۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

Encounter

گاهی یک برخورد، چند جمله، یک گفتگو کافیست تا همه چیز را در تو بیاشوبد. همه برنامه های خوب اندیشیده شده را، همه چیزهای پذیرفته شده را و این خود-خشنودی مطمئن ات را به نوسان بیاورد.
بعد دچار تردید می شوی، تردید جهنمی، در مورد روزمره گی ات می اندیشی و تلاشت برای ساده کردن زنده گی، در مورد اهدافت می اندیشی و پیش پا افتاده بودنشان، غیر مفید بودن شان، ساده لوحانه بودنشان، بر خود خشمگین میشوی .. بعد به عادت می اندیشی و به نیروی ویرانگرش که تو را مجاب کرده است همه چیز همانگونه که هست، خوب است.. به این می اندیشی که چقدر از به چالش کشیده شدن اصولت رمیده ای و خود را در لایه های مطمئن و دست نیافتنی پنهان کرده ای تا از حس اطمینانی کاذب لذت ببری.. بعد شک می کنی، آهسته آهسته به رویاهایت و برنامه هایت.. شاید آنچه را که خود به عنوان آینده ای آیده آل ترسیم کرده ای و برنامه ای موثر میدانی تن دادن به جبر است و تو همه نیرویت را به توجیه آن اختصاص داده ای، یا نه؟
چند مدت می شود که عمیق و طولانی در مورد مسایل مهمی چون هدف و دورنمای زنده گی، اخلاقمند و موثر بودن زنده گیت، در مورد شجاعانه و با چشمان باز زیستن، نیاندیشیده ای؟
بعد از شک، روشنایی می آید، روشنایی، روشنایی... چشم هایت را می بندی تا بتوانی نفس تازه کنی... مثل اینکه نور به چشمت بپاشند، بی محابا، پی در پی..
بعد دوباره حیرت است، حیرت از این سرگشتگی.. به این می اندیشی که چگونه به اینجا رسیده ای. بعد میخواهی خوره شک را در دلت بکشی و برخورد را فراموش کنی، کوچکش کنی، از ذهنت بیرونش کنی...
می شود؟ و یا مسیر افکارت دوباره برای مدتی دگر گون شده اند؟
برخورد، ضروری است.. زنده نگه میداردت.

۶ نظر:

ناشناس گفت...

شهر زاد عزیز
خواننده بلاگت هستم و نوشته هایت را دوست دارم.
منتظر بودم شاید زمانی که من کابل بودم همدیگر را ببینیم اما قسمت نبود.
مراقب خودت باش!!
دختر روسی

یاسین رسولی گفت...

اگر می خواهی همه چیزهای منطقی ویران شود نیچه زیاد بخوان.

راهوش گفت...

سلام و درود!
نوشته هایت را سراپا خواندم
زیبا می نویسی
خیلی زیبا
زیبایی ها به کامت

ابوذر گفت...

نوشته های شما حس خوبی دارند.همین آهنگی که به جملاتت می دهی.

احمدی گفت...

سلام شهرزاد عزیز قلمت همیشه روان باد! به استاد ارادت مرا برسانید. ببخشید اگر دیر به دیر می آیم.

صحرا کریمی گفت...

سلام...
همه فکر می کنند که شک کردن به همه چیز، مخصوصا به خود پایان همه چیز است، در حالی که شک آغاز است... آغازی که گاه پایان روشنی ندارد... اما در همان تاریکی که با خود به همراه می آورد، می توان رگه هایی از روشنایی را یافت.
این نوشته ات عمیق تر بود از نوشته های قبلی ات... و نشان از اندیشیدن می داد. امیدوارم که آغاز این اندیشیدن فقط در کلمات خلاصه نشده باشد...
من بر عکس آقای یاسین رسولی، فکر می کنم که چیزهای منطقی با خواندن نیچه ویران نمی شوند... بلکه باید خوانش خودمان را آغاز کنیم... هرکس می تواند نیچه درون خودش را بیابد... اما در وهله اول باید عمیق و اصولی به تمام قواعد و قوانین و باید ها و نباید ها شک کرد و در جستجوی پرینسیپی در این دنیا نبود و وقتی از این مقوله عبور کردیم شاید که رهایی یابیم و شاید هرگز... همچنان سرگردان باشیم... نیاید به نتیجه فکر کرد... باید به راه و طی طریق کردن ان اندیشید.
زنده باشی و استوار.