نیاز دارم بگریم.
به شدت احساس ضعف می کنم و یاس... اول که خبر را خواندم خشمگین بودم.. از دست این ویرانگران، قاتلان...
حالا فقط احساس ضعف می کنم. فکر می کنم هرگز نخواهم توانست هیچ کاری برای جلوگیری از ویرانی اجتناب ناپذیر کنم.
فکر می کنم همیشه به خودم دروغ گفته ام و بدتر اینکه مجبورم دروغ بگویم.. مجبورم خودم را به دروغ امیدوار کنم.
کاش میشد بگریم. به جای این سردرد و احساس ضعف... درد آهسته از قلبم شروع شده و حالا گلویم را هم گرفته است و شقیقه هایم را.
فکر می کنم نمیتوانم. فکر می کنم چرا درس و بحث و ... وقتی زنده گی ما اینقدر شکننده است..
ناتوانم. یکی بیاید بگذارد برایش گریه کنم.
۳ نظر:
انگار این روزها توی به جای من، من را نوشته ای!
سلام شهرزاد جان
بلی این است دیگر. آدم هر چه از چارسوی اش بسنجد آخر در مانده می شود و جز دشنامی که آن را هم نباید داد چیزی بیان رنج آدم نمی شود.
شادکام باشید.
من که چیزی درنیافتم .شایدچیزی برای خواندن داشت ولی من ندیدم .خوشحالم به من چیزی بگی ؟
ارسال یک نظر