بلاخره، هوا بهاری شد... بلاخره وقتی دیروز و امروز از اتاقم ( که حالا در مقایسه با بیرون فوق العاده تاریک و غم انگیز به نظر می رسد) بیرون شدم، دلم به شیوه ای طپید که ماه ها نطیپده بود، نشاط به گونه ای همه وجودم را فرا گرفت که حس کردم در رگ هایم شادی می دود. بلاخره این زمستان بسیار طولانی، به پایان رسید. زمین، سبزپوش و تازه و زنده شده است و هوا، درختان، برگ ها به گفتگو آمده اند..
این روزها، من هم به نسبت این دو ماه گذشته کمی فارغم. به جز صنف ها و چند کارخانگی، مسئولیت های دیگر ندارم. این روزها، گاهی فرصت می یابم کمی رمان بخوانم، شام ها با رویای نازنین پیاده روی بروم و شب روی بسترم دراز بکشم و کشف کنم که گاهی هیچ دغدغه ای نداشتن بسیار خوب است. دیشب برای دو ساعت، پنجره را باز کردم و در هوای معطر شب، دراز کشیدم و گذاشتم ذهنم از بیکاره گی لذت ببرد. برای خود برنامه تعیین نکردم، به درس، کارو سفر فکر نکردم و گذاشتم ذهنم را افکار پراگنده ولی روشن پر کند، افکار پراگنده دلنشین، لحظه های خوب گذشته، خاطرات کوچک شیرین، امیدهای بزرگ کودکانه...
این روزها، دوباره کشف می کنم:
1- لذت آزادانه در بهار قدم زدن را، رقصیدن را، آواز خواندن را. لذت بوسه خورشید را بر پوست برهنه گردنم، زیبایی تابش خورشید را از ورای خرمن گیسوانم، دلپذیری گرما و روشنی را در پشت پلک هایم..
2- چقدر خوب است که استاد شجریان است و چقدر طرب آفرین است به صدای او گوش دادن، صدای او را بلعیدن، زنده گی کردن "من از کجا، پند از کجا، باده بگردان ساقیا" و"برخیز ای ساقی بیا.." و ساقیا، ساقیا... و در همین راستا، غزل شیرین اردو خوب است، وجود راحت فتح علی خان غنیمت است..شعر چقدر خوب است، موسیقی..
3- در این روزها، بیشتر فرصت دارم با خواهرانم نورجهان، زبیده ، فریده و الکر حرف بزنم. بانوان نازنین من، بانوان توانمند من.. بودنتان امید بخش است و شادمانی تان، پیکارتان، تلاش تان الهام آفرین.
4- اگر رویا محمدی نمی بود، بهار من کمتر بهاری می بود، اگر قدم زدن با رویا، دیدن او، حرف زدن با او، دلگرمی و حمایت او نباشد، "نشاط این بهارم" ( و دو بهار گذشته در اینجا) چندان به کار نمی آمد. بهار در کنار رویای خوبم، هم دانشگاهی، دوست و خواهر نازنینم با ترانه خوانی هایمان، با بی پروا دویدن های مان، با هم غروب تماشا کردن هایمان، از کتاب خانه گریختن هایمان، با هر بوته و درخت عکس گرفتن هایمان، دامن های همرنگ پوشیدن و آرایش "بهاری" کردنهایمان، هزار برابر دلپذیرتر می شود...
5- زنده گی زیباست وقتی خواهر 17 ساله ات از فیلادلفیا نامه های معطر می فرستد که "هر که ز حور پرسدت، رخ بنما که همچنین- هر که ز ماه پرسدت، بام بر آ که همچنین".. زنده گی دلنشین است وقتی این دخترک به یادت می آورد که: "از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است- دیده هر جا باز گردد، دچار رحمت است". و تو پر از غرور میشوی که چنین بزرگ شده است، چنین بسیار بزرگتر از تو. نورجهان خوبم، تشکر به خاطر مهرت و قدرت شادی آفرینی ات.. من همیشه برای مشاعره با تو وقت دارم، هر چند بارها کم بیاورم و ببازم..
6- بعضی چیزها بر نمی گردند، مثلا "نخستین تپش های عاشقانه" قلبم و آن خوشبینی عجیب، امید عجیب و مهر بی پایان و کور شانزده ساله گی. حالا پذیرفته ام که بهار به مشکلات جهان پایان نمی دهد. بهار مانع جنگ ، بددلی و دشمنی نمیتواند شود. بهار نمیتواند ساده دلی را برگرداند و آن زمانی که را هر شعری چشم را نمناک می کرد و در پشت هر درختی محبوب خیالی من پنهان بود.. اما حسرتی ندارم..بهر حال، پیام بهار این است که این رشد کردن ها، بزرگ شدن ها، اگر بخت یاری کند، "سفر دانه به گل" است.. (در مورد بهارهای زنده گی ام (آنهایی که به خاطر دارم) سال گذشته در اینجا نوشته بودم)..
