۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

چون چشمه ای که جوشد در بیشه ای شبانگاه* (یا قهر یکسال طول می کشد)

بیشتر از یکسال از شدیدترین برخورد ما گذشته بود. مدتها بود که دیگر گفتگوهای ما از عمق خالی بود، در گفتگوهای ما من همیشه حس می کردم لب گزیده حرف می زنم، زبان گرفته. پنهان می کنم، اجتناب می کنم. او کمی تلاش می کرد دوباره آن لحن صمیمی قدیم را تازه کند، بعد گمانم خسته میشد... روزمره می شد گپ های ما، کوتاه، دم بریده..
من میدانستم که حداقل از جانب خودم خیلی حرف هاست که باید بگویم.. که کمی قهر است که باید بیرون بریزم.. تا دوباره کم کم همان دوست های صمیمی سابق شویم. این بار بعد از مدتی حرف زدن گفت:
- خوب بگو. صادقانه بگو.
گفتم: - بحث می کنی. حرفم را ناشنیده بحث می کنی. از خود دفاع می کنی. بعد دشوار می شود. (راست می گفتم، بارها چنین شده بود)
گفت: نمی کنم. باور کن.
باور نمی کردم. قول داد.
و من آرام شروع کردم.. و بعد مثل اینکه جویباری بعد از مدتها جاری شده بود. بعد از مدتها، کلمات به ساده گی می آمدند و من قهرم را بیرون ریختم.. و شنیدن او، شنیدن صمیمانه و از ته دل او، به من نه تنها مجال داد که با او حرف بزنم، بلکه خودم را هم مخاطب قرار بدهم و آرام کنم.
و بعد او حرف زد. آرام، منصفانه، نه، بیشتر از منصفانه؛ با مهر، با از خود گذری..
بعد از ساعت ها گفت و شنود، من به خاطر آوردم که من مدتها بود که دلتنگ این صمیمیت شده بودم. هر دو دلتنگ..
و برای مدت طولانی از هم بریده ماندیم، فقط به این دلیل که هنوز آماده نبودیم به همدیگر گوش بدهیم.. به این دلیل که بیش از حد در رنجش خود، پیچیده بودیم. به دلیل اینکه گفتگوی واقعی نداشتیم و در گفتگوهای خیالی ما، به همدیگر مجال حرف زدن نمی دادیم. حوصله شنیدن نداشتیم..
و گاهی، شنیدن از دشوارترین کارهاست. وقتی هنوز زخم رنجشی تازه است، فقط میخواهی فریاد بزنی. مجال شنیدن نیست.
و بعد، وقتی می شنوی.. می بینی اختلاف آنقدر بزرگ نیست، رنجش آنقدر فراموش ناشدنی...
و حس می کنی دوست گمشده ای را بعد از مدتها یافته ای.
و این، آرامت می کند.. به نحوی امنیت دنیایت را بیشتر می کند.
و در دنیا کمتر چیزی به شیرینی یک گفتگوی دل-به-دل با یک دوست است.. گفتگویی که هر دو نفر به همدیگر گوش بدهند.
---
* چون چشمه ای که جوشد در بیشه ای شبانگاه- آهسته گریه کردم، هموار قصه گفتم...
مصرع اول در ذهنم می چرخید بعد از این گفتگو...

۲ نظر:

ناشناس گفت...

http://podoong.blogfa.com/post-138.aspx

مصاحبه ای با صحرا کریمی در یک وبلاگ ناشناس

hamoon گفت...

بهار است...بهار...روزی که بشنویم و - تنها - بشنویم. کلام و زبان ما، نیازمند آرامش است گویی...