۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

زنان زنده گی من/یک روز، یک زن 4: فرانچیسکا

سالروز تولدش چند روز بعد است. دهم مارچ. به گفته خودش وارد سن انجیلی خود می شود: سی و سه ساله. عمر حضرت عیسی. با خنده می گوید: او در آن زمان پیامبر خدا بود. من؟
و من همیشه می گویم: تو رسما خستین پیامبر زن خواهی بود.
شاد، مهربان، پر انرژی، بسیار با هوش و بسیار تیز بین است. اما این خصوصیاتی نیست که او را استثنایی می کنند. توانایی بی نظیرش در فرا رفتن از محدودیت جسمیش که میراث بیماری دشوارش هست، ظرفیتش برای در لحظه زیستن و شجاعتش در خیره شدن به چشمان زنده گی و آن را تا حد ممکن لذتبخش زیستن، توانش در لذت بردن از ساده ترین چیزها، از بهره بردن از انسان ها به طور کامل مرا حیرت زده می کند.
فکر می کنم قبل از آشنایی با او، کمی کمتر زنده گی می کردم. کمی بیشتر با خودداری. با ترس. فکر می کنم او تصورم را از لذت تغییر داد. از شادمانی و اهمیت شادمانی برای روح، برای مبارزه، برای زنده گی.
قبل از آشنایی با او، همیشه شتابزده و ناشکیبا بودم. همیشه حریص برای زنده گی اما همیشه ترسزده، همیشه دو دل... کمتر دل به لذت می سپردم. نمیدانستم که میشود از پیاده روی، از درخشش آفتاب، از یک گفتگوی ساده، از پختن، از خوردن، از هر چیز و همه چیز میشود لذت برد و بسیار لذت برد. نمیدانستم که میتوان هر زمانی که خواست شادمان بود. که نباید زنده گی را معطل کرد، شادمانی را برنامه ریزی کرد، لذت را دسته بندی و طبقه بندی کرد. یا میدانستم، در ذهنم همه این حرف ها را میدانستم، اما نمیدانستم چگونه این دانسته ها را زنده گی کنم.
قبل از دوستی ما، کمتر آگاه بودم از اهمیت لحظات. و مهم تر از همه، بخشنده گی را نیاموخته بودم. نیاموخته بودم که مهرم را ببخشم به انسان ها، و وقتم را ببخشم به اطرافیانم، توجه ام را ببخشم به دیگران، و خودم را، ببخشم به اطرافیانم. و از این بخشیدن لذت ببرم، بدون اینکه در چنگال توقعات بر آورده نشده از دیگران، تلخ و تنها و سرخورده باشم. یاد نداشتم بی توقع و برای لذت، ببخشم. اجازه بدهم مرا بشناسند. اجازه بدهم از هم نشینی با من بهره ببرند. من از اهمیت و لذت هم نشینی با دیگران بهره ببرم.
حس می کنم در سمیت که بودم و قبل از آن، در دوستی هایم حساب می کردم.. پول را نه، یا مهربانی ها را که به دوستانم کردم را نه، ولی همیشه درسم، وظیفه ام، کارم قبل از دوستانم می آمد، به نحوی. همیشه. میترسیدم از این که وقتم را به دیگران واگذار کنم، توجه ام را. همیشه خیلی حجاب و سد و دیوار داشتم در برابرم، که انسان ها را می رماند. میترسیدم از این که به خود و به چیزهایی که مرا شادمان lمی کنند بیاندیشم.
فرانچیسکا، کمال طلب، خوش سلیقه و سخت کوش.. از زنده گی لذت می برد. از هر روز، هر لحظه زنده گی. همچنان که هر روز برای بهتر بودن، بهتر شدن می کوشد، خودش را قبول دارد، با همه ضعف ها و کمی ها و کاستی ها. هنوز شاید برای من چند سال وقت بگیرد تا به اندازه او با خودم راحت باشم. خودم را آنچنان که هستم بپذیرم. مطمئنا برای من بسیار وقت خواهد گرفت تا توانایی او را در تسکین بخشیدن و شادمان کردن در خود بیایم. همچنان، وقت خواهد گرفت تا بتوانم به اندازه او، با خود در عین سختگیری بخشنده باشم.. و شاید هیچ وقت به اندازه او و مثل او، از زنده گی لذت نبرم. چون شاید، هیچ وقت به آن اندازه که او در کودکی و در آن بیماری، به امکان زنده نبودن اندیشیده، من نیاندیشیده ام. اما بودن با او، در کنار اینکه هر روز زنده گی را لذتبخش تر و صمیمی تر و مهربان تر می کند، هر روز آموزش است.. آموزشی در مورد چگونه زیستن.

