۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

روزانه

خسته ام. تمام روز دویده ام. بعد خوانده ام. بعد تلاش کرده ام به خاطر بسپارم. بعد تلاش کرده ام آنچه را میخوانم از آنچه زنده گی می کنم و خانواده ام و عزیزانم زنده گی می کنند، جدا کنم. بعد نفرین کرده ام خودم را که برای این صنف "دولت های شکننده و دولت های شکست خورده" ثبت نام کردم که این همه در مورد جنگ و آواره گی و مهاجرت و ناممکن بودن صلح و ارامش و امید بخوانم.
بعد تسلی داده ام خودم را که من به این "فهم" نیاز دارم. بعد دوباره تلاش کرده ام بخوانم و به خاطر بسپارم و نگذارم دلم به هم فشرده شود و اشک پرده چشمانم شود و فکر آینده سرزمینم، تمام تمرکزم را...
اتاقم را هم تنظیم کرده ام. بلاخره بعد از مدتی اقامت موقتی، در اتاق دایمی ام برای اینسال جابجا شدم. عکس مادر را که روی میز ماندم دلم کمی تنگ شد. بعد همه لباس ها را که امروز شام شسته بودم، در الماری گذاشتم و بیشتر به یاد خانه و سال گذشته و این سال طولانی روبرویم افتادم.. بعد فکر کردم داشتن یک اتاق، اتاقی برای خود، چه غنیمت بزرگی است. کمی رمان خوانده ام. کمی چای نوشیده ام و به آهنگ آسوده حامد نیکپی گوش داده ام و سرم را روی میز گذاشته ام از خستگی.
حالا هنوز یک مقاله دیگر باید بخوانم. قبل از آن اما، در نیمه شب (دقیقا ده دقیقه بعد) به آشپزخانه میروم تا سالروز تولد دوستم ویل را تجلیل کنیم. کیک چاکلیتی می خوریم و چای. احتمالا نیم ساعتی آنجا خواهم بود.
بعد خواندن آن مقاله.. اگر مغزم کاملا نمرده بود تا آن زمان. بعد چراغ ها را خاموش می کنم. چراغ سر میزی را روشن. یک فصل از رمان. بعد خواب.. اگر بیاید به بدن خسته من..
بعد فردا، خیلی کارهای دیگر باید تمام شوند. صنف و بحث و ...
خسته ام.
دروازه تک تک شد.. باید بروم.

۵ نظر:

Noorjahan Akbar گفت...

سلام. نوشته خودت "سرخوش" را دوباره بخوان شاید بهت کمک کند از این حالت خسته گی بیرون شوی.
با محبت

Shaharzad گفت...

تشکر خوب من.. این کار را می کنم.
اما تاثیر پیام تو بیشتر از آن نوشته است :)
با مهر

عاصف حسینی گفت...

سلام، حسود شدیم مقصد.
راستی اگر تا دو سه ماه دیگر بودی در آن ملک، خواهم آمد به دیدنت.

صحراکریمی گفت...

حس می کنم این خستگی را... وقتی خیلی خسته میشوم .. برای خودم چای درست می کنم و می نشینم کنار پنجره و به موسیقی ارام گوش میدهم.. گاهی میشود اینطور گول زد هم زمان را هم مکان را و هم خود را.

Shaharzad گفت...

عاصف.. تا جون اینجا هستم.. کاش بیایید.. خوش می شوم ببینمتان
صحرا جان، مانده نباشید به تمام خستگی های شما.