۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

روزانه...

اين يك پست طولاني است.
.....
كار آنقدر زياد است كه مرا از بقيه زنده گي بيكار كرده است. كم براي دل خودم ميخوانم، كمتر مينويسم، فرصت پياده روي هم نيست. از كار بسيار مي آموزم اما گاهي به شدت خسته و دلزده هم ميشوم، گاهي ترس برم مي دارد. بعد اندكي مي ايستم، عميق نفس مي كشم و ادامه ميدهم..
اينروزها آنچه لذتبخش است تايپ زنده گينامه پدر است. من قسمت كودكي پدر را تايپ ميكنم و خاطراتش را از قشلاق و رسوم رايج در آنجا. اين براي من درس است. درس هايي در مردمشناسي، جامعه شناسي و تاريخ. برعلاوه لذتبخش است ( و غنيمتي است بزرگ) كه در باره انساني كه اينهمه دوست داري و فكر مي كني مي شناسي، از زبان خودش بخواني كه چگونه رشد كرد، چه عواملي در شكل دادن شخصيتش سهم داشتند و چه چيزها را به او اميد مي داد. پدر را در شش سالگي در نظر مجسم مي كنم، كمي شوخ، بسيار كنجكاو، مشتاق، خودش محدود در محيط كوچك، صميمي و ساده قشلاق اما تخيلش در پرواز با قصه هاي پريان و المستي ها (جنيان زن)‌و ديوان و كل (كچل) بچه هاي شجاعي كه پادشاه هاي ظالم را تنبيه مي كنند. دنياي كودكي او چقدر با دنياي كودكي من فرق داشت. دنياي كودكي من همه اش بريدن بود و رفتن و مهاجرت. جنگ بود و زخم و ترسهايي كه بسيار بزرگتر از من بوند. آموزش انگليسي بود و جنونزده و مشتاق به صفحه كمپيوتر خيره شدن. هر چند مشابهت ها هم بودند، مشابهت هاي كه بيشتر مديون مادر بزرگم بود از قصه هاي حضرت سليمان و قاليچه اش تا قصه هاي جن و تاريكي و خاكستر، تا ترس از گناهان نامحدودي كه براي كودكي مضر چون من ارتكاب شان اجتناب ناپذير به نظر مي رسيد. ميخواهم روزي قصه مادر را نيز بدانم.
....
نورجهان از سفرش به تالقان برگشته است. چند روز پيش قانعش كردم بعضي از دو بيتي ها را به من بدهد. كمي هم با صداي خوشش برايم خواند. مضمون اكثر دوبيتي هاي زنانه شكايت از دشواري هاي زنده گي، اسارت در چهار ديواري شوهر و دوري از خانواده مادري است. در اين دوبيتي ها تاكيد عجيبي به روابط مادر و دختر ديده ميشود. مخاطب خيلي از ترانه ها مادران هستند، مادران به عنوان مدافع، مادران به عنوان قربانياني كه به آنها دلسوزي مي شود، مادران به عنوان همدم و همراز، مادران به عنوان كساني كه در ظلم پدر شريك اند، مادر به عنوان همدل و دلسوز... خلاصه رابطه اي كه در اين دوبيتي ها ديده ميشود بسيار عميق تر، واقعي تر، انساني تر و زنانه تر از اين كليشه هاي "بهشت زير پاي مادران" بوده و از پرستش و ستايش تشريفاتي فراتر مي رود. خود اين رابطه مادر – دختر در اين دوبيتي ها نياز به تحقيقي جداگانه و مفصل دارد. دوبيتي هاي عاشقانه نيز دنيايي دارند، اكثرا محجوب و پرسوز، اما گاهي سخت بي پروا و عريان. اميدوارم نورجهان به جمع آوري اين دوبيتي ها بسنده نكرده و براي تحليل و مقايسه آنها نيز كار كند. چند نمونه كه هديه نورجهان از سفر تحقيقي اش است:

