۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

Turning it around


جهان منصفانه نیست. جهان هیچ وقت منصفانه نبوده است.
باید جنگید. با تمام وجود.
و هوشیارانه.
باید به خود باور داشت.
و خوب ماند. خوب بود.
باید مایوس نشد.
تسلیم نشد.
 
بچرخ. بچرخانش.
زنده گی را بچرخان.
و بعد، ضعف هایت، نقاط قوت می شوند. زخم هایت، سرچشمه نیرویت.
و خشمت. خشم، که ویرانگر است. که بازدارنده است. که کور است.
ایجادگر، پیش برنده و بصیر می شود.
خشم، چشمت را می گشاید، نیرویت را متمرکز می کند و کمکت می کند عنان زنده گی ات را به دست گیری.
عنان زنده گی ات را به دست بگیر دختر. حداقل به شعارهای خودت باور داشته باش. عمل کن. منتظر نمان. خودت را درجه دوم نساز. به کسی تکیه نکن.
سخت است. میدانم. روزهایی هست که نفست می برد. که میخواهی درها را بر هم بکوبی، بارت را ببندی و بروی. روزهایی هست که میخواهی تسلیم شوی. دراز بکشی برای صد سال دیگر. به خوابی همیشگی فرو بروی.
روزهایی است که میخواهی همه خشمت را فریاد بزنی. همه پیوندها را بگسلی. بعد، در هم شکسته، در گوشه ای بپاشی.
روزهایی است که با خودت کم حوصله میشوی. از احساساتی بودنت خسته می شوی. از خوش بین بودنت. از تسلیم نشدنت. از سرسختی ات.
اما باید بپایی دختر. باید بجنگی دختر. باید، گاهی آرام، شیرین و متین، زنده گی را بچرخانی، آنگونه که حتی خودش هم نداند.
باید، درهای بسته را روی پاشنه بچرخانی. سیاهی را به سفیدی مبدل کنی. زهر را به قند.
گاهی باید خودت بچرخی. کمی جا بجا شوی. کمی عقب بنشینی، تا دوباره زنده گی را با جهشی به قلبش غافلگیر کنی.
به یک رقص می ماند دختر. به رقص با یک همراه رقص جدید. یک رقص جدید. یک رقص بی قانون. غافلگیر کننده.
و در تمام مدت، باید بخاطر داشته باشی لذت را. باید از این رقص لذت ببری دختر.
گاهی باید، روی سخت زنده گی را ، روی بد زنده گی را، و خود را ، به جانب دیگری چرخاند.
بچرخانش.



۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

Climbing out of the well

همین که فکر می کنی دیگر نمی توانی. دیگر طاقت نداری. همین که می گویی این هیچ گاه کمرنگ نخواهد شد. هرگز به منزل نخواهم رسید. همین جا شاید، لحظات پایانی باشد. لحظات قبل از شفا. قبل از رسیدن. قبل از پایان درد. 
در افسانه ها خوانده ای. خوان هفتم. نیروی قهرمان به پایان رسیده است. تو مضطربی. نفست می گیرد. نگران می شوی. ولی کار به پایان می رسد. و پیروزی.
زنده گی واقعی به این اندازه دراماتیک نیست. ولی شباهت ها فراوان است. در زنده گی واقعی، بین پیروزی و شکست، رفت و آمد بسیار است. بارها به نقطه  پایان می رسی. بر درد غالب میشوی. باز درد چیره میشود. یا افسرده گی. یا خشم. یا هر چیزی که در برابرش تقلا می کنی. اندوه میتواند باشد. یا بی انگیزه گی، مثلا. یا دلشکستگی. دلشکستگی. 
گاهی در میانه مبارزه زمین میخوری. خسته، گریه می کنی. میخواهی ساعت ها بخوابی. یا خشم می گیری بر خود. بر ضعف خود. بر بی انگیزه گی خود. بر نا کافی بودن خود. روبروی آیینه می نشینی و داد می زنی. آنقدر "نه" می گویی که برای مدتی دیگر بلی گفتن از یادت می رود. خودت را غرق می کنی، در کار، در "تفریح"، ولی در میانه مشغولیتت، درد به تو چشمک می زند و باز همه چیز از صفر آغاز می شود. 
بعضی روزها بسیار دشوارند. بغض در کمین نشسته است. تمام روز. منتظر یک فرصت. فرصت کوچک. تا تمام آبرویت را ببرد و ابهتت را بشکند و حقیرت کند. حملش می کنی. با مدارا. تا شام. تا تاریکی. تا خانه. تا یک شانهء مهربان. 
اما در میانه این دشواری، در قلب این هفت خوان، آرام آرام، بدون اینکه بدانی زنده گی ات تغییر می کند. همانگونه که برای رهایی خودت می جنگی. برای شادمانی ات. برای انگیزه ات. قوی تر میشوی، بهتر می دانی چی میخواهی، قاطع تر می شوی.. آرزوهای معطل شده را عملی می کنی تا شادمان شوی. خطر می کنی. چون انگیزه ها برای حفظ و ادامه کم اند. و خطر، درهای تازه ای را برایت می گشاید. به قلبت وسعت می دهد. به زنده گی ات. مهربان تر میشوی با دیگران، ضعف هایشان، ترس هایشان.  بهتر میشوی و قوی تر. و زنده گی ات تغییر می کند.
و تو آرام، از عمق چاه بیرون می خزی. از عمق تاریکی. خزیدن دردناک است. آهسته است. ولی بلاخره تو را  از چاه بیرون می کند. نسخه بهتر و قوی تر تو را.
مطمئن باش. 
 
