

بدترین حس، نارضایتی از خودست. باور کن. 
اینکه در پایان روز، حس کنی نه تنها دستت خالیست، بلکه حرفی گفته ای که نباید می گفتی..
نارضایتی آمیخته با پشیمانی.
بدتر از این نمیشود. 

If Worst Comes to Worst, I will write

دوباره مینویسم همه چیز را.  تو را حذف می کنم. کاملا. مثل اینکه هرگز از کنار هم عبور نکردیم و نگاه من، بعد از آن مسافر نماند. 
یا قصه را دوباره روایت می کنم. جاهای ما را تغییر می دهم. نام های ما را. شغل های ما را. خصوصیات ما را. من، یکی از زیباترین زنان جهان، نشسته بر فراز تپه ای سبز در بدخشان، یا قندهار، یا هرات، گیسوانم پریشان در باد، لاله ها شرمگین از رخسارم، تو، چابکسواری تنها، در پایین تپه. تو، عاشق، دلشکسته. من مستغنی. 
اصلا نباشی. من، آموزگاری در قریه ای دوردست. صاحب یک اسب سفید. یک دل استوار. سرشار از مهر. بی هیچ خیالی از بودن تو. 
یا نه. تو باشی. اما من در برابرت بی تفاوت. تو هم مثل همه. یا شاید هم ما دوست. دوست. همین.  صمیمی. همدل. با آن دیوار نا مرئی در میان ما. دیواری که محافظ قلب من است. بی اینکه یاد آور هیچ درد بزرگی باشی. 
می نویسم. و با نوشتن، برای من، رهایی می آید. آرامش می آید. دلگرمی می آید. مخاطبی صبور و آسان گیر رو برویم می نشیند و با مهر، با حوصله، با همدردی به حرف هایم گوش می دهد. من سبک می شوم. 
یا نویسم. و آتش می زنم. مینویسم و به آب می سپارم. چنان که دیگر آن قسمت از زنده گی ام پاک شود.
من شانزده ساله بودم. شاد. ساده. احساساتی. از زنده گی ام، نیامده رفتی. یکی از ده ها دلبستگی کوتاه مدت نوجوانی. این بهتر است. با این روایت راحت ترم. 
یا پشیمان شدی. سخت پشیمان. و تا پایان عمر، ناگفته در پشیمانی رنجاندن من سوختی.
یا همه چیز یک رویا بود. رویای سنگین و تلخ یک عصر داغ و خاک آلود تابستان کابل. با مگس های مزاحم. در اتاقی خفه و بی پنجره. بعد بیداری آمد، شام، شمالک، ضیافت ستاره گان، بوی خوب خاک نم زده، یک کاسه دوغ. همه چیز یک کابوس بود.
کابوس ها که درد ندارند، دارند؟ کابوس ها، تمام میشوند و تو سپاسگزار از واقعی نبودن شان، چند لحظه بعد فراموش شان می کنی.
می بینی؟ بدترین خاطره را، میتوان در نوشتن تلطیف کرد، عمیق ترین زخم را، مرهم نهاد..آرام آرام. من مینویسم. بنا بر این، من تصمیم می گیرم این قصه باشد، یا نباشد. یا چگونه باشد.

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

"بوی بهار می آید"