الا مادر مرا به دور دادی
رضا از من نبود به زور دادی
رضا از من نبود به گفت پدر
مرا به خانهء زنبور دادی
......
سفیدار بلند زینه زینه
دو سه روز است ندیدم خیر الدینه
الهی بميرد بچه دشمن
مابین ما و تو انداخته کینه
...
سر راهت بشینم مار واری
بته دستمال دستت را یادگاری
بته دستمال دستت کس نبیند
در برم سخت کنم طومار واری
....
در کرد گل بودم مادر صدا کرد
خدا خیرش بته یاد مرا کرد
خدا خیرش بته چند بار دیگر
به رنگ زرد من یکبار نگاه کرد
....
نمک شور است به زخم تازه ننداز
من که مردم به شهر آوازه ننداز
من که مردم کفنم داکه باشه
سر خاکم جوانای کاکه باشه
...
الا مادر به دستم سات (ساعت) کردی
مرا از ریزه گی نامزاد کردی
نماندی که به مقصدم برسم
جوانی مرا برباد کردی
....
به کلک انگشتر فیروزه مادر
دلم به خواری هایت می سوزه مادر
همان وقتی که به اینجا مي ائی
دلم با قدمايت می سوزه مادر
...
مادر مادر چرا کلانم کردی
شیرم دادی و ستم به جانم کردی
شیرم نته و ستم به جانم نکو
به ملک مسافری روانم نکو
.....

با خواهرم زبيده و دوستان ما نادر پژوهش و ولي ياوري به فكر تنظيم يك نمايش در مورد آزار جنسي افتاديم. نام موقتش "به من دست نزن" است (پيشنهاد بهتري داريد؟). نوشتن، حرف زدن و كار كردن در اين مورد بسيار تكاندهنده است، هر چند اين مسئله در افغانستان بسيار مملوس، زنده و هر روزه است. بر علاوه براي همه ما نمايش قالب جديدي براي كار است و در اين مورد آموزش نديده ايم و تجربه نداريم. تجربه خوبي است.
بعدا بيشتر در اين مورد مينويسم و شايد متن آنرا (‌كه يك كار مشترك است) بعد از كسب اجازه از ساير همراهان اينجا بگذارم.
حرف هاي ديگر باشد براي روزهاي ديگر
شادمان باشيد
شهرزاد

۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

رها...

رهايي. رها از خواست توانمند دوست داشتن، دوست داشته شدن.. رها از سوداي رابطه ها و ضابطه ها.. رها از حسرتي كه گاهي شامگاهان دلت را تسخير مي كرد.
شايد اين حس رهايي هديه درگيري عميقت با كار است... شايد به دليل احساس خوشبختي ات از ساده گي زنده گي اين روزهاست.. به دليل رضايتت از حضور ملايم و شادمان كننده خانواده ات، دوستانت.. به دليل اين نزديكي خوشايندت به خاك، به زمين، به خودت.
اين رهايي را دوست داري، بسيار. اين رهايي را كه دليلش نه قهر است، نه رنجش، نه دلشكستگي، نه آنطوري كه بعضي ها مي انديشند بدبيني و زياده خواهي. اين رهايي را كه آنقدر سبكبار است كه گاهي حضورش را حس نمي كني ولي آنجاست.
اين رهايي، از بي قراريت كاسته است، از ميلت به غرق شدن، گم شدن در كار. شايد به اين دليل كه مغروقي، كه كار بخش عمده زنده گيت را به خود اختصاص داده است. اين رهايي مجالت ميدهد كه آنگونه باشي كه ميخواهي ، گاهي درخشان و با شكوه، گاهي خسته و خشنود با ظاهري پريشان، گاهي درگير يك گفتگوي عميق با خودت، گاهي آزاده، بي پروا و بي خيال. نيازي نيست كه خودت را رنگ كني، رنج ببري، روزت را چنان برنامه ريزي كني كه حسرت را به ياد نياوري، از تنهايي بگريزي، از خودت بگريزي.
اين رهايي مجال مي دهد كه مزه چاي سبز را عميق تر بچشي، گاهي ساعت ها تنها(يا دست در دست شادماني ات)‌قدم بزني، بي پرواي قضاوت ها شوي. اين تنهايي فرصتي را فراهم كرده است كه انسان ها را از دور به تماشا بنشيني، بدون درگير شدن و سمت گرفتن و از پيچيده گي و ساده گي همزمان رفتارهاي روزمره شان متحير شوي. از اين در نقش ناظر بودن لذت مي بري. اين رهايي، تو را از ضرورت شركت در خيلي چيزها و حضور در زنده گي بعضي ها آزاد كرده است. اين رهايي، به تو حس بلوغ ميدهد كه دوستش داري، گاهي هم كمي حس پيري.. ولي آن را هم را دوست داري.

رهايي...
رها و سبز بمان.

۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

اين روزها.. چه سرشار

كار، كار، كار. گاهي خشم، گاهي درمانده گي، گاهي شادماني ناشي از خستگي خوب و مفيد.

خانه: مادرم را سايه وار دنبال مي كنم. كنارش مي نشينم و چاي مينوشم. وقتي كتاب ميخوانم خواهش مي كنم كنارم بنشيند تا دستش را در دست گيرم، حضورش را حس كنم، عطر ملايمش را... چون كودكي گمشده كه تازه به خانه برگشته باشد.

پدر برايم كتاب آورده است. براي خواندن شان بي قرارم. ورق مي زنم، بو مي كنم، لذت مي برم.

شام برادر كوچكم اقبال با من به كوچه مي آيد، تمرين بايسكل راني.. از دستم مي گيرد، كنارم مي ايستد، تشويقم مي كند. حالا ميتوانم تا آخر كوچه خودم بروم، سرعتم بهتر شده است، احساس آزادي مي كنم، شور، شادماني.. قلبم بلند بلند مي طپد.

دوستانم را ميبينم. در خانه، بيرون. در حياط زيبا و دلنشين كافه ها. شامگاه خسته ولي سرشار از گفتگوها، از نكته ها، از خنده ها، به خانه بر مي گردم. بعضي گفتگوها خاطره ميشوند. بعضي گفتگوها تا هميشه با تو مي مانند و به ياد آوردنشان حس شيريني را در تو زنده مي كند.

شب هاي كابل، زيباست.. اگر بي حادثه باشد.. ماه كامل بود ديشب، باد ملايم و معطر، خلوت دل انگيز، دل من ترانه خوان.

شادم اما مشغول.. هميشه درگيرم. بايد گوشه خلوتي بيابم، بنشينم و كمي با خودم حرف بزنم.

۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه

از دلبر تا مشتاق

هفده ساله است. زيبا، سرشار و به خود مطمئن. در مهماني ها، پسران هم سن و سالش و آنهاييكه خيلي هم بزرگترند، به دورش جمع ميشوند. فكر مي كنم اعتماد به نفسش براي آنها جذاب است و قدرت استدلالش. آزادي اراده و آن لجاجت كمي نابالغش اطرافيانش را مجذوب مي كند. رفتارش چنين مي نمايد كه از "شمع جمع" بودن خود خبر ندارد و اين "جوان" ها بي حوصله اش مي كنند و اينها. اما ميتوانم ببينم كه از اين همه توجه لذت مي برد. دوست دارم در جمع تماشايش كنم، بازي شادماني و غرور را در چهره اش دنبال كنم و بعد كمي آرام با خودم بخندم، با مهر. چند روز پيش به ديدارم آمده بود و بعد از مدتي گفتگو در مورد مسايل "جدي" و سياست و اينها، با خميازه اي كه ميخواست پنهانش كند، رشته گفتگو را بريد. بعد كمي خاموش ماند، به تيليفونش نگريست و كمي با شرمنده گي گفت: "باور مي كني، امروز هيچ كسي برم زنگ نزده ".
ميخواستم آزارش بدهم و بگويم: كي ها؟ همان هايي كه حوصله ات را تنگ مي كنند، زنگ نزده اند؟" . اما حرفش مرا به ياد گذشته نه چندان دور حتي تا يك سال پيش خودم انداخت و باعت شد اين يادداشت قديمي را اينجا بگذارم:

یک یادداشت قدیمی، در شمار همان "جوانی هم بهاری بود و بگذشت" و...

