۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

یاد

به عکس ها نگاه می کنم. همه آن دوره به یک خواب می ماند. به رویا. به بودن در جهانی غیر واقعی. اینقدر از اینجا به دور. بریده. به یک سفر نیمه شبی به کوه قاف.
به خودم می نگرم. سرم که آرام روی شانه ویل یا پرسیس آرامیده است. به اطرافیان آن زمانم می نگرم. ابر انسان های مهربان. ابر انسان های مهر ورز.  به موسیقی دانانان. زبان دانان. خوبان. مهربانان. 
به یاد درس ها و بحث ها می افتم. مناظرات. آموختن. در نیمه روشن صبح زود به کتابخانه رفتن. شب خسته برگشتن. لباس امتحان بر تن کردن. هراسزده از دست همدیگر گرفتن در وقت باز کردن مکتوب نمرات.
به بازی ها می نگرم. در ساختمان های قصر مانند. با لباس های مجلل. شستشو شده در نور. خندان. سرمست. 
به قایق. به مرغابی ها. به غروب. به قایقرانان. به گیتار. 
به یاد میله ها می افتم. در کنار رودخانه. در پارک. بعد از ظهر بهار. باد. آزادی. خنده. 
شب های زمستان. چای. صحبت. رقص. گیتار. آواز. خنده. یوتوب. کیک چاکلیتی مخصوص ویل. 
به یاد خودم می افتم. محبوب. آسوده. بی خیال. سرمست. پرناز. مهربان. متبسم

تیه. اش. یایل. مهربانان. نازنینان. 

ویدیا. فرانچیسکا.

مهمانی ها. شب نشینی ها. 

آدم ها. آدم های نازنین. دوست داشتنی. با هوش. 

جای آن زنده گی را با چی پر خواهم کرد؟ جای آن خاطرات را چی خواهد گرفت؟ جای آن آدم ها در زنده گی ام؟

۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

"مرمت کن مرا از نو"

کاش به همین آسانی بود. که دل شکسته، با چند حرف شیرین تسلی می یافت. که با یکبار دیدن، در آغوش گرفتن، همه چیز مثل سابق می شد. 
نمیشود.  تلاش می کنم دلم را مرمت کنم. مثل همیشه به تو نگاه کنم.  نگذارم هیچ دیواری میان ما باشد. مثل همیشه از تو مراقبت کنم. به تو گوش بدهم. بگذارم از من مراقبت کنی. اما به این آسانی نمیشود.
گفتی: نمیخواهم بشنوم. دیگر نمی خواهم بشنوم.
و چیزی آن شب در درون من شکست. 
و حالا هر چه می کوشم، مرمت نمیشود. 


انسان شکسته ی هستم عزیزم. شاید مدتی وقت بگیرد. به دل نگیر اگر در پاسخ نگاهت، لبخند نمیزنم. اگر اندوه چشمانم را نمیتوانم پنهان کنم. اگر پاسخی برای مهربانی ات ندارم به جز اجتناب. به جز دزدیدن نگاهم. یا یک پچ پچ بی ربط و زورکی زیر لبانم.
دل به این آسانی مرمت نمی شده است، بی صاحب. باور کن تلاش کرده ام.

۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

برزخ تردید

مدتیست که در این نبرد درونی سر گردانم..و در نبرد با تو.
گاهی می گویم بروم. بار ببندم و بروم و برای همیشه آزاد شوم از این نبرد.
گاهی می گویم بمانم، بجنگم، تواناتر شوم.
گاهی، در لحظات کمیاب صلح و آرامش، میدانم ارزش ادامه دادن را دارد این تلاش با این همه درد... با این همه مجادله دایمی برای سایه نشدن، سایه نماندن.. که تواناترم می کند و آن را باید حتی به قیمت خون جگری مداوم، به قیمت نفس های همیشه بریده، حفظ کرد

گاهی میگویم رفتن گریز است. من انسان گریز نیستم، نباید باشم.

گاهی میگویم چرا همیشه انتخاب های دشوار؟ چرا یکبار به خودم امتیاز ندهم، زنده گی ام را آسانتر و دلپذیر تر نکنم؟  چرا مسیری را انتخاب نکنم که مرا آسانتر به منزل برساند؟ که بیشتر برایم فضای نفس کشیدن بگذارد. مگر زنده گی در این ملک، به اندازه کافی سخت نیست که من خودم را اینگونه هم درگیر کرده ام؟ مگر مسئولیت های دیگرم شانه شکن نیستند...