هنوز هوا سردست. بخاری ها روشن. بوی چوب اتاق را آگنده ست. یک هفته هم از برف های سهمگین کابل نگذشته است. جاده ها، هنوز تپه های یخ روی سینه خود حمل می کنند. جاده ها، شیارهای یخ و گل. نمیتوان بی بالاپوش بیرون رفت. 
پشت پنجره اما، بعد از مدت ها، آسمان روشن و آفتابی ست.. آفتاب با لجاجت روی انبوه یخ می تابد و آرام آرام، آبش می کند. شمالک سرد است، اما بوی بهار را با خود دارد. شانه ها کمی وسیع تر، گردن ها کمی بالا تر، چهره ها کمی گشاده تر... 
کابل، زمستانی سرد و بی رحم را پشت سر می گذارد. زمستانی پر و زیبا، ولی سوزناک و کشنده. زمستانی که زمین تشنه را سیر آب کرد اما سرمایش  جان هم ستاند... زمستانی طولانی و عبوس.. 
بهار امسال در کابل، زیباتر از معمول خواهد بود.   بهار با دست و دامن پر خواهد آمد، و بعد از این زمستان سرد و طولانی، لذتش چندین برابر خواهد بود. دختران، موزه های باریک سیاه و خاکستری را کنار خواهند گذاشت، و باز باد و آفتاب، پنجه های پا را نوازش خواهد کرد. دامن ها و پیراهن های رنگارنگ، جای کرتی های سیاه را خواهد گرفت. گره شال، سست تر خواهد شد. زلف ها بازیگوش تر.  هوا، بر پوست مهربانتر. 
باران ها، خاطرات سرمای سرد و یخزده گی را خواهند شست. حتی بر مزارها، لاله خواهد روید. زمین، تجدید و تازه گی را جشن می گیرد و دل های تازه ای در ما خواهد رویید، فارغ از تلخی های سال پار. 
بهار خواهد شد. بویش آرام آرام به مشام می آید..

۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

درد 1



درد این خاصیت خطرناک معتاد کننده را دارد. می شود به درد معتاد شد. دل بست. مدت ها با او زنده گی کرد.
میشود صبح ها با درد از خواب بیدار شد و روز، تمام روز، درد را با خود حمل کرد. به درد پناه برد از شادی، از دیگران، از تلاش، از زنده گی.
درد، میتواند لذتبخش باشد. میتوان عمیق و عمیق تر در درد غوطه خورد. درد، به گمان من، بیشتر از شادی، عمق و پایداری دارد. میتوان در آن، بیشتر و بیشتر فرو رفت. میتوان، روح خود را تا بی نهایت کاوید و در آن زخم یافت. آشفتگی یافت.  در درون روح ما، غارها و گوشه های تاریکی بسیاری هستند که میتوانند درد را تغذیه کنند، دوام دهند، بال بدهند و بپرورانند. 
در/از بیرون هم، میتوان برای درد بهانه یافت. میتوان بدن را، حواس را، به روزنه ای برای درد مبدل کرد. ویرانه ها را زودتر از دیگران دید، ذلت را، بدبختی را، بیشتر از دیگران حس کرد،  تلخکامی را، بیشتر از دیگران چشید.درد را می توان به شیوه های دیگر هم تغذیه کرد. ادبیات شکوهمند ما (فارسی)، سرشار از حکایت و شعر درد آلود ست.. از اندوه. از هجران. از دلشکستگی و بی مهری. (دردهای من جامه نیستند.... )بعد فیلم هاست، آهنگ ها، نوشته ها.
معتاد شدن به درد خوب است؟ بد است؟ انسان را ضعیف تر می کند؟ قوی تر می کند؟ آیا درد می تواند  انسان را تاثیر گذار و شگفت و بت شکن کند؟ یا افسرده و لا ابالی و پر شکایت؟ نمیدانم. برای هر کسی فرق می کند. کاربرد درد.. اما در بیشتر  موارد (نه همه موارد)، خو گرفتن با درد، زیستن با درد، منجمد کننده و ویرانگر است.
چون درد، اندوه می افریند، و وقتی مبدل به عادت شد، سرچشمه اندوهی مداوم و عمیق میشود. اندوه میتواند کم کم چنان عمیق در روحت رخنه کند که بخشی از بودنت شود. که کم کم جزیی از هویتت شود. که شوی مثل آن شخصیت های آرام و عمیق رمان های انگلیسی که قلبی شکسته و گذشته ای تراژیک مهم ترین مشخصه هایشان است. تراژدی، مسحور کننده است. تراژدی، جذاب است. تراژیک بودن، جاذبه دارد. به همین دلیل هم، درد جاذبه دارد. ولی تراژیک بودن، تراژدی بودن، بخش مهمی از آزادیت را می گیرد و امکانت را برای تجربه ها، محدود می کند. گریزانت می کند از هر بهانه شادمانی. از هر چیزی که ممکن است آن تصویر تراژیک را در چشم خودت و یا دیگران بشکند.  
بعضی ها به درد خو می کنند و به اندوه ناشی از آن. همه زنده گی خود را، بر مبنای دلشکستگی ها، تعریف می کنند. بر مبنای از دست دادن ها. میتوان ترس را با آن توجیه کرد. میتوان به درد پناه برد، از دل-درگیری ها، از آزادی اشتباه کردن، از خطر.  اما، درد، فقط یکی از تجربه های زیسته انسانی است. تجربه ای مهم، عمیق، متحول کننده،  ویرانگر، گاهی آفرینشگر، اما فقط یک بخش از زنده گی... در کنار شادمانی، مهر،  خطر، اعتماد، حتی حماقت.... درد، به ما فقط امکان یک نوع نگرش را به زنده گی می دهد.. و برای مدتی خوب است.. تکانت می دهد. گاهی زیر و رویت می کند. وقتی تازه است، جنگیدن با آن بی فایده و غیر ضروری است.. شاید بهتر است مدتی خودت را در آن غرق کنی. تجربه کنی درد را، رگ به رگ، لحظه به لحظه. گریختن از آن، با تمام شیوه های معمول (نفی، می گساری، خود را در کار غرق کردن....) فقط در کوتاه مدت تسلی بخش است. باید با درد روبرو شد و به چشمان سرد و بی رحمش نگریست. تا عمق روحش را دید. و خود را، باید در درد، در ناتوانی، دید و زیست.   اما وقتی درد در برابر زنده گی، شادمانی، هیجان، عاطفه کم کم رنگ می بازد، رفتنی می شود، محکمش نگیر. نگذار به آن خو کنی. نگذار یگانه دلدارت شود. نگذار نگرشت را به زنده گی تعریف کند. بجنگ با تمایلت برای چسپیدن به درد. غوطه خوردن در درد. لذت بردن از درد. نگذار هستی ات را نشدن ها، از دست دادن ها، زخم ها، تعریف کند..
فکر میکنم حیف است.. هر یک تجربه ای، اگر تمام زنده گی شود، از وسعت و غنای آن می کاهد..
زمان آن است که کم کم به کنار گذاشتن بعضی درد ها فکر کنی. نگذاری غرقت کنند. بیش از این، با روحت درگیر شوند، خیالاتت را تسخیر کنند،  زنده گی ات را، اختطاف کنند.
...........
پ.ن: نمیخواهم به عظمت اندوه هیچ کسی، با این نوشته بی حرمتی کنم. این فقط یک خودکاوی است، برخاسته از تجربه های محدود و نسبتا سطحی من با درد... طبیعی است که دردهای عمیقتری هستند... گاهی عمیق تر و بزرگتر از آنچه من میتوانم حتی تصور کنم و این نوشته شاید در آن موارد، صادق نباشد..