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

زنان زنده گی من/ یک روز، یک زن 3: رویا

کاش اینجا میبودی. کاش آنجا میبودم. خواهر خوانده.
کنارت می نشستم. می گذاشتم رفعت با مویم بازی کند. حرف می زدم. گوش میدادی. حرف می زدی. گوش میدادم.
یادت هست گاهی چقدر دل تنگ می شدیم؟ چه کارهایی می کردیم. یادت هست به دستان خود حنا می گذاشتیم. بی هیچ مناسبتی! یادت هست حوالی بهار، این وقت ها، چقدر بی قرار میشدم من.. و با هم پیاده روی می رفتیم و هوا را بو می کردیم و روزها را شمار می کردیم تا رخصتی بهاری.. تا رخصتی تابستانی.. تا خانه رفتن!
یادت هست چقدر با هم از افغانستان حرف می زدیم؟ صبح و چاشت و شام... چقدر از خواهران و برادران خود می گفتیم و آینده شان. چقدر همیشه مراقب همه بودی رویا. چقدر همیشه مراقب همه هستی. غم همه را میخوری به جز خودت.
مغازه که می رفتیم دنبال ارزانترین جنس ها می گذشتیم. پولت را ذخیره می کردی و خانه می فرستادی رویا. پولی که کار کرده بودی..
سال آخرت که باردار بودی و میرزا کابل بود، من آکسفورد بودم، تنها بودی رویا. دانشجو بودی. از خانه کوه ها و اقیانوس ها دور بودی. در میان بیگانگان. اما هیچ وقت شکایت نمی کردی. قهرمانیت برایم مسلم شده رویا.
یادت هست رنگ ناخون می زدی برایم؟ چای و بادام و آهنگ های هندی می بود.. آنروزی که روی چمن ها دراز کشیدیم یادت هست؟ هر دو دعا کردیم. چقدر از میرزا یاد می کردی آن روزها.
هیچ وقت آن نخستین عید یادم نمیرود، که پشت دروازه برایم نامه و هدیه گذاشته بودی. متعجبم کرده بودی. بعد بارها شگفت زده شدم از مهربانی ات، از هوش سرشارت، از توانایی بی نظیرت در درک و دوست داشتن آدم ها، از توانت در آرام کردن شان.
سه سال در سمیت تنها نبودم رویا.. چون تو بودی. چون در تنهاترین لحظاتم مطمئن بودم که هستی، که برای من وقت داری، که فکر نمی کنی در نیمه شب پیاده روی، دیوانگی است، که با من فیلم های رمانتیک و احمقانه هندی را تحمل می کنی، که برایم غذای افغانی می پزی.. و همه بی قراری ام را، با جمله هایت، با قصه هایت، آرام می کنی. تو از همه عشق های کوچک و بزرگ من باخبری رویا.
به تو که فکر می کنم به یاد متانت می افتم، کوهواره گی، شکوه، مهربانی محکم و آرام. هر چیزی که خودم ندارم.
تو دشواری رویا. بسیار دشوار. سرسخت. مقاوم. تسلیم ناپذیر. گاهی لجوج و کینه توز. اما همیشه صادق. همیشه بی ریا. همیشه متواضع.
تو تظاهر یاد نداری. تو خودت هستی، صریح، بی پرده، گاهی ناهموار، گاهی تیز، اما همیشه خودت.. تو آنقدر خودت هستی و آنقدر از خودت بودن نمی گریزی که من غبطه میخورم رویا.
یار دبستانی من.. خواهر بامیانی من.. تو شبیه کوه های وطن ما هستی. مغرور و بلند همت و استوار..
یادت هست آنروزی که در باغ بابر می دویدیم و بلند و کودکانه می خندیدیم. تابستان بود. ما با هم می دویدیم رویا. ما سه سال با هم دویدیم. ما حالا هم با هم..
دوستی ات رویا، برای من، صخره و پناه گاه است. امنیت و شادی است.
تو از تاثیر گذارترین انسان هایی هستی که می شناسم. از الهام بخش ترین..
دلتنگت. بسیار دلتنگت.

۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

زنان زنده گی من/یک روز، یک زن 2: عمه خدیجه

کودکیش را در قریه کوچک و کم آب شان، در خانواده ی بزرگ و ناخشنود گذشتاند. سه مادر داشت و پدری بد خلق و کم توجه.
چون دختر بود، کسی به فکر درس و سوادش نشد. 14-15 ساله بود که شوهر کرد. شوهرش از اقوامشان بود. جوانی مهربان، کم حرف، گوشه گیر. بعد از ازدواج، چنانکه رسم بود به حویلی شوهر کوچید و باید با زنان ایور و خشو و خانواده شوهر، خو می گرفت و در دلشان جا باز می کرد.
19 ساله بود که بیوه شد. شوهرش، که تنها تکیه گاهش در آن خانواده بزرگ و جنجالی بود، و تنها مردی که به او محبت ورزیده بود و توجه داشت، به یک بیماری مرموز مبتلا شد و جوان و ناکام از جهان رفت. خدیجه جوان، وقتی شوهرش از دنیا رفت، مادر یک پسر سه ساله شیرین سخن و شوخ بود، پسری که یگانه تسلی دلش بود، این بیوه جوان، همچنان باردار دومین فرزندش بود. مدت کوتاهی بعد از مرگ پدر، پسرک هم با یک بیماری مرموز، تب کرد و تلف شد. همه میگویند پسرک"نظر" شد از بس خوشرو و شیرین زبان و تیزهوش بود. خدیجه، بیوه و فرزند مرده و باردار، زنده گی را از همیشه ناخواستنی تر می یافت.
اما به خاطر کودک در راهش، و به خاطر روحیه مقاوم خودش، خدیجه زنده گی را زنده ماند و بعد از موعد مقرر دختری به دنیا آورد که دوباره دلش را به این دنیا گرم کرد.
دقیقا 24 سال بعد، یک ماه قبل از امروز، فریده، دختر خدیجه از دانشگاهی در کالیفرنیای امریکا در رشته بازرگانی و زراعت لیسانس گرفت و برای همیشه نزد مادرش به کابل برگشت.
عمه خدیجه، که 24 سال است بدون همسر زنده گی می کند، حداقل 20 سالش را هر روز برای آزادی خود و دخترش جنگید. نخست برای حق مجرد ماندن خودش و حق حفظ دخترش. بعد برای حق درس خواندن دخترش. وقتی دخترش به شش، هفت سالگی رسید، عرصه بیشتر از همیشه برای او تنگ شد. آرزوی او، با سواد کردن دخترش بود. آرزوی خشویش، نزدیک خود نگهداشتن یگانه "نشانی" پسر محبوبش بود. در قریه ای که خدیجه و خانواده شوهرش زنده گی می کردند، درس خواندن برای دختران، دور از ذهن بود. خدیجه که خود خواندن و نوشتن نمی دانست و در قریه ای می زیست که مکتب دخترانه نداشت، برای با سواد کردن دخترش به خانه برادر کوچید. خشویش این را بر نتافت و به همه "بزرگان" شکایت ها برد تا دوباره خدیجه و فریده را برگرداند. خدیجه بارها جنگید. دخترش را ازش گرفتند. دوباره دادند. به خانه شوهر برگشت. از خانه شوهر بیرون شد. وقتی دختر کمی قد کشید، خدیجه باید برای مجرد ماندن او هم می جنگید.. از دید مردم آن قریه، فریده 13 ساله، آماده بود همسر ومادر شود.
24 سال گذشته از زمانی که همسر خدیجه، او را تنها گذشت. یک دختر 19 ساله، باردار، فرزند مرده، در میان یک قبیله آدمی که همه زنده گی او را برایش برنامه ریزی کرده بودند. یک قبیله مردمی که حق انتخاب خدیجه را و حرمت به کرامت انسانی او را، با شوهرش به خاک سپرده بودند. مردمی که یک عمر، با یک زن تنها جنگیدند و باختند.
خدیجه، عمه من، که بر گردن من و خواهران و برادرانم حق مادری دارد، زنی ملایم و نماز خوان و مهربان و ساده است.. خدیجه، عمه من، که از زمان تولدش، تمام سرنوشتش را تسلیم و قربانی دادن تجسم کردند و تصمیم گرفتند، زنی مبارز و جنگجوست. زنی خود ساخته. زنی که فرزندش را به تنهایی و در برابر همه زمانه، آنگونه که خود میخواست بار آورد: آزاد، تحصیلکرده، خودمختار، شادمان. خدیجه، عمه من، که در 19 سالگی سرنوشت او را از مهمترین داشته هایش محروم کرد، یک روز هم تسلیم محرومیت نشد. یک روز هم، خود را مظلوم ندانست. خدیجه، عمه من که قرار بود بی سواد باشد، در سی و چند سالگی، خواندن و نوشتن آموخت. خدیجه، که قرار بود زن دوم یا سوم مردی ناشناس گردد، امروز آزاد و مغرور آنگونه که خود میخواهد، زنده گی می کند. خدیجه، که قرار بود یک قربانی دیگر زن ستیزی، یکی از میلیون ها زن تلخ و شکست خورده و رنگ باخته و بدبین و از زنده گی بیزار باشد، امروز زنی با نشاط، زنده، پر مهر، با همت و قدرتمند است. خدیجه، که می گفتند صلاحیت تصمیم گیری در مورد زنده گی خودش را ندارد، در انتخابات شرکت می کند، رای میدهد، نظرات سیاسی اش را با جرئت بیان می کند، و مهم تر از همه، در همه تصمیم های بزرگ زنده گیش خودش یگانه تصمیم گیرنده است. او مصیبت های پیش بینی شده و مصیبت های پیش بینی نا شده را شکست داد، جنگ را، مهاجرت را، تبعیض را، فقر را و به دخترش هدیه ای داد که آرزوی هزاران انسان است: آزادی و آموزش.

