۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

مهماننوازی- مهربانی- ملاطفت

در فیض آباد بدخشانم. آرامش بخش است دور از کابل و غوغایش بودن... خوب است بودن در محیطی که هنوز ساده زیستی مروج است. می بینم. مینویسم. می پرسم. می آموزم. از شاعرانه گی این فضا خوشم می آید و متحیرم.
دسترسی به انترنیت بسیار محدود است. چند هفته بعد که کابل برگشتم خواهم نوشت.

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

مکث

زنده گی ما این روزها یک مکث بزرگ و سنگین است...
و پرده های متوالی ظلمت، ابهام و پرسش ها که شما را از ما جدا می کند..
پرده های تاریک...
و با این مکث، هوا، صدا، نور، مزه، تابستان، رنگ باخته اند..
و خانه رنگ باخته است..
و ما منتظریم. بی قراریم. ناتوانیم..
و دستان ناتوان ما دیوار های این مکث نامیمون را تیله می کنند.. اسارت ما را در این مکث...
و هر لحظه امید.. و نا امیدی... و امید...
گروهی سرگشته در چهار دیوار یک مکث عجیب و تراژیک...
و ما شاید برای نخستین بار سنگینی مکث را روی شانه هایمان حس می کنیم و آرزو می کنیم جویبار زمان جاری شود..
و یوسف گم گشته...برگردد.

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

کابل

کابل آمده ام.. و آنقدر شعر، حرف، حکایت، کار، وعده دیدار و... است که نمیدانم چگونه بنویسمشان..
دیروز صبح رسیدم و شام با نورجهان و زبیده و فاطمه رفتم صنف موسیقی شان... در آن اتاق نیمه روشن در گوشه ای نشستم و بازی نور را تماشا کردم بر روی زیباترین دختران جهان.. و گریه کردم با آهنگ هایشان.. و اوج گرفتم با اوج گرفتن صدای شیرین نور.. و لذت بردم از معصومیت شیرین فاطمه.. و با سوز صدای زبیده گریستم..
و مدیون حضورشان و وجودشان شدم..
و مدیون موسیقی.. که انسان ها را به هم وصل می کند..
همین..
هر کسی را که کابل است.. میخواهم ببینم تان.. فقط 15 روز اینجا هستم و شماره تیلیفون هیچ کسی را ندارم.. ایمیل کنید.. ببینیم.

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

Geneva

Geneva is a beautiful city. The view of the lake from window. Families, colors, boats, deep, blue water.
Bright and wise fellow travelers. Endless deep conversations. I am content.

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

زنده گی نامه

"به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است." (شازده کوچولو)

این، داستان زنده گی من است..
امشب، شب آخرم در این اتاق است.
فردا از اکسفورد می روم. برای سه ماه دیگر. 
رفتن را دوست ندارم.. از رفتن به خانه خوشحالم.. ولی سخت منتظر آن روزی ام که برای مدتی رفت و آمد نکنم... برای مدتی پاره های قلبم در سراسر جهان سرگردان نباشند...
چرا اهلی می کنیم؟ چرا اهلی می شویم؟ بعد از ده ها بار رفتن؟....
حالا که فکر می کنم بعد از شش سالگی مداوم مسافر بوده ام..
ولی هیچ وقت یاد نگرفته ام مهر نورزم..
دلتنگ فرانچیسکا میشوم.. خواهر ایتالیایی ام..
و همه دوستان دیگرم.
داستان زنده گی ام.... این بوده است... 

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

«بازوی ماست حلقه به بازوی آفتاب»

