۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

مفتون

در آن کافه زیبا با دیواری که سراسر آینه بود و چلچراغ های طلایی.. و انعکاس چهره های خندان، چهره های مبهوت، چهره های آرام.. دختر نشسته بود و آرام و بی هیچ احساس خاصی به صدای مرد همراهش گوش سپرده بود.. همراه بیگانه اش.. دور دستش.. عجیبش.. همراهی که دختر هنوز از فهمیدنش درمانده بود.. همراهی که گاهی دختر را عصبانی می کرد دور دست بودنش.... همراه آشنا و بیگانه. کسی که هنوز دوست محسوب نمیشد.. 
و بعد دقایقی بعد وقتی در کنار هم در آن جاده بسیار بهاری راه می رفتند. او لحظه ای مکث کرد.. و در مکث چند لحظه ای بود که دل دختر لرزید.. چنانکه هرگز نلرزیده بود. دختر با وحشت کشف کرد که اگر این عزیز بیگانه همراهش لب تر کند او همه چیز را ترک خواهد کرد و همه جا از پی او خواهد رفت.. و دختر هرگز در عمرش چنین یکسره  احساس اطمینان نکرده بود.. دختر همه عمرش برای چیزهایی جنگیده بود که حس می کرد ترکشان غیر ممکن است.. ولی برای چند لحظه، در آن جاده روشن و جادویی، زمانی که همراه قد بلند و مرموزش ایستاد و مکث کرد، دل دختر  شوری دست نیافتنی  و دیوانه کننده را تجربه کرد. شوری متفاوت از و فراتر از هوس..دختر چیزی را نمیخواست. کسی را نمیخواست. میلی نداشت.. به جز در پی این بیگانه افتادن و رفتن... و دختر بسیار ترسید.. از این سبکباری اش، از این اطمینان، از این مهر، از این میل به همراهی و بی اعتنایی کامل به برنامه، به هدف، به آینده، به گذشته، به همه چیز و همه کس..  
و دختر دانست آتش به خرمن زدن یعنی چی؟و از توان کلمات آگاه شد. از توان «با من بیا»..از میل قبول، از قدرت انکار.   یکباره در درونش بسیار فروتن شد... و آرام.. و کمی وحشتزده. 
همراهش لب گشود و زمان که متوقف شده بود دوباره جاری شد و دختر  سپاسگزار و آرامش یافته به توصیف همراهش از بهار و این شهر گوش سپرد.. نجات یافته بود. 

۲ نظر:

آ مثل کلمه گفت...

محشر، محشر، محشر
محشر نوشتی دختر

Noorjahan Akbar گفت...

آپه جانم، این نوشته ات فوق العاده بود. وقت خواندنش محو شدم.