۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

کابل-لحظه ها

تازه از کار برگشته ام. با پدر سلام و علیک می کنم.

پدر: راستی، امروز یکی (حالا شما تصور کنید احمد) آمده بود. خیلی سلام می گفت.

من: کدام احمد؟

پدر: احمد، اولین خواستگارت!

من: آغا!!!!!!!!!!! خجالت.

............

پروانه، خواهر پانزده ساله ام، در فیسبوکش نوشته: برای همیشه بمان.

من فکر می کنم مخاطب خاص ناشناس دارد. شام که خانه می ایم، پروانه می گوید: چرا برای همیشه نمی مانی؟

من: بلی؟

پروانه: در فیسبوک برایت نوشتم. نخواندی؟

......

صبح ها و غروب ها را دوست دارم. صبح ها و غروب ها، حداقل نیم ساعت با زبیده (پری) تنهایم. فقط هر دویمان. موسیقی. جاده. یک مسیر. صبح ها در موتر پری دفتر میروم، غروب با هم بر می گردیم. دلم از غرور پر میشود که در کابل، در کنار یکی از زیباترین و شجاعترین دختران وطنم، نشسته ام و او راننده گی می کند. با هم از بی قانونی راننده های دیگر عصبانی میشویم، با هم به اشتباهات گوینده گان رادیو می خندیم، با هم زمزمه می کنیم، با هم از دیدن یک دختر مصمم، یک زوج عاشق، یک پیرزن خوشپوش، یک افسر ترافیک وظیفه شناس، یک جاده نو و هر نشانه دیگر از زیبایی و آبادی خوشحال میشویم.

.....

وقتی دفتر می رسم، چای سبز است، نان گرم است، جلبی است. وقتی دفتر می رسم سکوت است، پاکیزه گی است، گرماست. گفتگوهای آرام صبحگاهی است، در باره آینده، کار، دوستان مشترک.

سکوت ساعات متمادی کار را دوست دارم و گفتگوهای کوتاه و پراگنده گاه گاهی را. نان چاشت را با هم صرف می کنیم، در برنده، زیر نور آفتاب. پشک به دیدار ما می آید. ا. برایش نان می اندازد. ما ا. را آزار میدهیم.

بعد از ظهر و عصرها، بچه ها تیبل تنیس می کنند. من تماشا می کنم، قضاوت می کنم، تشویق می کنم. قرار است به من هم یاد بدهند.

دیروز، تا دیر دفتر ماندم. زبیده باید خانه می رفت. من میخواستم برای سالگره ا. بمانم. در کابل حالا این شرکت های تکسی رانی فعالیت می کنند که نسبت به تکسی های شهری مطمئن ترند. چون شام شده بود، به یکی از این شرکت ها زنگ زدم. با همه خدا حافظی کردم و پایان آمدم. نشستم کتاب بخوانم. ده دقیقه گذشت. به شرکت زنگ زدم. گفتند تکسی ده دقیقه دیگر به دفتر خواهد رسید. نمیخواستم دوباره بالا بروم و بعد دوباره خدا حافظی کنم. روی حویلی رفتم. به ستاره ها چشم دوختم. به دیوار تکیه دادم. آهنگ گوش دادم. قدم زدم. در مورد زنده گی ام به تامل پرداختم. تکسی نیامد. دوباره زنگ زدم. گفتند تکسی آمده است. پشت دروازه است. به کوچه بر آمدم. در آن نزدیکی ها تکسی نبود. دوباره زنگ زدم. گفت پلیس تکسی را در برابر مانع امنیتی متوقف کرده است. تا مانع پیاده رفتم. تکسی بود. خانه آمدم.

در تمام این سرگردانی ها، به شدت خوشحال بودم.

...

شبانه با خانواده یکی از سریال ها را تماشا می کنم. هر وقت هنر پیشه محبوبم به تلویزیون می آید، رقص سر و دست و..می کنم. دوباره، دوازده ساله شده ام این روزها.

...

مهر در پهنای زنده گی ام جاری شده است. مهر، کلمه جادویی این روزهایم است. برای اینهمه مهر، سپاسگزارم.

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

نامه از کابل

دیروز طرف خانه روان بودم که یکی گفت: ای ره ببین. سر خود خوش است.