خورشید گیسوانم را می بوسد.. اینک شانه ام را.. اینک انگشتان بازیگوشم را...
طعم توت زمینی زیر زبانم - تازه- غنی- آب شدنی-
ساعتی روی زمین دراز می کشم و با چشمان بسته به صدای گرم نامجو گوش میدهم. بی دغدغهء هیچ بایدی.. کار ناتمامی.. دیداری.. 
آیسکریم با طعم پسته. کافه فرانسوی. کافه دار سوری. سایه. پشت شیشه مردمان شاد- مردمان خوش لباس- مردمان متبسم. 
دخترک  انگشتم را می کشد. میخواهد بازی کند. چشمانش سرشار از شگفتی و مهر اند. 
قایقرانی.. خندان به همراهانم می نگرم و به این سفر طولانی و شگفت انگیز می اندیشم که ما را به هم نزدیک کرد..
و بیش از همه.. در این هنگام تجلیل و تفریح و آرامش.. به حکمت پیچیده و شگفت انگیز خداوند می اندیشم که مرا اینجا آورد.. این نه ماه را اینقدر دشوار کرد.. که این چند روز این قدر شیرین باشد...
آنقدر درد به من داد و آزمایشم کرد که امروز حس کنم بسیار تواناترم. 
آنقدر مرا شکست که امروز با فروتنی و قناعت بتوانم این چنین ساده شادمان باشم..
به همین ساده گی... به ساده گی همه چیزهای ملموس: چون دست نوازشگر یک کودک- تبسم یک دوست- اندکی آفتاب...
و بعد این همه مایه شادمانی را در مسیر من قرار داد: انسان های شگفت انگیز- سفرهای پر هیجان- بازی های تازه- دریا- قایق- قصر- قلعه- باغ- سنت های مسخره قدیمی- موسیقی دل انگیز- آموزش- تازه گی- کنجکاوی- تخیل...
مدیون و شگفت زده ام.. مدیون و ثناگو.
به خاطر حکمتت و مهربانی ات.. به پا می ایستم. 
جهلم و بی صبری ام را... فرصت داده ای که جبران کنم..
یک سال دیگر.. که امیدوارم  آن را با  وقار و متانت بیشتر - بی صبری و شکایت کمتر- مفیدتر و زیباتر از امسال بگذرانم..
یاریم ده.


۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

....

۹:۳۰ شام است و هوا هنوز روشن. 
امروز طولانی ترین روز سال است. 
من خسته ام.  حس می کنم هنوز یک روز طولانی منتظرم است که باید پرش کنم از چیزهای خوب و مفید.. اما من خسته ام.  به خاطر روشنایی است.. 
کارم را تمام کنم میخوابم. میخواهم بخوابم و خواب های شیرین ببینم.  خواب های طعم عسل در دهانم.. 
با خود گفتم اگر شام میبود و کابل می بودم.. چی گوش می دادم؟ حالا استاد شیدا گوش میدهم که: برو ای شوخ که ترک تو ستمگر کردم. 
شانه هایم درد می کنند.  شانه های شکستنی ام. 
دو هفته تا کابل فاصله دارم. 
دعا می کنم وقتی کابل هستم پدر هم کابل بیایند- انشاء الله. 
دعا می کنم زود و بخیر برسم. 
دعا می کنم انسان بهتری شوم. دعا می کنم در این روند دشوار انسان بهتری بودن-شدن همراهان خوبی داشته باشم.. همراه خوبی..
بعد برای شادمانی همه دعا می کنم. 
میخواهم آباد کنم. میخواهم گوشه ای از خودم داشته باشم. در خانه. در جایی که می دانم دایمی است. پرده ها را بیاویزم. گل کنار پنجره بگذارم. قاب های عکس را.. می خواهم رنگ فرش را انتخاب کنم. دیوارها را رنگ کنم.  میخواهم خانه ای.. اتاقی.. 
میخواهم سهمی در زیبا کردن این جهان داشته باشم.
خودخواهم. 
میخواهم هر چند وقت سهمی در چیزی زیبا- مفید و هیجان انگیز داشته باشم. 
گفتم که خودخواهم.
میخواهم ساده باشد زنده گی. 
میخواهم برگردم.
ده بار به فیس بوک پری میروم بعد نور.. بعد پری.. عکس تازه ای از مادر؟ هوای کابل این روزها؟ جزییات شغل نورجهان؟ جلال می خندد این روزها؟ پروانه چه قصه های تازه ای دارد؟  بی رحمند خواهرانم.. مرا بی خبر گذاشته اند. 
میخواهم خبر باشم از لحظه لحظه زنده گی شان. 
نیستم. 
دورم. 
بریده ام. 
اینجا زیباست.. اینجا من شادمانم.
گیچم. 
دو هفته..
باید چند نفر از دوستانم را ببینم. بعد استاد مشاورم را. متن مصاحبه ها را امشب تمام کنم. تحفه بخرم. کامره بخرم. لباس هایم را جمع کنم. اتاقم را قفل کنم. کلیدم را تسلیم کنم. خدا حافظی کنم.
بعد لندن. بعد جینوا-سویس. بعد دوباره لندن. بعد کابل.
آنقدر هم دور نیست. 
میتوانم تاب بیاورم.