گاهی، هر سوراخ کوچک را روزنه ای می بینم به آن سوی این دیوار عظیم و غیر قابل عبور که در برابرم است...
گاهی می گویم شاید سماجتم غیر ضروری و احمقانه است.. شاید ادامه ندادن، شجاعانه ترین تصمیم است.. شاید ماندن از روی ترس و عادت است.
گاهی میگویم چه دلیلی دارم برای ادامه دادن؟ چه نشانه ای از موثریت، از تغییر، از کلکین و نور و روشنایی و امکان؟
ولی باز هست.. روزنه است.. و باز، گاهی نیست..
همه اینها تردیدها درد آورند.. شاید در این مرحله اجتناب ناپذیرند.. و میدانم که با همه تردیدها ادامه میدهم. ولی دردناک تر از همه تردیدها، ترس این است که روزی من بسیار بیشتر از این نبرد را، در این درگیری ببازم.. که روزی باور را ببازم و  مهری را که مادر آن باور است...

۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

غرق شو

ویدیا گفته بود خودت را در کار غرق کن. کار، مداواست.  محبوب است. معشوق است. تسلی است. 
حالا من، هر چه خودم را عمیق تر غرق کنم، اندوه عمیق تر به دنبالم می آید..
باید صبور باشم. باید بی پرواتر خودم را غرق کنم. تا جایی که دست هیچ خیالی به من نرسد. خالی از رویا، خالی از خیال، خالی از تمنا. 
آرام. موثر.  مفید. 
تا جایی که سرگشتگی دیگر نماند و همه تلخی کامم فراموش شود.
کار.









۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

کابل.. حافظ

برگشته ام. کابل نشینان، میخواهم ببینم تان. همین روزها یا زنگ می زنم، یا ایمیل، یا پشت دروازه تان می آیم

...

از بس که دست می گزم و آه می کشم. آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
حافظ

۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه

از مهر، وداع و تنهایی

زمان وداع زمانیست که انسان ها همه خاطرات شیرین شان با همدیگر را به خاطر می آورند و دل ها نزدیک تر می شوند.. بعضی نگفته ها به زبان می آیند و مهری حزین در فضا جاری میشود.
این روزها، بیش از خیلی وقت های دیگر، احساس دوست داشته شدن می کنم و در مهربانی عزیزانم و نزدیکانم در این کشوری که برای دو سال خانه ام بود، غوطه میخورم. به کلمات مهر آمیز می آویزم، مهربانانم را سخت در آغوش می گیرم، در شیرینی مهر آلود نگاه ها، در تبسم ها و اشک ها، در گوش دادن ها و سخن گفتن ها، عشقی مطمئن و آرامش بخش را می بینم که مرا چون لحافی می پوشاند و میخواهد تا سالیان سال از همه نا امنی ها و خطرات محافظت کند.. دوستانم هر کدام نگران سلامتم هستند و چشم براه آینده ام.. و این مهرشان قلبم را می لرزاند. کمتر زمانی در زنده گی است که مهر چنین هم متراکم و هم منبسط میشود و تو احساس به شدت دوست داشته شدن و دوست داشتن می کنی.. حس محبوب بودن. عزیز بودن. ارزشمند بودن. حسی خوب ولی دردناک چون آمیخته با حزن جدایی ست.. خودم را خوشبخت میدانم و امیدوارم سزاوار این مهر باشم و بمانم..
خودخواهانه، اما، این مهر مرا بیمناک می کند.. می ترسم از این که در آینده هرگز این سعادت را نداشته باشم که مورد مهر و لطف چنین گروهی از انسان های نازنین و خارق العاده و گرامی باشم.. از تصور تنهایی می ترسم. از تصور اینکه، آنجا، در خانه، بیش تر از همه نقاط جهان تنها باشم.. که آنجا، که همه، به درستی، درگیر دغدغه های زنده ماندن هستند، فرصتی برای مهر ورزیدن نباشد.. از این میترسم که در آنجا که بیش از همه نقاط جهان برای من عزیز است، کمتر از همه نقاط جهان که در آن زیسته ام، مهر را تجربه کنم، دوست بیابم و شادمان باشم.. یا فرصت کنم به دوستانی که دارم، چنان که باید، مهر بورزم.
میدانم خودخواهانه و احمقانه است.. و شاید تا حدی کلیشه.. اما فکر می کنم برای سلامت روح و قلبم، یکی از مهمترین عناصر، مهر ورزیدن است.. توان مهر ورزیدن.. و سعادت محبوب بودن.. و میترسم که نا امید کنم و نا امید شوم در این عرصه...
ساده بگویم از تنها ماندن می ترسم در آن گیر و دار و آشوب و دشواری.. از دشواری، از جنگ، از نا امنی آنقدر نمیترسم که از تنها بودن در رودررویی با آن.. میدانم که دوستانم در اینجا با من خواهند ماند ولی اقیانوس ها فاصله و غرور خام من در نیاشفتن خاطرشان، دوری ایجاد خواهد کرد و تنهایی، قدرتمندتر از همیشه، مرا به زمین خواهد..
نمیدانم.. عجیب است که در این روزهایی که فوران مهر در زنده گی ام شگوفاتر از معمول است اینقدر احساس تنهایی می کنم... یکی دیگر از تناقض های روح سرگشته من.... نمیدانم.
اما بزرگتر از این حس تنهایی، حس سعادتی است که مهربانی دوستانم در من ایجاد کرده است... سعادتی درخشان، گرم و شیرین.

۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

این روزها.. که می گذرد

میخواهد مرا تا خانه ام همراهی کند.
میگویم: با من مهربان نباش. این هیچ چیزی را آسانتر نمی کند.
سکوت می کند.
میگویم: جدی می گویم. مهربانی نکن با من. بیشتر دلتنگت می شوم.
میگوید: راست گفتی. بغضش را در صدایش می شنوم.
این روزها تلاش می کند هر روز همدیگر را ببینیم. برایم چای می ریزد. کیک می آورد. در پیاده روی های ما، سیب می آورد. با مهر و دقت همیشگی اش به حرف هایم گوش میدهد. گاهی سکوت می کنیم، می ایستیم، و اندوهی که در هوا موج می زند، غیر قابل تحمل میشود. نمیتوانم به چشمانش نگاه کنم. تابش را ندارم. از شکستن می ترسم. از گریستن. دلتنگش می شوم.
وارد آشپزخانه میشوم. ا.با مادرش نشسته است. زنی با موهای کوتاه و گوشواره های بلند جگری رنگ. ا. می گوید شب به شام رسمی خواهند رفت. دیروز با هم به کنسرت رفته اند. امروز پیاده روی می روند. مادر و پسر نشسته اند و حرف می زنند و می خندند. خوشبختی را میتوانی در فضا حس کنی. به یاد حرف ا. می افتم که یک روز، یکباره، از مادرش برایم گفت و از اینکه پدرش، از او خوب مراقبت نکرده است. "عادت نداشت با مادرم مهربان باشد و یا به خاطر شادمانی دل او بکوشد". ا. کم حرف. شرمگین. نرم خوی. ا. مرد اعداد و آمار. پروفیسور آینده. ا. موسیقی دوست. مادرش گفت: نمیدانی چقدر دلتنگت شده است از حالا. می گوید نمیخواهد به تابستان فکر کند.. زمانی که همه دوستانش از اینجا می روند. گفتم من میخواهم به تابستان فکر کنم اما نمی خواهم به جدایی فکر کنم... دیگر بس است.. باید پایان جدایی ها باشد این.. میخواستم "خطر داره جدایی" را برایشان بخوانم.. بعد دیدم نمیشود ترجمه کردش. نباید به اندوه افزود.
و فرانچیسکا و ویل. دیوید می گوید نمیداند وقتی یک اقیانوس بین ما فاصله انداخت، چه چاره کند. ازم قول گرفت قبل از 40 سالگی اش به دیدنش بروم. ویدیا می گوید اگر اوضاع بد شد، خبرش کنم. می گوید می آید کابل و مرا کشان کشان می آورد..
من به تنهایی عظیمی فکر می کنم که نبودن این انسان های خارق العاده در کنارم، در زنده گی ام ایجاد خواهد کرد.. تنهایی دلگیر. تنهایی غمگین.
می گوییم سکایپ است. می گوییم نامه های طولانی. می گوییم عروسی پرسیس. می گوییم نهایتش قرار می گذاریم و یک سال بعد در ترکیه می بینیم. می گوییم از همه چیزهای مهم زنده گی همدیگر خبر میباشم. هرمیانی می گوید این دوستی ها همه ی عمر می پایند. شصت و چند ساله است. تجربه کرده، میداند. ی. می گوید ما هنوز جوانیم. هزاران فرصت است برای باز دیدن.
اما هیچ چیزی این واقعیت را تغییر نمیدهد که یک ماه دیگر، در پایان روز وقتی به خانه بر میگردم نمیتوانم دروازه فرانچیسکا را تق تق کنم و هر دو ساعت ها حرف بزنیم. نمیتوانم سرم را روی شانه دیوید بگذارم و او آواز بخواند. هر چقدر هم بخواهم نمیتوانم با ویل مشتزنی کنم و یا با ویدیا و دیانا خرید بروم. هر کاری بکنم نمیتوانم پرسیس را به یک پیاله چای مهمان کنم و یا همه ما، یک روز از خواب بیدار شویم و به یک سفر دو روزه برویم. نمیشود لمس کرد، دید، در آغوش گرفت.. نمیشود بازی نور را بر چهره ها تماشا کرد، صدای خنده ها را در حافظه اندوخت، گرمی دست ها را پیدا کرد، شیرینی آن نگاه را تجربه کرد..
نمیشود.
دلتنگ میشوم.