راست می گفت. من این روزها بی دلیل شادم. بسیار لبخند می زنم. صبح ها احساس نیرو می کنم و شام ها هنوز امیدوارم. هر چند در اینجا شمار نشانه های امیدوار کننده و واقعیت های شادمان کننده کمتر از انگشتان یک دست است...

هوای کابل وحشتناک است. خاک آلود، دود آلود، غبار آلود، تیل آلود، کثافت آلود. من حیرانم ما چگونه نفس می کشیم در میان این همه خاک و دود و تعفن. اما هر روز صبح، آفتاب با لجاجت خاصی بر همه این خاک و تیره گی می درخشد. از پس شیشه ها می گذرد و دستان و گیسوان ما را می نوازد.

خبری از تازه گی باران نیست. خبری از ژرفای برف نیست. خشکسالی را باور کرده ایم. شب وقتی سرمای سوزنده دستانم را به دندان می گیرد، به آسمان ستاره باران چشم می دوزم و تلاش می کنم سرما را فراموش کنم.

خانه، خیر و خیریتی است. پدر خوب است پروانه از درس دلگیر است و در پی تحصیل در خارج از افغانستان است. قد بلند تر شده، شیک پوش تر شده، شاید تنها تر شده در میان دوستانش. اقبال میخواهد در آینده در مایکروسافت کار کند. جلال سودای سفر به تمام جهان را دارد. . پری هر روز موترش را در جاده های خشمگین و دیوانه کابل می راند، جمعه ها برای کودکان پرورشگاهی کار می کند، شب های رخصتی با تمیم و پروانه فیلم های خنده دار می بیند تا درد و خستگی پیکارهای روزانه و هفتگی را فراموش کند. با پری و پروانه کنسرت می روم، فیلم می بینم، خرید می رویم. اقبال و جلال را سیاست می کنم، ناز میدهم، نازم می دهند. فراموش کرده بودم لذت با خانواده بودن را.... دوباره معتاد می شوم به این لذت.. دوباره رفتن سخت می شود.

ج. را دیدم. دیدنش شادمانم کرد. شغل رویایی مرا دارد. آموزگار است. برایم از آموخته هایش می گوید. به آینده خوشبین نیست، مثل خیلی های دیگری که این جامعه را بسیار بهتر از من می شناسند. من اما، نمیخواهم بدبینی را باور کنم... یا نمیخواهم واقعگرا باشم.

دفترم را دوست دارم، به نظرم. همکارانم را دوست دارم. کم کم از بحث های سیاسی شان خوشم می آید. کم کم دوباره عادت می کنم در یک محیط مردانه کار کنم. گاهی حسودی می کنم به توانایی شان در سفر از فارسی به پشتو به انگلیسی به فارسی در یک مکالمه کوتاه. گاهی حسودی می کنم به متمرکز و هدفمند و موثر بودن شان در کار و زنده گی و این روح سرگردان نداشتن شان. گاهی هم با خودم می جنگم که چرا این همه حسودم من.

زنان خوب زنده گی ام را هم دیدم. زکیه به زودی دوباره مادر میشود. رویا کار می رود و کلان شدن رفعت را تماشا می کند. صدف سرگرم مبارزه است. تحسینم را بر می انگیزد و آرزو می کنم میتوانستم کمکش کنم. کودکانش به شادمانی ام می افزایند. سونیا، کار می کند، نیرومند، استوار، امیدوار. بودنش در اینجا، دلگرمم می کند.