زود زود احوالم را میگیری. به محل کارم می آیی. به دیدار خانواده ام می آیی. ممنون "بهانه" هستی که از نمونه های خوب تیزهوشی بشر است، که بر انگیزه واقعی این تماس ها پرده می افکند. من هم هر بار صدایت را می شنوم احساس شادمانی می کنم و بعد زود حس تلخ پشیمانی و اندکی شرم دلم را پر می کند.

ببخش از اینکه به دلت/م آشوب انداختم. فراموش کرده بودم که قلب انسان ضعیف است و به آسانی خو کننده. گاهی در میان یک گروه، در یک دیدار، یک مهمانی، انسان خودش را با درخشش خودش غافلگیر می کند. گاهی چنین به نظر می رسد که مدتها موجودی دیگر در درونت پنهان شده بود تا در چنین فرصتی، با تمام قدرت از چشمان ناگهان درخشانت و تبسم روشنت و در حرکت ناگهان مواج، لطیف و سبک دستانت خود را به نمایش بگذارد. از هر لحظه لذت می بری، از گفتگو ها، خنده ها، نگاه ها ولی در هر لحظه میدانی که از همیشه بی پرواتری.میدانی که خود را چون همیشه می نمایی ولی با همیشه تفاوت داری. میدانی که گذاشته ای موجها تو را به خود ببرند و در اطرافت آشوب بیافرینند. میدانی که قلبت نرم، انعطاف پذیر و سرشار از حس گرم نزدیکی شده است و ساعتی بعد چنین نخواهد بود. فردا، پس فردا با دلهره منتظر می مانی. میدانی که در دلی، آشوبی انداخته ای، چشمی را به خوابی شیرین گرم کرده ای، آرزویی انگیخته ای. خود هم بی قراری،‌مشتاقي. هنوز شیرینی آن لحظات در ذهن و دلت آویزان است. ولی میدانی، خوب میدانی که آن لحظات، استثنایی بود. که حالا خود عاقل، بالغ و حسابگرت برگشته و لازم است به ملایمت و نرمش، آتشی را که دردل خود و در دل دیگری افروخته ای خاموش کنی. از بی مسئولیتی خود خشمگینی و از ضعف خود در برابر وسوسه محبوب بودن... به خود قول میدهی که به انسان های اطرافت واقعا و مسئولانه مهر بورزی و گاهی، آن خود پنهانت را همچنان پوشیده نگهداری تا میزان قدرت قلب خود و دیگران را آزمایش نکنی، تا شکننده گی این قلب را دوباره به خاطر نیاوری.

۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

برخوردها: زن بودن

خواهرم تازه از سفری به یکی از ولایات برگشته است. می گوید همه در گروه کاریش (همه آقایان بودند) مداوم در مورد زنان حرف می زندند. از ناتوانی تاریخی زنان می گفتند و از ستم زن بر زن. از "عاطفی" و "مظلوم" بودن زنان می گفتند و از نیاز به "حمایت" از زنان به عنوان موجوداتی شکستنی و دوست داشتنی. می گوید بارها بحث کردند که زنان سهمی در "آفرینش" نظام ها ندارند بلکه "پیرو و مقلد" مردان هستند. خواهرم که زیاد به این بحث ها علاقه ندارد می گوید نمیداند چرا این چنین یکباره به زنان حمله می کردند و به شدت با این مسئله در گیر بودند. می گویم: حضور تو، "مردانه گی" آنها را به خطر می انداخت. حضور زنی فعال و شجاع، به شدت آنها را نا امن ساخته بود و آنها خود را ناگزیر از آن می یافتند که موضع دفاعی بگیرند.
......
به جلسه ای مهم می رویم و چندین دوسیه سنگین در دستم است. همراهم (مرد) از چوکی پیشروی موتر پیاده میشود و با عجله تلاش می کند مرا پشت سر بگذارد. پیشاپیش من راه می رود و در مورد جلسه به من می گوید. نزدیک دروازه ورودی دفتر دور می خورد، دوسیه ها را به اصرار از نزدم می گیرد و می گوید: بتی (بده) که در دست دخترها خوب مالوم (معلوم) نمیشه. و من متعجب که چرا تا بحال این نکته مهم!!! را در نیافته بود.
وارد اتاقک امنیتی می شویم تا در زمان انتظار از گرمای سوزان در امان باشیم. در گوشه ای، یک چوکی خالی است. همراهم و یکی از آقایان مسلح اصرار می کنند که بنشینم. محکم، بلند و روشن می گویم: نی. آزرده و متعجب اند.
.....
به یکی از جلسات مهم دیگر رفته ایم. میزبانان (یک خانم و عده ای از آقایان) همه با همراهم (مرد) احوالپرسی می کنند، از آمدنش تشکر می کنند، او را به دیگران معرفی می کنند و پرسش های خود را خطاب به او مطرح می کنند. هر چند دقیقه، من گفتگو ها را قطع می کنم، ناخوانده وارد بحث میشوم و نظر می دهم و یا همراهم پرسش ها را به من راجع می کند. نمیدانم به دلیل زن بودنم است یا به دلیل جوان بودنم که مرا نادیده می گیرند و بیچاره همراهم را هم که بسیار به من احترام دارد، در وضعیت ناراحتی قرار می دهند. حدسم این است که هر دو مشخصه! مرا در وضعیت شکننده ای قرار داده اند، در وضعیتی که باید حضور خود را توضیح بدهم، ثابت کنم و قابل قبول بسازم.
........
در این موارد و خیلی موارد دیگر ( شوخی های جنسی، حمایت "مهربانانه و پدرانه" خفت آمیز از زنان، مزاحمت های خیابانی و تیلیفونی) گاهی قبل از اینکه واکنش بدهم، یک لحظه مکث و یا کاملا سکوت می کنم. این مکث و گاهی سکوت شاید برای این است که نمیدانم پیامد واکنشم/پاسخم/اعتراضم چی خواهد بود و به اصلاح و یا عقده خواهد انجامید و گاهی به این دلیل ساده که میترسم. از خشمگینانه روبرو شدن با آشنایان، همکاران و یا بیگانگانی که بیمی از تحقیر بیشتر من ندارند، میهراسم. گاهی هم به این دلیل که حوصله بحث های بی پایان و بی نتیجه را با انسان هایی که اصلا قصد ندارند به من گوش بدهند، ندارم. اما شاید بیشتر به این دلیل ساده که جرئت رویارویی مستقیم را ندارم. بهانه هم کم نیست: مودب بودن، احترام بزرگان، پاسخ احمق خاموشی است، جدا سازی و دعوا موثر نیست و......

دیدگاه ها و برخوردها: انتخابات

- ما باید از حضور فعالانه و شجاعانه شهروندان در انتخابات که پروسه ای دموکراتیک است حمایت کنیم. حضور فعال شهروندان و نهادها ضامن شفافیت انتخابات است.
- انتخابات، مطمئن نیستم که برگزار شود. فکر میکنم در آخرین روزهای قبل از انتخابات به بهانه ای برنامه را بر هم خواهند زد و باز تا چند سال دیگر همین خرک و همین درک.
- خواهرک گل، شرکت در انتخابات، شرکت در یک سیرک بین المللی است. ما خو دلقک نیستیم.
-" یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است؟- ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری" (بدون شرح)
- نمی فهمم عزیزم. مه هنوز تصمیم نگرفتیم. کارت گرفتم چون دیر می شد. اما مطمئن نیستم که در انتخابات شرکت می کنم یا نه؟ ایا شرکت در انتخابات برای مشروعیت دادن به رئیس جمهور تحمیلی استفاده خواهد شد؟ آیا هنور روزنه امیدی باز است؟ من از پروسه های دموکراتیک حمایت می کنم اما انتخاباتی که در فضای نا امن و با وجود اینهمه تخلف ها و بند و بست های سیاسی برگزار میشود، هنوز دموکراتیک هست؟ خلاصه، مترددم.
- مه در انتخابات نمی رم چون می فامم که کی پادشاه می شه. از اول مالوم است.
- مه چی می فامم همشیره. از مردای ما بپرس. الی اینا چند سال پیش انتخابات نداشتند؟ باز چرا ایقه سرگردانی دوباره؟
- من خودم هم رای میتم و همه دوستانم را هم تشویق کردم ثبت نام کنند و رای بدهند تا هم حضور زنان در تصمیم گیری سیاسی پر رنگ تر شود و هم زنان کاندید از بی تفاوتی خواهران شان دلزده نشوند.
- من رای میدهم چون رای وظیفه است، امانت است. رای یک مکلفیت دینی است.
- ببین شهرزاد، من در این مورد کاملا واقعبینانه می خواهم عمل کنم. تو خود باهوشی و از بازیهای پشت پرده آگاهی. (من: به خدا اگر خبر باشم). مهم این است که این انتخابات برگزار شود و "قابل قبول" باشد و باید به کاندیدی رای داد که امکان پیروزی اش بیشتر باشد.

