ساعت ۹:۳۰بیدار شدم و حمام کردم. یک پیراهن چروکیده و کهنه (ولی پاکیزه و نازک) به تن کردم و به این فکر کردم که امروز مفید باشم.
ساعت ۱۰ بود که چای آوردم و روبروی کمپیوترم نشستم و خبر خواندم. به یاد انفجار روز سه شنبه افتادم. بعد در مورد درگیری در بهسود خواندم. به تکت خریدن فکر کردم و سقوط طیاره پامیر. بغض کردم.
با زبیده حرف زدم. جبونانه شکایت کردم از درد دور بودن. از درد ناتوانی. از درد بریده بودن و وصل بودن همزمان. از پرسش ها و گفتگوهای ترحم آمیز اطرافیانم شکایت کردم و از در بیرون بلا بودن.. گفتم میخواهم آنجا باشم و بمیرم. گفتم خسته ام از قناعت دادن. باور داشتن. امیدوار بودن.
گفت که درس بخوانم و تمرکز کنم و کاری را کنم که از دستم بر می آید. رفتم درس بخوانم.
مقاله ام را خواندم و کمی اصلاح کردم و به سفر بدخشان فکر کردم.
فورمه های تزم را تمام کردم.
زنگ زدم تکت دبی- کابل بگیرم. گفتم باید در قندهار توقف کنم در مسیرم به کابل.
گفتم در موردش فکر می کنم. دلم را ترس فشرد که اگر در قندهار بند بمانم چی؟ اگر طالبان طیاره را بگیرند چی؟ اگر میدان هوایی انفجار کند چی؟
خجالت کشیدم از اینکه اینقدر می ترسم. به رادا نوشتم. به گری نوشتم. هر دو گفتند با پرواز مستقیم کابل بیایم. مشوره در این مورد را بهانه کردم. زنگ زدم. پیام گذاشتم. خبری نشد. دلم درد کرد. عصبانی شدم از دست خودم که اینقدر زود و بیهوده دلم درد می کند. که دلم اینقدر خام وجوان و احمق است... که یعنی چی دربه در دنبال مهربانی می گردد.. که یعنی چه زمانی بزرگ و مسول و عاقل می شود این دل خرابه ام.
بعد هم عصبانی شدم که چرا اینقدر خودخواهم و در میانه جنگ و کشتار و هزار بدبختی که از زمین و آسمان بر سر مردمم می بارد من دلم اینگونه ضعیف و احساساتی و عشقولانه و احمق است... که یعنی چی؟ آب مرا و دلم را ببرد.
و در این راستا چون نمیتوانستم دلم را از پنجره بیاندازم بیرون، خودم را از اتاق انداختم بیرون و رفتم بایسکل رانی. مدتی تمرین نکرده بودم و از ترس و هیجان دلم به دهانم آمد و ترسیدم و ترسیده کمی راندم و بعد برگشتم. روی چمن ، زیر آفتاب ، در گوشه ای خلوت دراز کشیدم و تمام عطر بهار را به درون بردم. کمی تازه شدم. کمی خندیدم.
بعد برگشتم بخشی از داستان زنده گی ام را برای این برنامه در کالج بنویسم. نخواستم از جنگ بنویسم. یا زن افغان بودن. یا هیچ چیز کلیشه دیگر... ولی دیدم که این کلیشه ها.. زنده گی ام را زیر سایه خود گرفته اند.
در مورد افسانه شعبان نژاد نوشتم و نخستین بار خط خوان شدن.
بعد هم رفتم آشپزخانه و با ویل کمک کردم . او گذاشت گوشت را توته کنم و سیر را و کمی احساس موفقیت کنم.
تکتم نهایی نشد.
مقاله ام هنوز نیمه کاره است.
هنوز منتظر پاسخ آن پیامم.
نمیدانم جنگ هرگز تمام خواهد شد یا نه؟ نمیدانم چگونه دل و ذهن و امیدم بعد از این همه حمله و ویرانی و وحشت زنده خواهند ماند.
هنوز هم هیچ کاری از دستم بر نمی آید.
شام شده است. تنهایم. و غمم بسیار غمناک است..
ولی زنده گی ادامه دارد و باید کار کنم.. باید لبخند بزنم. باید باور داشته باشم. باید قدرت ایجاد زنده گی بهتری را داشته باشم. باید دلم را به راه بیاورم.
همین.
۳ نظر:
always boring for monotony, you don't know to write in somewhat different way???????????
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن
به قول هیچکس ما یه روز خوب میاد شهرزادجان اینو می دونم
چقدر زیاد،چقدر زیاد کلمه هایتان را دوست دارم!
ارسال یک نظر