باورم نمی شود که این همه مدت طولانی ننوشته باشم، هر بار انترنیت می آیم، ساعت ها وقت می گیرد تا چند نامه بنویسم و.. وبلاگ نویسی همیشه به آخر می ماند.. در آخر کار، خسته می شوم و دلگیر و هوای نوشتن نیست..
...
کابل آمدن، مثل همیشه از بعضی لحاظ برای من یک معجزه بوده است. اینجا بودن به یادم می آورد واقعا کی هستم، در کجا ایستاده ام، از خود و زنده گی ام چی میخواهم. دورنما روشن تر میشود. کمی از خودم بیرون می شوم تا به دیگران، به آنانی که در اطرافم هستند بیاندیشم و این همیشه رهایی بخش است.. گاهی در تنهایی، دور از خانه، چنان در دغدغه های زنده گی روزمره خودم گم می شوم که یادم می رود برای خوب ماندن، مفید ماندن تلاش کنم. با دیگران زیستن را فراموش می کنم، خم و پیچ زنده گی جمعی را، نیاز به قربانی کردن خواست های خود را، نیاز به دورنما داشتن را، فراموش می کنم.. تلاشم را برای هر روز بهتر رفتار کردن و زنده گی را برای دیگران دلنشین کردن، فراموش می کنم..
کابل، به یاد آورنده خوبی است...
...
این روزها چندین بار بازار رفته ام، به خاطر نیازهای خودم، به خاطر همراهی با دیگران.. از خرید رفتن در شهر نو خوشم نمی آید، فقط برای همراهی با خواهرانم آنجا می روم. بیش از حد مجلل و کاذب به نظرم می آید.. ازدحام گدایان و حضور سنگین خارجی ها و مردان مسلح ناراحتم می کند. تجملش و زرق و برقش نمایانگر کابل تازه ای است که در این سالها سر برداشته است.. یاد آور یک شیوه زنده گی است که راست بگویم مرا ناراحت می کند.. شاید به دلیل کم مدارا بودنم باشد.. اما این شیوه زنده گی لحظه محور، تجمل محور، خرید محور و این چنین در تناقض آشکار با فقر و بیچاره گی این کشور و ساکنانش، با شکننده گی زنده گی شان، مرا می رماند، می آزارد...
مندوی را بر عکس دوست دارم. دکان های کوچک و پرش را، دکانداران معتاد به چایش را، بیر و بارش را، کودکان دستفروشش را.. دکان های کاغذ پرانش را با آن چرخه های رنگارنگ، صد ها متر تکه شرابی رنگ را، کراچی های هیل و کشمش و چهار مغزش را... در مندوی، هر چیزی را میتوان یافت، از دواهای عجیب یونانی تا حشره کش و تایر موتر و تکه مخمل و شیرپیره وطنی.. دلم فشرده میشود وقتی می بینم کسی با فروش چای یا دکمه یا چراغ دستی روزگار می گذارند. ثروت غیر متمرکزش را دوست دارم که صد ها خانواده از آن امرار معاش می کنند و هر کس، ارباب خود است.... در مندوی گم شدن را، با کودکان سبزی فروش چانه زدن را دوست دارم... دوست دارم مردم را در کار، تلاش، تکاپو، امید تماشا کنم. سخت دعا می کنم که کسی این امکان را ازما، از آنها نگیرد.
....
روزهایم را، به دیدن انسان های نازنینی میروم که وقت و دانش شان را در اختیارم می گذارند و یاری می دهند برای تحقیقم آماده شوم، دوستان قدیمی را می بینم که همیشه دیدنشان آرامش بخش است، گاهی دوستان تازه ای می یابم که اشتیاق دیدارهای دوباره را در من بر می انگیزند... شب ها رمان و کتاب های مورد علاقه ام را میخوانم، با مادر و عمه حرف می زنم، سریال مورد علاقه پدر را با او تماشا می کنم... اگر مجال داشتند با خواهرانم حرف می زنم و از شور و اشتیاق شان، و از شکایت هایشان، یاد می گیرم.
بودن در اینجا، بسیار خوب است.. هر چند باید بزودی دوباره دل بکنم و بروم.
۲ نظر:
چه خوب چه پاک و صادقانه"مثل آب،مثل آتش" . همینطور خوب بمان انسان خوب وطنم!
سلام وبلاگ شما بسیار خوب است، راستی به وبلاگ من هم سر بزنید
ارسال یک نظر