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

دلتنگی

ویل گویی همین جاست. فضای اتاق را پر کرده است یادش. فضای دلم را. یاد مهربانی هایش. چه انسان ویژه ای بود. یکی از نازنین ترین کسانی که می شناسم. در کنارش، همیشه می خندیدم. همیشه آرامم می کرد. برایم کیک می پخت. فکاهی می گفت. گفته های خنده دارم را یادداشت می کرد و بعدا برایم می خواند. با من به مهمانی می رفت. به گلایه هایم گوش میداد.  در کنارش، انسان شادمان تری بودم. ازش می آموختم. مرا به چالش می کشید با فوق العاده گی اش این آدم. قایقرانی می کرد. آشپزی می کرد. عضو چند گروه فعال دانشگاه بود. شنونده فوق العاده ای بود. میدانستم جایش در زنده گی ام خالی خواهد بود. جایش در زنده گی ام خالیست. هر چند انکار می کنم.... میدانم روزی نامش را در کتاب ها خواهم خواند. نمیدانم دوباره فرصت همسایه بودن با او را خواهم داشت یا نه؟ فکر نمی کنم.  میخواهم با شریک زنده گی اش آشنا شوم. کودک/انش را ببینم. بخشی از زنده گی ام باشد. بخشی از زنده گی اش باشم. 
فرانچیسکا که بخشی از زنده گی ام را با خود نگهداشته است. در آکسفورد. در آکسفورد دور و جادویی. دور از او، زنده گی کم رنگ تر است. کم غنا تر. از جزییات و نقش و نگار زنده گی ام کاسته است دوریش. دلتنگ گفتگوهای ما هستم. تقریبا هر روز همدیگر را می دیدیم. از همدیگر حمایت می کردیم. با همدیگر خرید می رفتیم. با همدیگر راز دل می کردیم. غیبت می کردیم. میخندیدم. می گریستیم. روزهای دشوار، بار همدیگر را سبک تر می کردیم. روزهای شادی، با هم تجلیل می کردیم.  خواهر بزرگترم بود. نصیحتم می کرد. دلداریم می داد. 
و دوستان دیگرم. همه شان.  محب که نمی گذاشت اندوهم بیش از چند ثانیه بپاید. صحرا که بهترین میزبان دنیاست. سوزانا و مهربانی آرامش بخشش.  پرسیس. یالا. شرو. دیوید نازنین. کریس. اندی که میترسید بغلش کنم. دلتنگ همه شان هستم.
و به دلتنگی می اندیشم. یالا می گفت در دلتنگی سپاسگزار باید بود. دلتنگی نشانه این است که آنچه پشت سر گذاشته ای زیبا و به یاد ماندنی بوده است. دلتنگی یاد آور این است که صمیمانه مهر ورزیده ای. که دوستان خوبی داشته ای. که قلبت، راضی و شادمان بوده است در هر جایی که بوده ای. دلتنگی، نشانه سلامت روح است. نشانه توان مهر ورزیدن. نشانه یک زنده گی زیبا. 
و وقتی دلتنگم.. وقتی به دوستانم می اندیشم، فکر می کنم دوستی، چقدر زیباست.. و چقدر خودخواهانه. من همه این انسان ها را دوست داشتم چون خودم در کنارشان شادمان تر بودم، بهتر بودم، احساس محبوب بودن می کردم، احساس رضایت می کردم. ولی، این تمام قصه نیست. من این انسان ها را دوست داشتم، و به شدت دوست دارم چون به من اجازه می دادند مهر بورزم، بخشنده باشم، بشنوم، تحمل کنم، چون ظرفیت و تمایل مرا برای فداکاری، از خود گذشتگی، مهرورزی، همدردی، مداوم به کار می بردند.  
دلتنگ شان می شوم چون، در کنار صد دلیل دیگر، دلتنگ صادقانه مهر ورزیدنم. دلتنگ بخشیدن. دلتنگ درک شدن. 
کاش اینجا میبودند. 
کاش سفر اختراع نمی شد.

۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

دیدار و عبور

خودم را خم می کنم که در آغوش بگیرمش. موهایش مثل پخته (پنبه) سفید است. زن اردنی ارمنی کوچک اندام قوی دل. زنی بر جسته در عرصه کار اکادمیک خودش. مهربان. بخشنده. کنجکاو. دانشمند. 
آرزو هم زن شکوهمندی است. تاجیک است. سه روز است می شناسمش و مهرش به دلم نشسته است. لهجه شیرینش را دوست دارم. مهربانی توام با قاطعیتش را. این که همیشه دست روی بازویت می گذارد را. جرئتش را دوست دارم. رک گویی اش را. از آن زنانی است که میخواهی شبیه شان باشی. متین. قاطع. جسور بدون اینکه زننده باشند. مهربان. مادرانه. با ظرافت و جوانی متبلور در تمام حرکات شان.
ستیفن یک مرد قد بلند امریکایی است... از تکزاس. او و د. و س. گروه خوبی میشوند. د. مهربان و فوق العاده باهوش است. مطلع ترین فرد در گروه ما وقتی حرف تکنالوژی میشود. ازدواج کرده و سه دختر دارد. زن خود را به عنوان " کسی که وحشتناک با هوش است" توصیف می کند. می گوید چقدر سپاسگزار است از حضور او در زنده گیش. که بدون حمایت زنش، این سفر ممکن نبود. که زنش یکی از بهترین مادران است. این حرف هایش، قدرش را نزد من بالا می برد. س. شوخ است. گزنده است.  رسواست.  به همه سیگارهای هندوراسی تقسیم می کند و مدام یکی از مهمانانی را که از سعودی آمده، آزار می دهد.  از شغل خود که تدریس در یکی از دانشگاه هاست شکایت می کند و فکاهی های "نامناسب" روایت می کند. 
جورج را دوست دارم. از اولین دیدار، دوستش داشتم. از آن مردان نازنینیست که در حضورش کاملا احساس راحتی می کنی. صدایش عمیق و دوست داشتنی است. مهربان و حساس است. مثل یک برادر بزرگتر است. یا پدر. 
م. هم زن شکوهمندی است. الهه تاریخ شفاهی. قدرتمند. با هوش. با تجربه. بخشنده. 
ر. کاملا یک زن عادی به نظر می آید. با جواهرات روز مره اش. اندامی گرد. قد کوتاه. موهای کوتاه. میخواهم در آغوش بگیرمش. سالها رئیس موسسات برجسته اکادمیک بوده و همین که دهان باز می کند می دانی که از جمله تیز هوش ترین کسانی است که در عمرت دیده ای. 
سه روز. گفت و شنود. بحث. مخالفت. انتقاد. تشویق. همدلی. قایق سواری. پیاده روی. وقفه های چای. 
سه روز. بسیار کوتاه است. زود گذشته است ولی حس می کنی زنده گی ات را غنی تر کرده است. با آوردن این همه انسان های جالب. دوست داشتنی. تیز هوش. متعهد. 
در شام روز سوم است که بلاخره از ته دل می خندی. که روی شانه یکی دست میگذاری و دیگری را در آغوش می کشی. که عکس های دسته جمعی می گیرید و فکاهی می گویید. که در مورد خانواده های یکدیگر می آموزید و ویدیو آواز خوانی دختران د. را میبینی. عصر روز سوم و تازه این گروه به سوی یک قبیله شدن گام بر میدارد. 
و خداحافظی. 
تا دوباره زنده گی، در کجا، کی ها را در مسیر هم قرار دهد. 
زیبا و دردناک اند این سفرها. این کنار هم آمدن ها و جدا شدن ها.
و چنین سفرها،  به یادت می آورند که انسان ها، در سراسر جهان، چقدر آرزو ها، ترس ها، رویاهای مشترک دارند. که چی چیزها خنده می آفرینند و شور. که انسان ها، هر کدام، چگونه هزاران کتاب غناء دارند. زنده گی هایشان. دغدغه هایشان. حرکات و حرف هایشان. دلگرمی هایشان. 
این سفرها به یادت می آورند که چرا بیشترین نیرو و انگیزه را از انسان های اطرافت می گیری. که چقدر بعضی افراد، شاید بدون اینکه بدانند، الهام بخش اند.. که زنده گی را زنده گی تر می کنند.