از آقچه مهمان داریم. مامایم و ستاره و تیمور. چند شب پیش قطعه بازی کردیم. باختم. معلوم شد بیش از حد به مهارت خود اطمینان داشتم. مغرور شده بودم شاید.. باید بیشتر تلاش کردم. مهمانان ما روزانه کابل گردی می روند. شبانه از اینده حرف می زنیم. از تابستان، برگشت، سفر به شمال، میله، محفل رقص در خانه مامایم.. منتظرم/یم با بی قراری، با امید، بی صبرانه...
از بدخشان خبرهای خوبی آمد. دلتنگ شده ام. کاش می شد یکبار بروم. بی قرار آمدن تابستانم. که بیاید و بیایم و بدخشان بروم و دوباره لب دریای کوکچه و توت تازه و دوستی. خنده و خرمی..
سال نو خارجی هم شروع شد.. و یکبار دیگر میترسم از این گذر شتابزده سالها. این سال برای من، سال افغانستان خواهد بود، انشاء الله.. و سال من.. بلی، میدانم می گویی خودخواهی.. ولی میخواهم/تصمیم دارم این سال، سال من باشد.
راستی، چند روز پیش تازه که رسیده بودم بسیار میخواستم عاشق شوم. جایت خالی. صبح ها امید کوچکی در گوشه دلم بود و شام ها، کمی، کمی اندوهگین می بودم که هنوز هم فارغم.. هرگز در عمرم به این شدت نخواسته بودم عاشق شوم. فلبم واقعا درد می کرد از بس به شدت میخواستم عاشق شوم. و باز مثل همیشه، کسی نبود که بشود عاشقش شد. فکر کردم این تمایل نیرومندم به عاشقی، به این دلیل است که کم کم کلان میشوم و وقت جدی عاشق شدن است. بعد فکر کردم شاید تنها و درمانده ام. حالا فکر می کنم که برگشت به کابل همیشه عاطفی و عشقولانه و عجیب می کند مرا. همچنان فکر می کنم که میخواهم در این جا، در وطن، در کابل، یک دلگرمی بزرگ دیگر بیابم که همیشه برگشتن به افغانستان را اسانتر کند. ولی این چیزها را، نمیتوان برنامه ریزی کرد. و نگران نباش، خوشبختانه حالا آن حس تکیده است و طبق معمول مشغول و آرام و شادمانم.
چند روز بعد هم دوباره سفر. این رخصتی زود تمام شد.
با مهر.
---
پ.ن: عنوان از "برایم نامه از کابل رسیده- دوباره خون به رگهایم دویده" داود سرخوش است.. این آهنگ این روزها، تمام روز با من است، رهایم نمی کند.

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

کابل

کابلم. آرامم. عادت می کنم.
چند روز بعد باید دوباره برگردم. این یکی از کوتاهترین رخصتی های زنده گی ام بود.
در این مدت کوتاه هم باید کار بروم، دو فصل تزم را بنویسم..
میخواهم دوستانم را ببینم. با خانواده وقت بگذرانم.
بنا بر این، شاید برای مدتی ننویسم.

با مهر

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

-توقعات کوچک-

چیزهای ساده ای میخواستم. مثلا این که با هم به آهنگ های ناشناس گوش بدهیم. مثلا این که عکس های افغانستان را نشانت بدهم. مثلا اینکه غربتم را با تو تقسیم کنم. که کمی کمتر غریب باشم. که تو کمی بیشتر آشنا باشی.

نشد. نخواستی با هم چای بنوشیم. با هم قدم بزنیم. با هم از خانه حرف بزنیم.

نخواستی عکس هایم را نشانت بدهم. نخواستی به آهنگ هایم گوش بدهی.

نخواستی با من همراه شوی. حتی اگر برای قسمتی از راه.

نگذاشتی دستانم پناه گاهت شوند، گاه گاهی.

نگذاشتی پل بزنیم این دوری را..

---

شاید خوب میشد. شاید زنده گی کمی زیباتر میشد. شاید تو کمی بلند تر میخندیدی، من کمی رهاتر میشدم از ترس. شاید حجم تنهایی ما کم میشد. شاید در همدیگر پناه گاهی می یافتیم از ترس های مان. در همدیگر دوستانی می یافتیم ارزشمند. کسی چی میداند شاید ما با هم بهتر می شویم.

شاید با هم بدخشان می رفتیم. شاید یادداشت های قدیمی ام را برایت میخواندم. شاید یک شب سبک بهاری فیلم محبوبت را با هم تماشا می کردیم. شاید برایت با بهترین صدای خود شعر میخواندم. شاید با ترانه های عربی با هم می رقصیدیم. شاید طلوع خورشید را با هم تماشا می کردیم.

