گاهی یک برخورد، چند جمله، یک گفتگو کافیست تا همه چیز را در تو بیاشوبد. همه برنامه های خوب اندیشیده شده را، همه چیزهای پذیرفته شده را و این خود-خشنودی مطمئن ات را به نوسان بیاورد.
بعد دچار تردید می شوی، تردید جهنمی، در مورد روزمره گی ات می اندیشی و تلاشت برای ساده کردن زنده گی، در مورد اهدافت می اندیشی و پیش پا افتاده بودنشان، غیر مفید بودن شان، ساده لوحانه بودنشان، بر خود خشمگین میشوی .. بعد به عادت می اندیشی و به نیروی ویرانگرش که تو را مجاب کرده است همه چیز همانگونه که هست، خوب است.. به این می اندیشی که چقدر از به چالش کشیده شدن اصولت رمیده ای و خود را در لایه های مطمئن و دست نیافتنی پنهان کرده ای تا از حس اطمینانی کاذب لذت ببری.. بعد شک می کنی، آهسته آهسته به رویاهایت و برنامه هایت.. شاید آنچه را که خود به عنوان آینده ای آیده آل ترسیم کرده ای و برنامه ای موثر میدانی تن دادن به جبر است و تو همه نیرویت را به توجیه آن اختصاص داده ای، یا نه؟
چند مدت می شود که عمیق و طولانی در مورد مسایل مهمی چون هدف و دورنمای زنده گی، اخلاقمند و موثر بودن زنده گیت، در مورد شجاعانه و با چشمان باز زیستن، نیاندیشیده ای؟
بعد از شک، روشنایی می آید، روشنایی، روشنایی... چشم هایت را می بندی تا بتوانی نفس تازه کنی... مثل اینکه نور به چشمت بپاشند، بی محابا، پی در پی..
بعد دوباره حیرت است، حیرت از این سرگشتگی.. به این می اندیشی که چگونه به اینجا رسیده ای. بعد میخواهی خوره شک را در دلت بکشی و برخورد را فراموش کنی، کوچکش کنی، از ذهنت بیرونش کنی...
می شود؟ و یا مسیر افکارت دوباره برای مدتی دگر گون شده اند؟
برخورد، ضروری است.. زنده نگه میداردت.