۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

یک روز طولانی...

صبح وقتی بیدار شدم مدتی وقت گرفت به یاد بیاورم کجایم. بعد دیدم که در اتاقم هستم- در اکسفورد و تنها.. و بیرون هوا گرفته است..و من تنها.
....
چای سبز.. نامه ها.. نامه های کوتاه خبری. نامه های طولانی و عمیق. خیلی نامه نوشتم و نامه پاسخ دادم. حالا فقط یک نامه را به خاطر دارم. یک نامه کوتاه را که می گفت وضعیت در قندهار بدتر شده است.. که می گفت ‍نگارنده پریشان است..
.....
خرید رفتم: صابون- شامپو- کریم دندان- میوه- شیر- بیسکویت... مغازه بسیار بزرگ است و نور و جلایش آزارنده. همه انگلیسی حرف می زدند. راه برگشت طولانی بود. جاده ها خلوت.. برف می بارید.. چتری در دستم سنگینی می کرد.
....
بی اشتهایی. با غذایم بازی کردم و با دیوید حرف زدم. از افغانستان ‍پرسید. حرف می زدم اما حرف هایم منسجم نبود. نمیدانم چرا اینقدر پریشانم؟ فکر می کنم هنوز بر نگشته ام اینجا.
دوستی زنگ زد و از تز و تحقیقم پرسید.  پاسخم بی سر و پا بود. احساس حماقت کردم. میخواستم بگویم هنوز هیچ نمی دانم- هنوز همه گفتگو ها و خوانده ها در ذهنم شناورند.. ولی ترسیدم.. شاید از کم آوردن. از اعتراف به سردرگمی.  فکر می کنم خودم نیستم. خود معمولا ‍پرحرف- با هدف- پر حرارت- مجلس ارایم...
...
بعد از ظهر کند و طولانی بود. دیانا آمد و از درس ها حرف زدیم. تمام مدت احساس گناه می کردم چون آنقدر که باید از دیدنش هیجان زده نبودم و دقیق به حرفهایش گوش نمیدادم. در دنیای خود.. این پرده ها چقدر سبزند. من چرا اینجایم. آیا در مورد موضوع تحقیقم خودم را فریب داده ام؟ از زنده گی ام چی میخواهم؟ خوشحالم؟ دلتنگم؟ غمگینم؟ چرا هیچ حس زنده و توانایی در من بیدار نیست؟
....
شب با ویدیا رفتیم دیدن دیوید.  با همسایه هایش محفل قصه خوانی داشت. نیشا داستانی از کاترین منسفیلد را خواند. نثرش فوق العاده بود نثر درخشان و استوارش. من زبان انگلیسی را خیلی دوست دارم- خیلی و هر روز بیشتر... بعد از کافکا خواندند.  بحث در مورد داستان ها جالب بود. من فقط گوش دادم و به بازی نور روی چهره ها دقت کردم و به ابرو بالا انداختن ها- به دور دست خیره شدن ها- باحرارت حرف زدن ها...  همه شرکت کننده گان در این بحث لزوما اهل ادبیات نبودند. یکی در میان ما نابغه فیزیک است و دومین نابغه ای که در آکسفورد می بینم. فکر کردم شاید به خاطر این به آکسفورد آمدم- به خاطر انسان هایی که برای تفریح ادبیات عالی میخوانند و موسیقی خوب مینوازند و بحث می کنند و همیشه توان شرکت هوشمندانه در هر بحثی را دارند.. اما کجای این مهم است؟ آیا این کار زنده گی را برای کسی معنادارتر می کند؟ یا بیهوده گی- بیهوده گی است؟ 
  وقتی همه دوستان دیوید رفتند ویدیا خبر ازدواجش را به او اعلام کرد. قرار است تابستان عروسی کند. آن دو در مورد دغدغه ها و ترس ها و شادی های این تصمیم بزرگ حرف زدند و در مورد نامزد ویدیا و خانواده او... حس کردم برای این گفتگو بسیار خام و نادانم.. حس کردم ازدواج ویدیا حتی مرا می ترساند- کمی به خاطرش نگرانم.. هر چند جای نگرانی نیست  چون او فوق العاده- با هوش- فرزانه و بسیار توانمند است... او یکی از زنانی است که سخت می ستایم. 
....
وقتی به اتاقم بر می گشتم حس کردم همه بادهای سرد جهان از میان من می گذرند.  کمی احساس زنده بودن کردم زنده و غمگین بودن... حالا خسته ام. یک روز به پایان رسیده است و من هنوز در افغانستانم.. یعنی خیال افغانستان... یعنی نمیدانم کجا هستم و این ندانستن- این اینجا و آنجا بودن و نبودن- این سر درگمی آزارم میدهد و امیدوارم زود رهایم کند.. امیدوارم زود به اینجا برگردم.

این کمپیوتر کامه ندارد... عصبانیم می کند. 
..... 
به خاطر این نوشته باید معذرت بخواهم. نمیدانم چرا می گذارم شما سرگردانی ام را بخوانید..

۵ نظر:

فرخ جمال روشن گفت...

سلام عزیزم...ارام باش ومثل همیشه به زیبایی به سوی یافتن ارامش قدمهایت را استوار تر کن...
وقتت خوش قشنگم

N گفت...

من هم سرگردان و حیران ام.

صحرا کریمی گفت...

سلام
خوش آمدی به شهر سردی ها... من هم که اوایل از کابل بر می گشتم سرگردان بودم... ولی حالا... نمی دانم... دیگر دلم برای هیچ کجای آن شهر تنگ نخواهد شد... خوشحالم که هنوز دورنگی و حسادت و نیش این شهر و مردمش را ندیده ای...
تنها تعلق خاطر من در ان شهر شریک زندگیم است و بس... من صراحتا می گویم که آن شهر و مردمانش لیاقت سرگردانی، دلتنگی، غمگینی و حتی دلواپسی من و تو را ندارند...
ببخش که اینقدر رک حرف می زنم.
زنده باشی.

شهرتاش گفت...

درود شهرزاد عزیز،
می توانم درکت کنم. روزها من هم پر ان از همین سرگردانی ها. گاه گاه همین سرگردانی ها و پراگنده گی هم خوشایند اند.

nader گفت...

سلام شهرزاد عزیز! تشکر از اینکه به ‍پونه سر زدی. من و اجمل 100 شماره از این نشریه را با هزینه ی شخصی چاپ می کنیم به خاطر اینکه اینجا شاید بیشتر از 1000 دانشجوی افغانی دارد و متاسفانه بیشتر این عزیزان هنوز در قالب های زبان و قوم با هم دیگر برخورد می کنند و برخوردها برمیم گرددبه قوم و زبان و غیره. برای همین ما تلاش می کنیم از این مرزها بگذریم. شاید ما و شما در گذشته تجربه این را داشتیم و در پونه متاسفانه به دلیل دوری از افغانستان دانجشویان بیشتر علاقمند همین قالب های محدود استند و در اوایل برای ام رنج آور بود ولی حالا دارم عادت می کنم و تلاش می کنیم برای اینکه حداقل در کسانی که می توانیم این وضعیت را تغییر بدهیم. خوب و خوش باشی. گاهی برای ام پیام بگذار تا فکر نکنم از طرف شما فراموش شدم. نادر لالا