۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

از نیمه شب گذشته. خسته ام. هزار کار نیمه تمام دارم که به فردا صبح می گذارم. 
روزهایم پر اند. مفیدم. باید شادمان باشم. مراقبت می کنم. مهر می ورزم. گوش میدهم. مینویسم. مشغولم. 
همه این چیزها باید شادمانم کنند.
اما حس می کنم که بیش از حد تلاش می کنم مشغول و شادمان باشم و این تلاش بیش از حد خسته ام می کند. 
و باز تلاش می کنم. هر صبح لبخند بر لبم می کارم. نیرو و شادمانی در صدایم می ریزم.
به خودم می گویم تنهایی ام خوب است. تنهایی ام را دوست دارم. تنهایی ام پاکیزه ، ملایم و وفادارست. تنهایی ام مرا تنها نمی گذارد.. من گاهی او را تنها می گذارم.
به خودم می گویم تنها نیستم. در این جا با بعضی از بهترین انسان ها آشنا شده ام و دوستشان دارم. و دوستم دارند.
باز به خودم می گویم آیا هیچ یک از این بهترین انسان ها را به حریمم راه داده ام؟ آیا بخشی از تنهایی ام نیست که هیچ کسی نمیتواند پر کند؟
باز می گویم: این بخشی از زنده گی است. من این را پذیرفته ام.
باز خودم را میبینم که زنی موفق و تاثیر گذارم. متمرکز. هدفمند. جاه طلب. 
باز میبینم که نه.. اصلا نیستم. که اصلا همه امور زنده گی ام را با دل انجام میدهم.. و کاری که از دل نکنم.. نمیشود.
باز می گویم: چرا در اینجا نیمه دلم؟
میگویم: به اطرافت نگاه کن. در یکی از زیباترین شهرهای جهان.. در یکی از جادویی ترین بهارها... با جمعی از باهوش ترین و با استعداد ترین جوانان.. به خودت نگاه کن.. خود جوان- زنده دل و نیرومندت
اما گاهی میدانم که فقط یک دختر بیست و ساله دور از خانه ام که شانه هایش را بسیار سنگین کرده ام.. دختری که ازخود بسیار توقع دارد نیرومند تر باشد و بنماید ...  یک دختر مسافر که بسیار دلتنگ است و گاهی سخت احساس بی همدلی و بی همزبانی می کند.. دختری که گاهی بی دلیل اندوهگین است.. 

۷ نظر:

rafiqpoor گفت...

شهرزاد سلام خیلی زیبا و روان می نویسی.نوشته هایت بیانگر حالات روحی ات اند.من از این شکل نوشته خوشم می آید.گاهی اوقات و در بعضی حالات فکر می کنم این منم که نوشته ام نه شهرزاد. موفق باشی.

یاسین گفت...

سلام
چیزکی نوشتم
آدرس وبلاگم را اصلاح کنید
http://www.yasin-online.blogspot.com/
با احترام

Noorjahan Akbar گفت...

سلام آپه جان،
تو نیرومند استی، نیرومند تر از آنچه می پنداری. امیدوارم شادمانی واقعی را بیابی. از خواندن نوشته هایت لذت می برم. با محبت.

arifa گفت...

سلام شهرزاد عزیز.
همیشه میخوانم نوشته هایتان را، و همیشه خودم و احساسم را پیدا میکنم عمیق ترین لذت را میبرم زمانی که نوشته های تان را میخوانم. دوست دارم بیبینم, کسی را که نوشته هایش دوستم است.
عارفه

Shaharzad گفت...

سلام عارفه عزیز
نظرتان را امشب خواندم. خیلی خوشحالم کرد. بسیار تشکر که دلگرم ام می کنید..

با مهر

Esmael Darman گفت...

یک روزی اگر دلتنگ باشم، دوستان من در افغانستان می پرسند: در امریکا هستی و احساس دلتنگی میکنی؟
باآنهایی که احساس نزدیکی بیشتری دارم میگویم: دنیای مان تنها آنچه در برون است، نیست. سهم عظیم این دنیا در درون مان نهفته است؛ شالوده و مخلوطی ست از عواطف، تجربیات، دانسته ها، ارزشها، و چیزهای دیگر. با تغییر محل نمی شود لزومن کل این دنیا را عوض کرد. با تغییر محل نمی شود زورکی خوشحال شد. این بار بیشتری میگذارد روی شانه های مان. و اینکه اگر گاهی دلتنگی نباشد، می شود احساس آدم بودن کرد؟ من در عجبم با این همه حجم مسوولیت که بعضی از جوانان افغان دارند، چطور هنوز بر می خیزند و راه میروند؟
دلتنگ شدن گاه به گاه اشکالی ندارد. ارزش دوست داشتن خود و دیگران را برای مان بیشتر می کند. برای قدردانی از داشته های مان آماده تر مان می کند.
به گفته ی انگلیسی زبان ها، باید به خود "کریدت" داد.

Shaharzad گفت...

تشگر درمان گرامی..
شادم کردید.