این روزها، من هم به نسبت این دو ماه گذشته کمی فارغم. به جز صنف ها و چند کارخانگی، مسئولیت های دیگر ندارم. این روزها، گاهی فرصت می یابم کمی رمان بخوانم، شام ها با رویای نازنین پیاده روی بروم و شب روی بسترم دراز بکشم و کشف کنم که گاهی هیچ دغدغه ای نداشتن بسیار خوب است. دیشب برای دو ساعت، پنجره را باز کردم و در هوای معطر شب، دراز کشیدم و گذاشتم ذهنم از بیکاره گی لذت ببرد. برای خود برنامه تعیین نکردم، به درس، کارو سفر فکر نکردم و گذاشتم ذهنم را افکار پراگنده ولی روشن پر کند، افکار پراگنده دلنشین، لحظه های خوب گذشته، خاطرات کوچک شیرین، امیدهای بزرگ کودکانه...
این روزها، دوباره کشف می کنم:
1- لذت آزادانه در بهار قدم زدن را، رقصیدن را، آواز خواندن را. لذت بوسه خورشید را بر پوست برهنه گردنم، زیبایی تابش خورشید را از ورای خرمن گیسوانم، دلپذیری گرما و روشنی را در پشت پلک هایم..
2- چقدر خوب است که استاد شجریان است و چقدر طرب آفرین است به صدای او گوش دادن، صدای او را بلعیدن، زنده گی کردن "من از کجا، پند از کجا، باده بگردان ساقیا" و"برخیز ای ساقی بیا.." و ساقیا، ساقیا... و در همین راستا، غزل شیرین اردو خوب است، وجود راحت فتح علی خان غنیمت است..شعر چقدر خوب است، موسیقی..
3- در این روزها، بیشتر فرصت دارم با خواهرانم نورجهان، زبیده ، فریده و الکر حرف بزنم. بانوان نازنین من، بانوان توانمند من.. بودنتان امید بخش است و شادمانی تان، پیکارتان، تلاش تان الهام آفرین.
4- اگر رویا محمدی نمی بود، بهار من کمتر بهاری می بود، اگر قدم زدن با رویا، دیدن او، حرف زدن با او، دلگرمی و حمایت او نباشد، "نشاط این بهارم" ( و دو بهار گذشته در اینجا) چندان به کار نمی آمد. بهار در کنار رویای خوبم، هم دانشگاهی، دوست و خواهر نازنینم با ترانه خوانی هایمان، با بی پروا دویدن های مان، با هم غروب تماشا کردن هایمان، از کتاب خانه گریختن هایمان، با هر بوته و درخت عکس گرفتن هایمان، دامن های همرنگ پوشیدن و آرایش "بهاری" کردنهایمان، هزار برابر دلپذیرتر می شود...
5- زنده گی زیباست وقتی خواهر 17 ساله ات از فیلادلفیا نامه های معطر می فرستد که "هر که ز حور پرسدت، رخ بنما که همچنین- هر که ز ماه پرسدت، بام بر آ که همچنین".. زنده گی دلنشین است وقتی این دخترک به یادت می آورد که: "از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است- دیده هر جا باز گردد، دچار رحمت است". و تو پر از غرور میشوی که چنین بزرگ شده است، چنین بسیار بزرگتر از تو. نورجهان خوبم، تشکر به خاطر مهرت و قدرت شادی آفرینی ات.. من همیشه برای مشاعره با تو وقت دارم، هر چند بارها کم بیاورم و ببازم..
6- بعضی چیزها بر نمی گردند، مثلا "نخستین تپش های عاشقانه" قلبم و آن خوشبینی عجیب، امید عجیب و مهر بی پایان و کور شانزده ساله گی. حالا پذیرفته ام که بهار به مشکلات جهان پایان نمی دهد. بهار مانع جنگ ، بددلی و دشمنی نمیتواند شود. بهار نمیتواند ساده دلی را برگرداند و آن زمانی که را هر شعری چشم را نمناک می کرد و در پشت هر درختی محبوب خیالی من پنهان بود.. اما حسرتی ندارم..بهر حال، پیام بهار این است که این رشد کردن ها، بزرگ شدن ها، اگر بخت یاری کند، "سفر دانه به گل" است.. (در مورد بهارهای زنده گی ام (آنهایی که به خاطر دارم) سال گذشته در اینجا نوشته بودم)..
حالا باید بروم و قبل از این که از اینجا اخراجم کنند، کمی درس بخوانم.. در بهار تمرکز دشوار میشود...
شب ها و روزها، بیداری و خواب های تان بهاری باد!!
شب ها و روزها، بیداری و خواب های تان بهاری باد!!
۲ نظر:
شاد بادا نو بهارت شاد باد
انقدر شاد نوشتی که من نیز هوایم بهاری شد. همه روزهایت بهاری باشه عزیز!
شهرزاد گرامی سلام
نوشته ات خیلی زیبا بود . همیشه بهاری می خواهمت .
موفق باشی
ارسال یک نظر