۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

برگشته ام آکسفورد. این سه روزم پر از دیدن و باز دیدن بعضی از دوست داشتنی ترین، فوق العاده ترین، نازنین ترین آدم ها بوده است... خود اینجایی ام را دوست دارم، این زن مستقل، پر انرژی، شادمان، امید بخش را. با وجود دلتنگی وحشتناک و خفه کننده ام در زمان ترک کابل، حالا میدانم که اینجا هم یک زنده گی برای خود ایجاد کرده ام، حلقه ای از انسان هایی که به انها مهر می ورزم و به من مهر می ورزند، رشته ای از فعالیت های معنادار و لذتبخش، هدف هایی که برای خودم تعیین کرده ام، سرگرمی هایی که دارم... اینجا زنده گی موقتی ولی بسیار غنا مند برای خود ساخته ام..
و بعد می فهمم که مادر راست می گوید که انسان ها نازکتر از گل، سخت تر از سنگ هستند... میشود دور از خیلی چیزها، بسر شود...

۴ نظر:

rafiqpoor گفت...

مثل همیشه موفق باشید خانم اکبر!

Rohullah گفت...

شهرزاد گرامی درود و سلامتی باد بر شما .
امیدوارم مسافرت و دیدار خانواده و دوستان خوش گذشته باشد .... خوب است که برگشتی و امیدوارم موفق باشی ، من با خانواده در ولویرهمپتون زندگی میکنم و خوشحال خواهم شد در تعطیلات پذیرای تان باشیم ، گپ بزنیم و آش و آشک میل کنیم .

روزگار خوش

vahid noori1 گفت...

پاكي تو
هميشه ، پنجره ي بسته اي به روي غروب
ولي گشاده بر آفاق تابناكي تو
ستوده تر ز تو نشناسم اي ستوده ترين
تو باز تيزپري
شكارگاه تو در آسمان سرخ خيال
قرارگاه تو بر فرق قله هاي غرور

شهرزاد گرامی
کجایی
سربزن

Shaharzad گفت...

روح الله گرامی.
از دعوت صمیمانه تان سپاسگزارم. فرصت شد حتما خوش دارم با خانواده محترم آشنا شوم. تشکر.