۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

محافظت

کامل بود. و نمیتوانستم دوستش بدارم.
و میدانست.
چند روز، ندیدمش.  کناره می گرفت.
گله کردم. دوست بودیم ما و هم سلیقه و هم فکر و مصاحب.
با آن چشمان مهربانش، مهربانترین چشمان دنیا، با ملایم ترین لحن ممکن،  مهر آمیزترین لحن ممکن، گفت باید از خود محافظت کرد. از قلب خود محافظت کرد. اگر ممکن باشد.
آن زمان، می فهمیدم چی می گفت. اما نمیتوانستم حس کنم دردش را.
کمی کودکانه آمد حرفش به نظرم. کمی از روی درمانده گی.
حالا، فکر می کنم خدا انتقام آن مهربان دل را از من می گیرد. حالا که هر روز " از کشیدن سخت تر گردد کمند"
که دلم نیازمند محافظ است.

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

نامه از کابل2

مهربان
پرسیده بودی چگونه ای. و صبر کردم تا یک ماه بگذرد از آمدنم. که شاید کامم شیرین تر شود و بی قراریم کمتر و سرگردانیم گم.  که شاید صبح وقتی بر میخیزم حس نکنم در خانه خود بیگانه ام. در کشور خود مسافر. به زبان  خود، نا آشنا. 
و گذشت. و شد. کمتر بی قرارم حالا. بیشتر آشنایم. دیروز وقتی از خیاطی با فریده بر می گشتم و بوی نان داغ و خاک تر در کوچه پیچیده بود و نزدیک افطار بود و مردم شتابزده به خانه بر می گشتند و پسرکان نزدیک مسجد ایستاده بودند، قلبم از این همه آشنایی مملو شد و برای لحظاتی سخت احساس خوشبختی کردم. 
آنچه تو "بلازده گی" میخوانی اما همچنان سرجایش است. روزها با بلا مجادله می کنم. گاهی او را مرا به زمین نزدیک می کند. گاهی من او را به زمین نزدیک می کنم. هیچ کدام مغلوب نمیشویم. گاهی به فکر فرار می افتم، گاهی صبوری بر می گزینم، گاهی به امید پناه می برم. و بلا همچنان باقیست. و همچنان اندوه را در چشمانم منتشر می کند و از قلبم به رگ رگم ضعف می فرستد و گاهی مرا در آغوش دردناکش سخت می فشارد. درد. حملات درد را تاب می آورم. سرم را بلند می گیرم. نگاهم را زیر مژه پنهان می کنم. و ادامه می دهم. تا نبرد من و بلا به کجا برسد؟
تنهایی خیلی نزدیک شده است به من. بخشی از این نزدیکی به دعوت من است. روزانه با تنهایی قدم می زنم. در شعر خوانی هایم مهمانش می کنم. شب ساعت ها با هم دراز می کشیم و فکر می کنیم. در میانه روز کاریم می آید و کنارم می نشیند و حضور آرام و تاریکش را به من تحمیل می کند. در موتر میان من و دیگران می نشیند. در جمع، زبانم را می دزدد. مانع به دیگران زنگ زدنم میشود. میل دیدار دوستان را کمرنگ می کند. حصاری شده است دور من. هم محافظتم می کند و هم مرا بریده است، از جهان. 
اوضاع مملکت بی سامان است. شاید بی سامان تر از آنچه در این ده سال گذشته بود.  سفلگان رهبری می کنند و عاقلان به گوشه ای خزیده اند و یا بار سفر بسته اند. خون و دود و انتحار بخشی از برنامه روزانه ما شده است. 
همه چیز بد نیست. حتی شاید این بی سامانی ها هم. زنده گی همچنان ادامه دارد. همچنان که شاید شنیده باشی پری نامزاد شد. شعر سعدی هنوز شیرین است. اقبال و جلال برای آینده هایشان برنامه های بلند پروازانه دارند. همسایه در کنار خانه اش خانه ی دیگر آباد می کند.  پروانه برای سفرش آماده میشود. با شوق. با هیجان. با دلهره. 

تو هم از خودت بگو. میخواهم بدانم. هر چند میدانم نمی گویی..

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

یاد

به عکس ها نگاه می کنم. همه آن دوره به یک خواب می ماند. به رویا. به بودن در جهانی غیر واقعی. اینقدر از اینجا به دور. بریده. به یک سفر نیمه شبی به کوه قاف.
به خودم می نگرم. سرم که آرام روی شانه ویل یا پرسیس آرامیده است. به اطرافیان آن زمانم می نگرم. ابر انسان های مهربان. ابر انسان های مهر ورز.  به موسیقی دانانان. زبان دانان. خوبان. مهربانان. 
به یاد درس ها و بحث ها می افتم. مناظرات. آموختن. در نیمه روشن صبح زود به کتابخانه رفتن. شب خسته برگشتن. لباس امتحان بر تن کردن. هراسزده از دست همدیگر گرفتن در وقت باز کردن مکتوب نمرات.
به بازی ها می نگرم. در ساختمان های قصر مانند. با لباس های مجلل. شستشو شده در نور. خندان. سرمست. 
به قایق. به مرغابی ها. به غروب. به قایقرانان. به گیتار. 
به یاد میله ها می افتم. در کنار رودخانه. در پارک. بعد از ظهر بهار. باد. آزادی. خنده. 
شب های زمستان. چای. صحبت. رقص. گیتار. آواز. خنده. یوتوب. کیک چاکلیتی مخصوص ویل. 
به یاد خودم می افتم. محبوب. آسوده. بی خیال. سرمست. پرناز. مهربان. متبسم

تیه. اش. یایل. مهربانان. نازنینان. 

