۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

Climbing out of the well

همین که فکر می کنی دیگر نمی توانی. دیگر طاقت نداری. همین که می گویی این هیچ گاه کمرنگ نخواهد شد. هرگز به منزل نخواهم رسید. همین جا شاید، لحظات پایانی باشد. لحظات قبل از شفا. قبل از رسیدن. قبل از پایان درد. 
در افسانه ها خوانده ای. خوان هفتم. نیروی قهرمان به پایان رسیده است. تو مضطربی. نفست می گیرد. نگران می شوی. ولی کار به پایان می رسد. و پیروزی.
زنده گی واقعی به این اندازه دراماتیک نیست. ولی شباهت ها فراوان است. در زنده گی واقعی، بین پیروزی و شکست، رفت و آمد بسیار است. بارها به نقطه  پایان می رسی. بر درد غالب میشوی. باز درد چیره میشود. یا افسرده گی. یا خشم. یا هر چیزی که در برابرش تقلا می کنی. اندوه میتواند باشد. یا بی انگیزه گی، مثلا. یا دلشکستگی. دلشکستگی. 
گاهی در میانه مبارزه زمین میخوری. خسته، گریه می کنی. میخواهی ساعت ها بخوابی. یا خشم می گیری بر خود. بر ضعف خود. بر بی انگیزه گی خود. بر نا کافی بودن خود. روبروی آیینه می نشینی و داد می زنی. آنقدر "نه" می گویی که برای مدتی دیگر بلی گفتن از یادت می رود. خودت را غرق می کنی، در کار، در "تفریح"، ولی در میانه مشغولیتت، درد به تو چشمک می زند و باز همه چیز از صفر آغاز می شود. 
بعضی روزها بسیار دشوارند. بغض در کمین نشسته است. تمام روز. منتظر یک فرصت. فرصت کوچک. تا تمام آبرویت را ببرد و ابهتت را بشکند و حقیرت کند. حملش می کنی. با مدارا. تا شام. تا تاریکی. تا خانه. تا یک شانهء مهربان. 
اما در میانه این دشواری، در قلب این هفت خوان، آرام آرام، بدون اینکه بدانی زنده گی ات تغییر می کند. همانگونه که برای رهایی خودت می جنگی. برای شادمانی ات. برای انگیزه ات. قوی تر میشوی، بهتر می دانی چی میخواهی، قاطع تر می شوی.. آرزوهای معطل شده را عملی می کنی تا شادمان شوی. خطر می کنی. چون انگیزه ها برای حفظ و ادامه کم اند. و خطر، درهای تازه ای را برایت می گشاید. به قلبت وسعت می دهد. به زنده گی ات. مهربان تر میشوی با دیگران، ضعف هایشان، ترس هایشان.  بهتر میشوی و قوی تر. و زنده گی ات تغییر می کند.
و تو آرام، از عمق چاه بیرون می خزی. از عمق تاریکی. خزیدن دردناک است. آهسته است. ولی بلاخره تو را  از چاه بیرون می کند. نسخه بهتر و قوی تر تو را.
مطمئن باش. 
 
 


هیچ نظری موجود نیست: