۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه

از دلبر تا مشتاق

هفده ساله است. زيبا، سرشار و به خود مطمئن. در مهماني ها، پسران هم سن و سالش و آنهاييكه خيلي هم بزرگترند، به دورش جمع ميشوند. فكر مي كنم اعتماد به نفسش براي آنها جذاب است و قدرت استدلالش. آزادي اراده و آن لجاجت كمي نابالغش اطرافيانش را مجذوب مي كند. رفتارش چنين مي نمايد كه از "شمع جمع" بودن خود خبر ندارد و اين "جوان" ها بي حوصله اش مي كنند و اينها. اما ميتوانم ببينم كه از اين همه توجه لذت مي برد. دوست دارم در جمع تماشايش كنم، بازي شادماني و غرور را در چهره اش دنبال كنم و بعد كمي آرام با خودم بخندم، با مهر. چند روز پيش به ديدارم آمده بود و بعد از مدتي گفتگو در مورد مسايل "جدي" و سياست و اينها، با خميازه اي كه ميخواست پنهانش كند، رشته گفتگو را بريد. بعد كمي خاموش ماند، به تيليفونش نگريست و كمي با شرمنده گي گفت: "باور مي كني، امروز هيچ كسي برم زنگ نزده ".
ميخواستم آزارش بدهم و بگويم: كي ها؟ همان هايي كه حوصله ات را تنگ مي كنند، زنگ نزده اند؟" . اما حرفش مرا به ياد گذشته نه چندان دور حتي تا يك سال پيش خودم انداخت و باعت شد اين يادداشت قديمي را اينجا بگذارم:

یک یادداشت قدیمی، در شمار همان "جوانی هم بهاری بود و بگذشت" و...

زود زود احوالم را میگیری. به محل کارم می آیی. به دیدار خانواده ام می آیی. ممنون "بهانه" هستی که از نمونه های خوب تیزهوشی بشر است، که بر انگیزه واقعی این تماس ها پرده می افکند. من هم هر بار صدایت را می شنوم احساس شادمانی می کنم و بعد زود حس تلخ پشیمانی و اندکی شرم دلم را پر می کند.

ببخش از اینکه به دلت/م آشوب انداختم. فراموش کرده بودم که قلب انسان ضعیف است و به آسانی خو کننده. گاهی در میان یک گروه، در یک دیدار، یک مهمانی، انسان خودش را با درخشش خودش غافلگیر می کند. گاهی چنین به نظر می رسد که مدتها موجودی دیگر در درونت پنهان شده بود تا در چنین فرصتی، با تمام قدرت از چشمان ناگهان درخشانت و تبسم روشنت و در حرکت ناگهان مواج، لطیف و سبک دستانت خود را به نمایش بگذارد. از هر لحظه لذت می بری، از گفتگو ها، خنده ها، نگاه ها ولی در هر لحظه میدانی که از همیشه بی پرواتری.میدانی که خود را چون همیشه می نمایی ولی با همیشه تفاوت داری. میدانی که گذاشته ای موجها تو را به خود ببرند و در اطرافت آشوب بیافرینند. میدانی که قلبت نرم، انعطاف پذیر و سرشار از حس گرم نزدیکی شده است و ساعتی بعد چنین نخواهد بود. فردا، پس فردا با دلهره منتظر می مانی. میدانی که در دلی، آشوبی انداخته ای، چشمی را به خوابی شیرین گرم کرده ای، آرزویی انگیخته ای. خود هم بی قراری،‌مشتاقي. هنوز شیرینی آن لحظات در ذهن و دلت آویزان است. ولی میدانی، خوب میدانی که آن لحظات، استثنایی بود. که حالا خود عاقل، بالغ و حسابگرت برگشته و لازم است به ملایمت و نرمش، آتشی را که دردل خود و در دل دیگری افروخته ای خاموش کنی. از بی مسئولیتی خود خشمگینی و از ضعف خود در برابر وسوسه محبوب بودن... به خود قول میدهی که به انسان های اطرافت واقعا و مسئولانه مهر بورزی و گاهی، آن خود پنهانت را همچنان پوشیده نگهداری تا میزان قدرت قلب خود و دیگران را آزمایش نکنی، تا شکننده گی این قلب را دوباره به خاطر نیاوری.

۳ نظر:

صحرا کریمی گفت...

...
من فقط به این رسیده که نباید دل سپرد به دیگران ... دل سپرد به نقشی که دیگران خواهانش هستند...
خود بود و خود زیست...
زنده باشی

کاکه تیغون گفت...

سلام
در صحبت های رسمی،در برنامه های رادیو و تلویزیون حتماً متوجه شده اید که مجری می گوید...حال نوبت می رسد به آقای فلانی یا فلانی صاحب ـ یک مرد ـ در مورد زن ها در اکثریت مواقع می گویند فلانی جان ، این جان خلاف ظاهرش چندان به پوست پاک نیست و در آن بیشتر تحقیر نهفته است تا صمیمیت.

ما چون از قافله تمدن عقب مانده ایم در مورد پست قبلی نظر دادیم!

مریم شهرتاش گفت...

زیبا نوشته ای