۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

اين روزها.. چه سرشار

كار، كار، كار. گاهي خشم، گاهي درمانده گي، گاهي شادماني ناشي از خستگي خوب و مفيد.

خانه: مادرم را سايه وار دنبال مي كنم. كنارش مي نشينم و چاي مينوشم. وقتي كتاب ميخوانم خواهش مي كنم كنارم بنشيند تا دستش را در دست گيرم، حضورش را حس كنم، عطر ملايمش را... چون كودكي گمشده كه تازه به خانه برگشته باشد.

پدر برايم كتاب آورده است. براي خواندن شان بي قرارم. ورق مي زنم، بو مي كنم، لذت مي برم.

شام برادر كوچكم اقبال با من به كوچه مي آيد، تمرين بايسكل راني.. از دستم مي گيرد، كنارم مي ايستد، تشويقم مي كند. حالا ميتوانم تا آخر كوچه خودم بروم، سرعتم بهتر شده است، احساس آزادي مي كنم، شور، شادماني.. قلبم بلند بلند مي طپد.

دوستانم را ميبينم. در خانه، بيرون. در حياط زيبا و دلنشين كافه ها. شامگاه خسته ولي سرشار از گفتگوها، از نكته ها، از خنده ها، به خانه بر مي گردم. بعضي گفتگوها خاطره ميشوند. بعضي گفتگوها تا هميشه با تو مي مانند و به ياد آوردنشان حس شيريني را در تو زنده مي كند.

شب هاي كابل، زيباست.. اگر بي حادثه باشد.. ماه كامل بود ديشب، باد ملايم و معطر، خلوت دل انگيز، دل من ترانه خوان.

شادم اما مشغول.. هميشه درگيرم. بايد گوشه خلوتي بيابم، بنشينم و كمي با خودم حرف بزنم.

۴ نظر:

الناز گفت...

توی کابل یا شهرهای دیگه دوچرخه سواری خانم ها توی کوچه و خیابون عجیب نیست؟ یعنی یه چیز طبیعیه؟

کاکه تیغون گفت...

سلام
حال مطمین شدیم که در حادثه یازدهم سپتامبر دست نداشته اید زیرا کسی که هنوز بایسکل سواری نتواند،کارش در آسمان ها مشکل تر از آنست که ما خاکیان می پنداریم.

Shaharzad گفت...

الناز عزيز
هنوز بسيار طبيعي نيست، به خصوص براي زنان افغان.. ولي كم كم طبيعي خواهد شد.. اميدوارم..

مشرقی گفت...

باسلام ودرود
خیلی خوب که از هوای کابل خسته نشده ای. اما شاید خسته شده باشی ودوستان و فامیل خوب این خستگی را نا محسوس گردانیده باشد.