۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

"مرا سفر به کجا می برد؟"

صبح بود.  امروز صبح.
کوچه را بوی درختان بسم الله پر کرده بود. هوا تازه بود. شیرین. 
در کوچه چند رهگذر بیشتر نبود. دختران و پسران مکتبی.
دکانداری پیش روی دکانش را جارو می زد.
چند نفر در صف منتظر نان گرم بودند. 
من با چپن سیاه درازم کوچه را گز می کردم و زیر لب آواز می خواندم. 
و فکر می کردم. 
به اینکه، چه راه درازی پیموده شده در این چند ماه. به این که چگونه به نحوی همه چیز آسانتر شده. 
به فهرست کارهای نشده فکر می کردم. به مهارت هایی که میخواهم بیاموزم (زبان، مثلا) و به انسانی که میخواهم باشم. به تصویری که از خود آیده آلم، آینده ام، دارم فکر می کردم و به راه درازی که پیش رو دارم. 
ناگهان متوجه شدم اینگونه فکر کردن آشناست.. متوجه شدم که سالهاست من اینگونه فکر می کنم.
و مقایسه کردم.
تابستان را به خاطر آوردم. دلهره اش را.  ترس بی همزبانی را. ترس نتوانستن را. 
روزهای معلقیت مطلق را.
و حس کردم حالا زمین چقدر زیر پایم محکم تر است. حس کردم چه راه درازی آمده ام. حس کردم این زن، چقدر پخته تر است. آبدیده تر. 
حس کردم هر چند شاید هیچ چیزی قابل اندازه گیری وجود ندارد، هیچ کوهی که کنده باشم، یا بنایی که ساخته باشم، یا تقدیر نامه ای که گرفته باشم لزوما، ولی چقدر مطمئن ترم. تثبیت شده تر. روشن تر. چقدر بهتر میدانم کجا ایستاده ام و چی میخواهم. و چقدر بهتر با نشده ها کنار می آیم.  و چقدر از این سفر لذت برده ام. از این پیچ و خم ها. شگفت زده شدن ها. دشواری ها. افتادن ها. برخاستن ها. حتی شکستن ها.  و چگونه، همه آن دردهای کوچک و بزرگ بود که مرا به محلی آورد که امروز در آن قرار دارم. که چگونه من در قلب اضطراب و درد و دستپاچگی بودم و زنده گی ام، از جهاتی برای همیشه تغییر کرد.
حس خوبی بود.
و این، گل صبح بود. صبح روزی که پر از اتفاقات خوب شد. اتفاقات کوچک دلپذیر. اتفاقات کوچک معجزه مانند.
 
شادمان و سپاسگزارم.

۲ نظر:

شب ستا گفت...

امیدوارم زنده گی تان پر ازین تکرارها باشد.

ریحانه گفت...

و من در یک شب بهاری این نوشته را خواندم و فکر کردم این دختر شاید شبیه من باشد