- خوارک، حالی تو مالومات داری که چطور خواهد شد ای انتخابات؟ تو خو می گی که دمو دفترشان کار می کنی. ای انتخابات ایران واری نشه که جوانای مردم کشته شون.
- ایقه پیسه ره سر ای کمپاین و استخدام کارمند و دیگه مسخره گی ها مصرف نکنن. بین مردم غریب و بیچاره توذیع کنن. ما ره از خیر و شر انتخاباتش تیر.
- بعد از قرنها بلاخره به شهروندان این مملکت فرصت داده شده که رهبر خود را انتخاب کنند. ما باید در ای پروسه شرکت کنیم و اهمیت صدای خود را نشان بتیم.
- من ترجیع میدهم که به کسی رای بدهم که حتی اگر امکان کامیاب شدنش بسیار کم است، از اصول و افکاری نماینده گی کند که برای من مهم و ارزشمندند.
- 41 کاندید، تو ره به خدا. خدای ما یکی، پیامبر ما یکی، چرا 41 کاندید؟ بیایین اتحاد کنین، یک کاندید باشه و او هم از همی ولایت ما.. به این خاطر که قبلا به ما هیچ نوبت داده نشده.
- صرف نظر از اینکه این پروسه چقدر خوب برگزار خواهد شد، من میخواهم وظیفه شهروندی ام را انجام دهم و رفع مسئولیت کنم.

و صد ها حرف و شایعه و دیدگاه دیگر... شما هم نظرتان را بگویید، لطفا.

۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه

بعضی ها..

بعضی ها "سایبان آرامش" اند و شاخه سبز امید..

بعضی ها بودنشان، نوشتن شان، عمل کردن شان، زنده گی را زنده گی تر می سازد.

بعضی ها، تعهد شان، حمایتشان، مهربانی شان از مهم ترین بهانه های دوام انسان در یک مکان میشود، از مهم ترین بهانه ها برای ریشه دواندن و بر میل وحشی و آواره بودن برای مدتی لگام زدن.

بعضی ها خود نمیدانند ولی دلم را روشن می کنند با بودنشان.

بعضی ها پیام آور پل و پیوند اند. وصل می کنند، آشتی می دهند و مهر می ورزند.
در حضور بعضی ها شگوفا میشوی، خوب میشوی، زیبا میشوی. به خاطر می آوری آنچه در تو یگانه و با ارزش است.
این بعضی ها در خانواده، در میان دوستان، همکاران و در خیابان، در این سرزمین یا سرزمین های دیگر، در میان هر گروه و هر جا که هستند، سخت به دلم نزدیک اند.

با بعضی ها، گفتگو آنچه میشود که باید باشد، گفتگو با آنها فکر بر می انگیزد، شادمانی می آورد، انگیزه می دهد.. با بعضی ها، گفتگو مهمترین لذت زنده گی من می گردد.

از بعضی ها خواندن، در هر سطر تکان خوردن است، در هر سطر تازه شدن، در هر سطر از ته دل گریستن یا خندیدن.

و در این چند روز گذشته، همه مبارزین و معترضین ایرانی در شمار این بعضی ها بودند، همه آن چهره های نا آشنا که با آن جرقه مشترک در زبان و رفتار شان سخت نزدیک و آشنا شده بودند.. شما به من و خیلی های دیگر امید دادید. ما را تکان دادید و کمی به چهارچوب راحتی که به آن خو گرفته بودیم درز انداختید.

بعضی ها، خوب است که هستند. که اگر نمیبودند حداقل جهان من چیزی کم میداشت.

بعضی ها من مدیون شما ها هستم. همین.