 


۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

لحظات

روی حویلی. شمالک. چای سبز. رو به آسمان. و بعد سبزی. سبز، سبزتر از همیشه. روشن تر از همیشه. دل من آرام. لبریز خاطرات شیرین.  بهار. 
.....
آفتابی بود. هوا ملایم. اوایل بهار. مردم به جاده ها ریخته بودند. شهر زنده و پر جنب و جوش. میخواستیم از سرک بگذریم. من میخواستم منتظر چراغ بمانم. او میخواست بگذرد. گفت بگذریم؟ دستم را گرفت. از میان موترها دویدیم. وقتی به آن سوی سرک رسیدیم، باران گرفت. باران شدید. در گوشه ای نشستیم. چتری را باز کرد. کنارم نشست. چتری را آورد بالای سر من. خودش تر میشد. من نزدیک تر نشستم. هر دو خندیدیم. با هم. همان لحظه حس کردم خوشحالم. حس کردم این لحظه گرانبهاست.  حس کردم این لحظه، سالها در خاطره ام خواهد درخشید.
....
شب بود. شروع تابستان. ماه در آسمان شناور. قصر پشت سرمان. دریاچه و چمن روبرو. صدای خنده از دور می آمد. من کمی خنک خورده بودم. شانه هایم می لرزید. اما خنکی، خوشایند بود. او ایستاده بود. زیر نور ماه. قد بلند، استوار، خوشپوش و شیرین، و مهربان، و محجوب. حرف های بی ربط می زدیم. میدانستیم بی ربط است. میدانستیم از گفتن آنچه  میخواهیم بگوییم می ترسیم. هر دو. برای لحظاتی سکوت کردیم. من نزدیک دریاچه رفتم. سایه ای از روی ماه گذشت. من آه کشیدم. برگشتم به او نگاه کنم. دیدم مرا می پایید. با مهر. با نگرانی. لبخند زدم: برویم؟ چند دقیقه بعد به قلب محفل برگشته بودیم، به موسیقی، گفتگو و خنده های بلند. بخشی از من آنجا، کنار آن دریچه ماند. با بخشی از او. مشغول گفتگو. و همان لحظه حس کردم که باری حکایت این لحظه جادویی را سالها بعد به کودکانم خواهم گفت.
....
روبرویش نشسته بودم و حریصانه، غذا را می بلعیدم. بعد از چند دقیقه، دیدم مرا می پاید. از وحشی گری خود معذرت خواستم. لبخند زد و چیزی نگفت. شالی را روی چمن انداخته بود تا نمناکی سبزه، آزارم ندهد. بشقاب و قاشق و پنجه آورده بود. چای سبز ریخته بود. بعد روبرویم نشسته و تماشایم می کرد. کیک شکلاتی آورد. داستان کیک را برایم گفت. هدیه بود. وادارم کرد کیک بخورم. گل هایی را که از چمن چیده بود، به من داد. بدرقه ام کرد تا درب ساختمانم. لبخند زد و رفت و بخشی از دل من، همان لحظه با او رفت. با او ماند.
.....
امتحان داشتیم. با هم درس میخواندیم. در کتابخانه. بعد پیاده برگشتیم چون من بایسکل رانی یاد نداشتم. او بایسکل خود را در کنار خود راه می برد و با من حرف می زد. زمستان بود. سرد و مرطوب. هوا تاریک.  وقتی رسیدیم کافه بسته بود. هر دو گرسنه و خسته بودیم. میخواستم بروم و بخوابم. گفت: نان را، مهمان من باش. شنیده بودم  آشپزی دوست ندارد. اصرار کرد. برایم چای تیار کرد. با عسل. بعد پاستا پخت. با گوشت قاق مخصوصی که از پاریس آمده بود، و پنیر و یک عالم ترکاری.  وقتی حمله ما به غذا پایان یافت و من در آشپزخانه در شستن ظرف ها کمکش می کردم، حس کردم که این شام و این غذا و این حس رضایت را برای مدتها به خاطر خواهم داشت.
....
لحظاتی هست که حس می کنی همه دیوارهایی که میان تو و فرد مقابلت هست، فرو می ریزند. که برای چند لحظه حس می کنی قلب های تان، به هم گره خورده اند. که حس می کنی، این لحظه، با این شخص، فراموش نشدنی است. برای تو. برای او. که انسانیت مشترک، معنایی جدید می یابد و فهم، به سطحی بالاتر از همیشه عروج می کند، و کلمات، از پا در می آیند. این لحظات، زنده گی را زنده گی تر می کنند. این لحظات را، باید پاس داشت.


۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

از بهارانه ها...

یک روز آرام و خواب آلود بهاری است. "زیستن برای روایت کردن" مارکز می خوانم و در وقفه ها کار می کنم. پرتابم می کند به امریکای لاتین. به خانواده عجیب و غریب خودش. در میان زنان افسانوی خانواده اش. با عشق های اسرار آمیز و قلب های شکسته شان. 
بهار کابل زیباست. با وجود خاک. با وجود بیروبار. پنج بهار در کابل نبوده ام. در برنده دفتر می نشینم. با یک پیاله چای سبز. از صحبت ها و خنده های اطرافیانم دور می شوم. روحم تپه روبرو را می پیماید. در آن بلندی می نشیند و با نسیم معطر همزبان می شود. گاهی هم نگاهی به شهر بهار زده زیر پایش می اندازد. 
آهنگ سفر دارم. فردا. به شمال. با همراهی مادر. رویای اسب سواری دارم و نشستن روی چمن های مرطوب. دویدن در میان لاله ها. ازبیکی گفتن و شنیدن. مردمان دیگری را دیدن. برای هفته ای از زنده گی تبدار اینجا بریدن. 
 فکر می کنم برای روحم خوب خواهد بود. شاید هم اینطور نباشد. شاید هم این شکستگی را باید برای مدتی طولانی تر حمل کرد. باز هم، باید رفت. برای مدتی. حتی فکر بودن در شمال شادم می کند. فکر نان گرم محلی، گادی ها، دختران و پسران ماماها و خاله هایم، آبپاشی، دشت دشت لاله، سخی جان، آب روان، آن همه مهربانی. 

بهارتان مهر آگین باد. 

۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه

درد 2

باز هم از همان دوره های انتظار است. وقتی که با تمرکز بر آینده میخواهی از اعماق درد حال آرام آرام بیرون بخزی. با همه وجودم منتظرم. منتظر یک دست آورد. یک موفقیت کاری. یک سفر پربار. یک نوشتهء خوب. اما هیچ چیزی اتفاق نمی افتد و درد، میخ های خیمه اش را عمیق تر در من فرو می کند. 
به شدت میخواهم شادمان باشم. از زیر دل بخندم. قلبم باز و وسیع و هوادار باشد. گوشه های چشمم از خنده چین بخورند. حرکاتم سبک و بی دغدغه باشند. قوی و آزاده و کمی بی پروا شوم.
اما هر لحظه فقط به خاطر می آورم که چقدر دلتنگم. چقدر سخت دلتنگ آکسفورد و دوستانم در آنجا هستم. کسانی که همه روز منتظر میبودم شام شود و ببینمشان و از درد سر ها و شادی های کوچک روزمره قصه کنیم. کسانی که مهر شان،چون کوهی پشت سرم بود. کسانی که میتوانستم در کنارشان، کاملا بی پرده باشم. کودک. نزدیک. ساده
و بعد، چیزهای دیگر را به یاد می آورم که نوک تیر درد را تیز تر می کند. مثلا هرگز را. و نشدن را. و آنچه میتوانست باشد را. پایان یک رویا را. تنهایی عمیقی را که در آن هیچ صدایی به من نمی رسد، و هیچ صدایی از من به دیگران نمی رسد. یک اتاق تاریک را، و دانستن اینکه جهان بیرون سراسر ویرانه است را. 
تلاش می کنم فراموش کنم اما هر روز، ناگهان از گوشه ای تاریک، درد به رویم می پرد و دندان های وحشی اش را به قلبم فرو می برد. با یک جمله. یا یک کلمه. یا فرو ریختن یک تصویر در ذهنم
کاش اتفاقی بیافتد. معجزه نمی خواهم. رنگین کمان نمیخواهم. شادمانی مست کننده نمیخواهم. کار میخواهم. دست آورد. حس اینکه قلبم هر چه باشد، دستانم پر است. فرصتی برای نیکی کردن میخواهم. خودم را در زنده گی دیگران غرق کردن. 
منتظرم. منتظر. هر روز. منتظر یک نشانه. یک خبر خوب. یک دیدار ناگهانی. یک روشنی غیر منتظره * . یک دلگرمی کوچک که با آن بتوانم بر درد غلبه کنم و در وجودم، جا برای شادمانی، برای مهر، برای آزادی باز شود. ابلهانه است. میدانم. اما حوصله هیچ کار دیگری را ندارم. برای نخستین بار بعد از مدتها، کمی تسلیم شده ام. کم آورده ام. 

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

بهار، باور

فکر می کنم من به امکان آغاز دوباره معتقدم. و به امکان شفا. بخشش. ادامه. سال نو یادآور خوبی از این امکان هاست. طبیعی است که درد را نمیتوان، چون قبای کهنه از تن کشید. رنجش را، به بادهای حوت سپرد و یا تلخی را، فقط با طعم هفت میوه شیرین کرد. ولی زنده شدن دوباره زمین، پس از ماه ها باران و برف و سرما، شگوفه زدن درختان، آب شدن برف، همه نشانه های این امکان اند. 
به خود سال گذشته ام نگاه می کنم. در آستانه سال نو. با ذهن و قلبی سخت مشغول تقلا با مفهوم مهر. امسال هم از آن لحاظ چندان فرق نمی کند. مهر، برای من یکی از مهمترین دغدغه هاست. توان مهروزی، تاثیر مهرورزی، نقش مهر در رابطه ما با خدا، خانواده، خانه، سنگینی تحمل ناپذیر مهر گاهی، شکننده گی مهر. به آنهایی که در این سال، مهرشان کمرنگ شد، فکر میکنم، در خانواده، دوستان.. و به آنانیکه جدیدا در ذهن و قلبم برای خود آشیانه ساختند.  مهربانانی که سال گذشته نمی شناختم و حالا به زنده گی ام راه گشوده اند. کسانی که کمتر می شناختم و حالا بیشتر می شناسم و دوست میدارم. به خاطر حضور همه شان/تان در زنده گی ام سپاسگزارم.
از یک لحاظ، شاید دلشکستگی، یاس و تلخی ناشی از مهر، در این سال بیشتر از چند سال دیگر بوده است. آمدن از اکسفورد به کابل و دوری از دوستانم، از خانواده ای که در آنجا برای خود ساخته بودم، فکر می کنم قسمتی از قلبم را ویران کرد. تا دوباره بروید. اینجا، دوستانی تازه ای یافتم. چند نفر، بهتر از آنچه فکر می کردم هستند. کسانی هم، خواسته یا خواسته، آزردندم. ضربه هم خوردم. گاهی ویرانگر. گیچ هم شدم. 
در سال گذشته، خودم نیز آزردم. ضربه زدم. مهر ورزیدم. شاید زنده گی بعضی ها را دلپذیرتر کردم. ولی قدر بعضی های دیگر را ندانستم. گاهی چنان دوست داشته شدم که شاید ارزشش را نداشتم، و به کسانی هم اعتماد کردم، که ارزشش را نداشتند.
هیچ ترازویی برای مقایسه وزن تلخی و شیرینی وجود ندارد. روزهایی هست که فکر می کنم در سالیکه گذشت، شیرین ترین لحظات را تجربه کردم. روزهایی دیگریست که تلخی چنان جانم را آگنده ست که  فکر می کنم به سختی نفس می کشم. درد، قلبم را در چنگال نیرومندش می فشارد و اعتماد، شادمانی، رهایی غیر ممکن  به نظر رسد. 
در هر صورت، سال جدید در راه است، با امکانات جدید، شوق های تازه، چهره های نو،  کشف ها. من به آغاز دوباره معتقدم. من به توان شفا، باور دارم. و به سعادت و شیرینی. 
برای شما و خودم، سالی آرزو دارم که با امکانات بی شمار برای فرزانه گی و شادمانی. 