شاید میتوانستیم تقسیم کنیم درد های خود را، زخم های نهان خود را، دغدغه های خود را با هم. آموخته های خود را با هم. شاید میتوانستم لذت تقسیم شعر را، آهنگ را، دلگرمی ها را، غذا را تجربه کنیم.

شاید در پیاده روی های این بهار آینده سبکپاتر می شدیم... شاید حضور همدیگر ما را به خود مهربان تر می ساخت.

.....

نگذاشتی اما.

جرئت نکردیم شاید. ترسیدیم شاید.

من ترسیدم که بشکنی در چشمانم. بشکنم در چشمانت. من از سرخورده گی ترسیدم.

تو هم شاید...

من گیچ شدم.

همه چیز معلق بود.

بعد نبود.

نشد.

....

حیف شد.

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

روح من سرگردان است..

مشغول و سرگردانم. مثل پارسال برای یک سیمینار هشت روزه آمده ام که برنامه هایش به مشکل مجال نفس کشیدن می دهد.. وبلاگ نخوانده ام. موسیقی گوش نداده ام.. برنامه همان برنامه است فقط من فرق کرده ام و همه انسان های اطرافم.

..

شب از نیمه گذشته است. خسته ام. مرا می آزاری. مرا بسیار می آزاری. آیا درد را در چهره ام نمی بینی؟ بی قراری را؟ نمی بینی چگونه پژمرده میشوم؟ چگونه می سوزم؟

چه سودی دارد این؟ این بازی ها؟ من آدم این بازی ها نیستم. من ساده ام. خواندنی. من برای این چیزها برنامه نمی ریزم. من پنهان نمی کنم. فریب نمیدهم. من قصد آزار دادن ندارم. باور کن.

تنهایم بگذار. تنهایم بگذار و دیگر مرا چنین میازار. خدا ترا نبخشاید اگر بیشتر از این بیازاریم. خدا ترا نبخشاید اگر بر دردم، بیچاره گی ام، ساده گی ام بخندی. خدا ترا نبخشاید اگر بخواهی مرا به بازی بگیری.

..

میخواهم بروم. خانه بروم. میخواهم به کودکی ام برگردم و دلم به حنای شب عید خوش باشد. به گدی پران خوش باشد. به بولانی خوش باشد. به قصه های مادر کلان خوش باشد.

...

زن زیبا و شکوهمند است. گیسوان سفیدش روی شانه ریخته اند. از درخت ها می گوید و چشمانش جرقه ها دارند. از عشقش به درخت ها قصه می کند و از همه درختانی که به آنها دل باخته است که در جاپان، در مکزیک، در ایتالیا، در کینیا به دیدن شان رفته است. به ساقه های شان دست کشیده است. به ریشه هایشان اندیشیده است. بو کرده است درخت ها. چشیده است درخت ها.

به زن حسادت می کنم. به زن که درخت هایش را دارد. که درخت هایش منتظرش می مانند. که درخت هایش همیشه آنجایند. که درخت هایش اینقدر ساده و فهمیدنی و دیدنی هستند.

من آدم هایم را دارم. من به آدم ها عشق می ورزم و آدم هایم در سراسر جهان پراگنده اند. گاهی وقتی میروم نیستند، گاهی وقتی هستند، با من نیستند. گاهی گم میشوند. گاهی می آزارند. گاهی...

...

اینجا چقدر زیباست. این خانه بزرگ و شکوهمند و قدیمی. این نقاشی ها. این سقف های ظریف، ستون های منقش. این پیاله های سبک و گلدار انگلیسی. این قاشق و پنجه نقره.

این باغ ها به دقت مراقبت شده را ببین. این چمن ها را. دریاچه را.

همه چیز مرا به یاد رمان های جین آستین می اندازد. این هوای بارانی، این فضای با شکوه. این قصه های پی در پی. این مجالس گفتگو. این نان شب های طولانی. این شمع ها. چهره های روشن.

این دلشکستگی. این سوء تفاهم.

این انسان های اطرافم چقدر خوش پوشند. خوش سلیقه. زیبا. با هوش.

چقدر بیگانه. دور.

....

میخواهم درخت خودم را بیابم. زیر درخت خودم بیاسایم.

....

خانه، نزدیک است. به زودی در کابل خواهم بود انشاء الله. میدان هوایی، آفتاب درخشان، شال سیاهم بدور چهره خسته و خوشنودم .. خاکباد.. برگشت.

