۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

سرخوش

این روزها حس پرواز دارم. حس در بلندا بودن. حس باد بالهایم را بوسیدن. حس سرشاری..
همه چیز تند اتفاق می افتد و روزهایم سرشار از آغازها اند. آغاز نوشتن تزم، آغاز سال جدید تحصیلی، آغاز دوستی های نو، آغاز پروژه ها و فعالیت های نو
زیر لب اواز میخوانم. شبانه ساعت 2 از مهمانی بر می گردم. بسیار و مستانه می رقصم. به آسانی میخندم.می گویند چشمانم می درخشند. می پرسند عاشق شده ام؟ میخواهم به لحظه ها بیاویزم. میخواهم این سال آخر را در اینجا زیبا زنده گی کنم. سرخوشم.
با خودم راحتم. با دیگران راحتم. همه چیز بدیهی و همزمان شگفت انگیز به نظر می رسد. این مهر عجیبی که دلم را آگنده است، مشغولیت نفس گیر این روزها، این باران های پاییزی.
از اینکه اینجا اینقدر "شدن" بیشتر از "نشدن" است خوشحالم. از اینکه دوستانی فرهیخته و فرزانه که سخت به هم مهر می ورزیم دارم خوشحالم. از اینکه لذت دوستی را با تمام وجود تجربه می کنم...
شب که خسته و سرشار از مهمانی بر می گردم به آسانی میل خواب ندارم. برای خود چای می ریزم. برای چند دقیقه رمان "کوچه ما" می خوابم. بعد با تبسمی فراخ به خواب می روم.
آزادم..و این را زمانی که برای دل خودم برنامه می ریزم، میدانم. زمانی که همه برنامه ها را معلق می کنم، میدانم. زمانی که با تمام وجود مهر می ورزم...
خیلی کار نکرده دارم.. میل کار هم دارم. پر از شوقم. نیرو. شادمانی. انگیزه.
دوست دارم خود این روزهایم را.
باید این روزها را به خاطر داشت.

۱۲ نظر:

حدیث گفت...

سلام شهرزاد عزیز
امیدوارم که همیشه خوش و سر حال باشی

صحرا کریمی گفت...

شهرزاد عزیز
خوشحالم که خوش هستی. اما احساس نمی کنی این مهمانی های ها تا ساعت 2 شب بیدار ماندن ها کمی مغایرت با درس و تز نوشتن دارد.
ما که در آکسفورد درس نخوانده ایم اما در همین دانشگاه فیلم کوچک اروپای شرقی برای تز نوشتن فقط دو ساعت خواب داشتیم و در کنار آنها باید خرج شکم را هم در می آوردیم و ماهانه پولی هم به خانواده می فرستادیم. و خواب برایمان شده بود رویا. البته ضمیر ما را استفاده می کنم چون من در اینجا و دو سه نفر دیگر در دیگر جاهای دنیا به همین منوال درس خواندهاند و زندگی می کنند.در هر حال فکر کنم درس خواندن و فارغ شدن از آکسفورد چقدر ساده است در مقایسه با دانشگاه های ما که نام بلند بالایی را یدک نمی کشند.
ببخشید که خیلی رک حرف میزنم. اما کمی برایم جالب است که کسی که سال اخرش هست و باید تز بنویسد تا ساعت دو مهمانی می رود. نه اینکه مهمانی ندیده باشیم. نه. اما ما خواب را گدایی می کنیم در تمام این سالها.
خوش باشی در هر صورت.

Shaharzad گفت...

صحرا جان سلام
فرمایش تان معقول. اما در اکسفورد درس ها این هفته شروع شده اند. من یک هفته زودتر از شروع درس ها آمدم چون سال آخرم است و میخواستم مدتی با دوستانم تفریح کنم.
بر علاوه مطمئنم به اندازه شما درس خوان نیستم.

دامن پري گفت...

شهرزادجون..نوشته اتو دووس دارم و دنبال مي كنم..بي اجازت توي پيوندهاي بلاگم گذاشتمت...شاد باشي خانوم

http://yavashak.blogfa.com/


بوس

عاصف حسینی گفت...

سلام. بگذار یک کنایه بگویم. تلخ یا شیرین:
آکسفورد جای سرخوشی و سرخوشان است.
کلاس عجیبی دارد، امیدوارم تو نیز پیرو سنت و فرهنگ آکسفوردی نشوی، که آدم های دیگر را دون می بیند و شدیدا غره است.

Shaharzad گفت...

سلام عاصف جان
مطمئن نیستم که با شما در مورد غره بودن اکسفوردی ها موفق باشم.. من هم قبلا اینطور فکر میکردم ولی کسانی را که در اینجا میشناسم بیشتر انسان های فروتن و ساده ای هستند..
در هر صورت، چشم.. احتیاط می کنم.

نسیم گفت...

:*
آرام باشی دخترک

مشرقی گفت...

درود شهرزاد گرامی
خوشحالم که خوشحال و سرخوش هستید. من که شما را در افغانستان نتوانستم بیابم. پیام هم گذاشتم... به هر صورت خوشحالی و موفقیت شما خوشحالی و موفقیت ماست. نویسا باشید

Shaharzad گفت...

مشرقی گرامی
چند بار به شماره تیلیفونی که داده بودید تماس گرفتم اما کسی بر نداشت.

بر علاوه من مدت کوتاهی را در کابل گذراندم و اکثرا مشغول سفر بودم.
امیدوارم این بار که برگشتم مفصل ببینیم.

فوزیه جلیل گفت...

به شهرزاد سخت نگیرید. چون هر افغانی و ایرانی که از مرز عبور میکنند برای کافه ها و قرار ها و دیسکوهای شبانه و پوست بدن را مستقیم به شن های ساحل دادن ووو، سخت عقده دارند.
او تازه از چادری برامده بگذارید عقده هایش را خالی کند تا برای اینده کشورش و خودش اماده تر شود.

عاصف حسینی گفت...

آدم ها طوری غره می شوند که خودشان نمی دانند و حتا در فلسفه ی خویش به آن می تازند؛ و حتا در رفتار خویش ساده می پوشند و می خورند، اما نگاه به دیگران مهمترین چیز است... نگاه را نمی شود اندازه گیری کرد و گفت نگاه فلانی از چه زاویه یی به فرودستان بود... سخت است. اگر روزی تو نیز چنین شدی، با صراحت احمقانه ی خویش خواهم گفت.
کامگار باشی...

Shaharzad گفت...

عاصف جان.. حتما برایم بگو. خوشحال میشوم. اگر همان لحظه هم ناراحت شوم بعدا وقتی فکر کنم، باید خوشحال شوم.