۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

از بهارانه ها...

یک روز آرام و خواب آلود بهاری است. "زیستن برای روایت کردن" مارکز می خوانم و در وقفه ها کار می کنم. پرتابم می کند به امریکای لاتین. به خانواده عجیب و غریب خودش. در میان زنان افسانوی خانواده اش. با عشق های اسرار آمیز و قلب های شکسته شان. 
بهار کابل زیباست. با وجود خاک. با وجود بیروبار. پنج بهار در کابل نبوده ام. در برنده دفتر می نشینم. با یک پیاله چای سبز. از صحبت ها و خنده های اطرافیانم دور می شوم. روحم تپه روبرو را می پیماید. در آن بلندی می نشیند و با نسیم معطر همزبان می شود. گاهی هم نگاهی به شهر بهار زده زیر پایش می اندازد. 
آهنگ سفر دارم. فردا. به شمال. با همراهی مادر. رویای اسب سواری دارم و نشستن روی چمن های مرطوب. دویدن در میان لاله ها. ازبیکی گفتن و شنیدن. مردمان دیگری را دیدن. برای هفته ای از زنده گی تبدار اینجا بریدن. 
 فکر می کنم برای روحم خوب خواهد بود. شاید هم اینطور نباشد. شاید هم این شکستگی را باید برای مدتی طولانی تر حمل کرد. باز هم، باید رفت. برای مدتی. حتی فکر بودن در شمال شادم می کند. فکر نان گرم محلی، گادی ها، دختران و پسران ماماها و خاله هایم، آبپاشی، دشت دشت لاله، سخی جان، آب روان، آن همه مهربانی. 

بهارتان مهر آگین باد. 

۳ نظر:

ساربان گفت...

خوب بود، خیلی.

rafiqpoor گفت...

سفر خوش داشته باشی...

Shaharzad گفت...

تشکر ساربان. تشکر پویش.