با مهر.

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

زنان زنده گی من 8. فوزیه کوفی


شاید هشت سال قبل بود که من برای نخستین بار نام فوزیه کوفی را شنیدم.  آن زمان او هنوز به پارلمان راه نیافته بود. در یکی از موسسات حمایت از کودکان کار می کرد و در سفری به سریلانکا، مادرم و خواهرم نورجهان با او هم سفر بودند. مادر وقتی برگشت برایم از مهربانی و صمیمیت خانم کوفی قصه میکرد و نورجهان، از نقشش در کنفرانس حرف می زد.  تابستان سال 2010، من برای کار تحقیقی به فیض آباد، بدخشان رفتم.  آن زمان، فوزیه کوفی در سراسر افغانستان نام شناخته شده ای بود، اما  در بدخشان بود که برای نخستین بار من از میزان محبوبیت او در میان مردم آشنا شدم. طبیعی است که به عنوان یک انسان شناخته شده، فوزیه کوفی بدخواهانی نیز داشت. اما چنین به نظر می رسید که در میان زنان و مردان بسیاری، فوزیه به عنوان نماینده ای قابل اعتماد و شخصیتی ستودنی، جای خود را احراز کرده است.  از پوسترهای خوب طراحی شده و زیبا و شعارهای پر مفهوم و الهام بخشش گرفته، تا سخنرانی های تاثیر گذارش در مکاتب دخترانه و یا در مرکز شهر فیض آباد، کمپین فوزیه کوفی در میان رقبایش متمایز بود و فوزیه کوفی موفقانه به پارلمان راه یافت.
داستان زنده گی خانم کوفی  (که میتوانید از زبان خودش بخوانید) برای من الهام بخش بوده است. فوزیه کوفی، با پشت سر گذاشتن تمام موانعی که میتوان برای یک زن افغان تصور کرد، خودش را به موفقیت رساند.  مداوم کوشید از سختی ها بیاموزد و رشد کند. از هر فرصتی هوشمندانه، برای پیشرفت خود و جلب توجه به مسایل افغانستان و زنان افغانستان، استفاده کرد.  او  با وجود شایعات غرض آلود، سنگ اندازی ها و تهدیدات، مقاوم ایستاده، و برای آینده ای بهتر برای افغانستان و دخترانش، مبارزه می کند.  آنچه به نظر من فوزیه کوفی را از بسیار مبارزان، سیاستمداران و همردیفان خودش متمایز می کند، هوش سیاسی و فصاحتش، و تمرکزش بر رشد خودش است.  فوزیه کوفی، پویا، تپنده و تعالی جو بوده است و این را میتوان به روشنی در کارنامه اش دید: او از آموزگاری زبان انگلیسی خود را به نماینده پر طرفدار مردم بدخشان بودن رساند و حالا به عنوان یکی از با اعتبارترین  و شناخته شده ترین چهره های افغانستان جدید  تبارز کرده است. آن هم در سرزمینی که اکثریت ساکنانش، سیاست ورزی را خاصه برای زن، گناهی نابخشودنی میدانند.
--
پ.ن 1- سیمین دانشور در گذشت. بهت زده و اندوهگینم. یادش گرامی باد. شکوهمند بانویی بود در ادبیات ما.  جایش را هیچ کسی نخواهد توانست پر کند.
پ.ن 2-   اگر از همه زنان تاثیر گذار زنده گی ام بنویسم، شاید به هشتاد نوشته بکشد. اگر از همه زنان موفق و توانایی که می شناسم بنویسم، باید بسیار بیشتر بنویسم. فهرستی که در اینجا ارائه شد، به هیچ صورت کامل نیست. انتخاب ها، از روی ذوق و سلیقه و تا حدی یاری حافظه بوده و نه بر اساس اولویت بندی های دیگر.
پ.ن 3- در تقریبا دو هفته گذشته، در خانه برق نداشتیم و در دفتر وقت. بنا بر این سلسله، نا منظم شد. پوزشم را بپذیرید.