ویدیا. فرانچیسکا.

مهمانی ها. شب نشینی ها. 

آدم ها. آدم های نازنین. دوست داشتنی. با هوش. 

جای آن زنده گی را با چی پر خواهم کرد؟ جای آن خاطرات را چی خواهد گرفت؟ جای آن آدم ها در زنده گی ام؟

۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

"مرمت کن مرا از نو"

کاش به همین آسانی بود. که دل شکسته، با چند حرف شیرین تسلی می یافت. که با یکبار دیدن، در آغوش گرفتن، همه چیز مثل سابق می شد. 
نمیشود.  تلاش می کنم دلم را مرمت کنم. مثل همیشه به تو نگاه کنم.  نگذارم هیچ دیواری میان ما باشد. مثل همیشه از تو مراقبت کنم. به تو گوش بدهم. بگذارم از من مراقبت کنی. اما به این آسانی نمیشود.
گفتی: نمیخواهم بشنوم. دیگر نمی خواهم بشنوم.
و چیزی آن شب در درون من شکست. 
و حالا هر چه می کوشم، مرمت نمیشود. 


انسان شکسته ی هستم عزیزم. شاید مدتی وقت بگیرد. به دل نگیر اگر در پاسخ نگاهت، لبخند نمیزنم. اگر اندوه چشمانم را نمیتوانم پنهان کنم. اگر پاسخی برای مهربانی ات ندارم به جز اجتناب. به جز دزدیدن نگاهم. یا یک پچ پچ بی ربط و زورکی زیر لبانم.
دل به این آسانی مرمت نمی شده است، بی صاحب. باور کن تلاش کرده ام.

۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

برزخ تردید

مدتیست که در این نبرد درونی سر گردانم..و در نبرد با تو.
گاهی می گویم بروم. بار ببندم و بروم و برای همیشه آزاد شوم از این نبرد.
گاهی می گویم بمانم، بجنگم، تواناتر شوم.
گاهی، در لحظات کمیاب صلح و آرامش، میدانم ارزش ادامه دادن را دارد این تلاش با این همه درد... با این همه مجادله دایمی برای سایه نشدن، سایه نماندن.. که تواناترم می کند و آن را باید حتی به قیمت خون جگری مداوم، به قیمت نفس های همیشه بریده، حفظ کرد

گاهی میگویم رفتن گریز است. من انسان گریز نیستم، نباید باشم.

گاهی میگویم چرا همیشه انتخاب های دشوار؟ چرا یکبار به خودم امتیاز ندهم، زنده گی ام را آسانتر و دلپذیر تر نکنم؟  چرا مسیری را انتخاب نکنم که مرا آسانتر به منزل برساند؟ که بیشتر برایم فضای نفس کشیدن بگذارد. مگر زنده گی در این ملک، به اندازه کافی سخت نیست که من خودم را اینگونه هم درگیر کرده ام؟ مگر مسئولیت های دیگرم شانه شکن نیستند...

گاهی، هر سوراخ کوچک را روزنه ای می بینم به آن سوی این دیوار عظیم و غیر قابل عبور که در برابرم است...
گاهی می گویم شاید سماجتم غیر ضروری و احمقانه است.. شاید ادامه ندادن، شجاعانه ترین تصمیم است.. شاید ماندن از روی ترس و عادت است.
گاهی میگویم چه دلیلی دارم برای ادامه دادن؟ چه نشانه ای از موثریت، از تغییر، از کلکین و نور و روشنایی و امکان؟
ولی باز هست.. روزنه است.. و باز، گاهی نیست..
همه اینها تردیدها درد آورند.. شاید در این مرحله اجتناب ناپذیرند.. و میدانم که با همه تردیدها ادامه میدهم. ولی دردناک تر از همه تردیدها، ترس این است که روزی من بسیار بیشتر از این نبرد را، در این درگیری ببازم.. که روزی باور را ببازم و  مهری را که مادر آن باور است...

۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

غرق شو

ویدیا گفته بود خودت را در کار غرق کن. کار، مداواست.  محبوب است. معشوق است. تسلی است. 
حالا من، هر چه خودم را عمیق تر غرق کنم، اندوه عمیق تر به دنبالم می آید..
باید صبور باشم. باید بی پرواتر خودم را غرق کنم. تا جایی که دست هیچ خیالی به من نرسد. خالی از رویا، خالی از خیال، خالی از تمنا. 
آرام. موثر.  مفید. 
تا جایی که سرگشتگی دیگر نماند و همه تلخی کامم فراموش شود.
کار.









۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

کابل.. حافظ

برگشته ام. کابل نشینان، میخواهم ببینم تان. همین روزها یا زنگ می زنم، یا ایمیل، یا پشت دروازه تان می آیم

...

از بس که دست می گزم و آه می کشم. آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
حافظ