روی حویلی. شمالک. چای سبز. رو به آسمان. و بعد سبزی. سبز، سبزتر از همیشه. روشن تر از همیشه. دل من آرام. لبریز خاطرات شیرین. بهار.
.....
آفتابی بود. هوا ملایم.
اوایل بهار. مردم به جاده ها ریخته بودند. شهر زنده و پر جنب و جوش. میخواستیم از
سرک بگذریم. من میخواستم منتظر چراغ بمانم. او میخواست بگذرد. گفت بگذریم؟ دستم را
گرفت. از میان موترها دویدیم. وقتی به آن سوی سرک رسیدیم، باران گرفت. باران شدید.
در گوشه ای نشستیم. چتری را باز کرد. کنارم نشست. چتری را آورد بالای سر من. خودش
تر میشد. من نزدیک تر نشستم. هر دو خندیدیم. با هم. همان لحظه حس کردم خوشحالم. حس
کردم این لحظه گرانبهاست. حس کردم این
لحظه، سالها در خاطره ام خواهد درخشید.
....
شب بود. شروع تابستان.
ماه در آسمان شناور. قصر پشت سرمان. دریاچه و چمن روبرو. صدای خنده از دور می آمد.
من کمی خنک خورده بودم. شانه هایم می لرزید. اما خنکی، خوشایند بود. او ایستاده
بود. زیر نور ماه. قد بلند، استوار، خوشپوش و شیرین، و مهربان، و محجوب. حرف های
بی ربط می زدیم. میدانستیم بی ربط است. میدانستیم از گفتن آنچه میخواهیم بگوییم می ترسیم. هر دو. برای لحظاتی
سکوت کردیم. من نزدیک دریاچه رفتم. سایه ای از روی ماه گذشت. من آه کشیدم. برگشتم
به او نگاه کنم. دیدم مرا می پایید. با مهر. با نگرانی. لبخند زدم: برویم؟ چند دقیقه
بعد به قلب محفل برگشته بودیم، به موسیقی، گفتگو و خنده های بلند. بخشی از من
آنجا، کنار آن دریچه ماند. با بخشی از او. مشغول گفتگو. و همان لحظه حس کردم که
باری حکایت این لحظه جادویی را سالها بعد به کودکانم خواهم گفت.
....
روبرویش نشسته بودم و
حریصانه، غذا را می بلعیدم. بعد از چند دقیقه، دیدم مرا می پاید. از وحشی گری خود
معذرت خواستم. لبخند زد و چیزی نگفت. شالی را روی چمن انداخته بود تا نمناکی سبزه،
آزارم ندهد. بشقاب و قاشق و پنجه آورده بود. چای سبز ریخته بود. بعد روبرویم نشسته
و تماشایم می کرد. کیک شکلاتی آورد. داستان کیک را برایم گفت. هدیه بود. وادارم
کرد کیک بخورم. گل هایی را که از چمن چیده بود، به من داد. بدرقه ام کرد تا درب
ساختمانم. لبخند زد و رفت و بخشی از دل من، همان لحظه با او رفت. با او ماند.
.....
امتحان داشتیم. با هم
درس میخواندیم. در کتابخانه. بعد پیاده برگشتیم چون من بایسکل رانی یاد نداشتم. او
بایسکل خود را در کنار خود راه می برد و با من حرف می زد. زمستان بود. سرد و
مرطوب. هوا تاریک. وقتی رسیدیم کافه بسته
بود. هر دو گرسنه و خسته بودیم. میخواستم بروم و بخوابم. گفت: نان را، مهمان من
باش. شنیده بودم آشپزی دوست ندارد. اصرار
کرد. برایم چای تیار کرد. با عسل. بعد پاستا پخت. با گوشت قاق مخصوصی که از پاریس
آمده بود، و پنیر و یک عالم ترکاری. وقتی
حمله ما به غذا پایان یافت و من در آشپزخانه در شستن ظرف ها کمکش می کردم، حس کردم
که این شام و این غذا و این حس رضایت را برای مدتها به خاطر خواهم داشت.
....
لحظاتی هست که حس می
کنی همه دیوارهایی که میان تو و فرد مقابلت هست، فرو می ریزند. که برای چند لحظه
حس می کنی قلب های تان، به هم گره خورده اند. که حس می کنی، این لحظه، با این شخص،
فراموش نشدنی است. برای تو. برای او. که انسانیت مشترک، معنایی جدید می یابد و
فهم، به سطحی بالاتر از همیشه عروج می کند، و کلمات، از پا در می آیند. این لحظات،
زنده گی را زنده گی تر می کنند. این لحظات را، باید پاس داشت.
۲ نظر:
و همین لحظات معنای زندگی رو می سازن. تک تک لحظه هات قشنگ
A very interesting story, I like the way you write your stories. So simple and so interesting to read.
ارسال یک نظر