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

زمستان

جاکت سبز مورد علاقه ام را پوشیده ام. همان که گرم و نرم و خوشایند است. همان نوازشگر پوست.. سبزی روشنش دلم را گرم می کند.. حس می کنم قلبم سبز رنگ است. روبرویم آیینه می ایستم. حسم درست بود.

اتاقم بوی لباس های تازه شسته شده می دهد. اتاقم گرم است. روشن است.

شرلوک هولمز تماشا کردم. حالا هم با یک پیاله چای نشسته ام که کار کنم. هر ساعت یکبار وقفه می گیرم. روبروی کلکین می ایستم و به درختان برفزده خیره میشوم و هوای تازه را با ولع فرو میدهم.

دریا داور، با صدای شور انگیزش به من یاری میدهد.

بعد از مدتها، احساس آرامش می کنم. بعد از مدتها، سرگشته، خشمگین و عصبی نیستم. هر چند هنوز خبرهای بد، وافرند. هنوز از ناتوانی من کم نشده است.

اما از منبعی ناشناخته، به دلم نور می بارد و گرما. شاید فقط خسته ام از آشفته بودن.

حس می کنم خورشیدی دلم را در آغوش گرفته است و نور و گرمایش، روزهای مه آلود و شب های تاریک را کمتر ترسناک می کند.

شاید فقط به خاطر آورده ام که زنده ام و این ارزشمند است. جوانم و این رفتنی است. گرم و آرامم و این یک نعمت است. و حال، اکنون، مجموعه ای از لحظه های گریزانی است که هر چه کنی، نمی ماند.

شاید هم بلاخره با خبرم که این، حداقل برای مدتی، آخرین زمستان خواهد بود در آکسفورد. در این شهر جادویی. آخرین زمستانم به عنوان یک دانشجوی رسمی. یک دوره جادویی.

و آیا ملامت هستم اگر بخواهم هر لحظه اش را زنده گی کنم؟ شاد یا ناشاد بودن، مهم نیست.. مهم این است که واقعا، با تمام وجود، با چشمانی باز و آگاهی نسبتا کامل، همه لحظه های شاد و ناشاد را زنده گی کنم.

زمستان است. فصل کتاب خوانی های طولانی. فصل نوشتن. پیاده روی روی برف.

فصل موسیقی.

زمستان است.

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

"در همه کارها ناتمامی.."

فقط میخواهم بخوابم. نمیخواهم بیرون بروم. نمیخواهم کار کنم. نمیخواهم فیلم ببینم.
سه کار نوشتاری عمده دارم که باید تمامش کنم در این سه روز.
باید خرید بروم.
باید آماده رفتن شوم.
بدنم اما مرا شکست می دهد. چشمانم همیشه در تمنای خواب اند. عضلاتم درد می کنند. ذهنم بازیگوش شده است. نمیتوانم تمرکز کنم.
خستگی تمام ترم، تمام بی خوابی ها، دویدن ها، اضافه کاری ها، یکباره به من هجوم آورده است و فلجم می کند.
و من باز امروز، یکبار دیگر تن داده ام به این خستگی. یکبار دیگر ساعت ده صبح دوباره زیر لحاف پنهان شده ام، پنجره ها را بسته ام، پرده ها را کشیده ام و گذاشته ام خواب مرا به سرزمین های دوردست ببرد.
یکبار دیگر همه کارها را به "بعدتر" گذاشته ام.
ولی من کار دارم و اگر نکنم بد میشود. عقب می مانم. ضربه میخورم. اما هیچ انگیزه ای ندارم. بیمی ندارم از عقب ماندن، از ضربه خوردن. دغدغه فردا ندارم.
اما دیگر نمیشود. دیگر باید بیدار شد. خود را تکان داد. خستگی را معطل کرد. تمنای خواب را. دلتنگی را.
باید قامت راست کرد. چشم ها را شست. دست ها را..
و این گام های آخر این ترم را با زیبایی، با متانت پیمود.
و این نفرین ناتمام بودن را، نیمه تمام بودن را برای همیشه پشت سر گذاشت.
یاریم ده.