عمه خدیجه، یکی از قهرمانان من است. یکی از کسانی که فکر کردن به او به یادم می اندازد که هیچ از دست دادنی، مبارزه ای، شکستی نمیتواند انسان را کاملا نابود کند، اگر انسان بخواهد که بماند و بخواهد که مبارزه کند و بتواند که عشق بورزد، خواهد ماند و زیبا زنده گی خواهد کرد. فکر کردن به او به یادم می اندازد که هیچ گاه، هیچ گاه، نباید جبونانه تسلیم وضعیتی شد که توان رشد و شگوفایی را از تو بگیرد.. که دنبال رویاهای خود رفتن و برای آنها جنگیدن، خودخواهی نیست.. که خیلی وقت ها، فقط خودت می دانی که بهترین چیزها برای تو چیست.. که تا حد توان نباید گذاشت توان تصمیم گیری انسان، قربانی مصلحت ها شود. فکر کردن به او به من جرئت می دهد رویاهایم را دنبال کنم.

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

زنان زنده گی من /یک روز، یک زن 1: مادر

در زمان امتحانات، روزهای دلشکستگی، وقتی می ترسم، زمانی که تنهایی بر شانه ام سنگینی می کند، قبل از سفر، در جریان سفر، در زمان رسیدن، در بیماری و هر وقت دیگری که دلم برای خودم می سوزد، وقتی کسی نا امیدم کند، در گرسنگی شدید، در اندوه دل بر انداز، فکر کردن به مادر مایه تسکین، تقویت خاطر و روحیه گرفتنم می شود. در زمان تنبلی، او را به یاد می آورم که به پاس زحماتش، من هم کمی بکوشم. در لحظات افتخار و شادمانی، نخستین کسی که دلتنگش میشوم اوست.
هر چه بزرگ سال تر میشوم به مهرش وابسته تر می گردم، از مقامش در زنده گی ام با خبرتر. وقتی با هم هستیم، گاهی مثل سایه دنبالش می کنم. گاهی حتی وقتی کنارش هستم، دلتنگش می شوم. در تمام این جهان پهناور، بیش از همه، میتوانم در انظار او واقعا همه حجاب ها را کنار بزنم و از کودک بودنم، مضطرب بودنم، بد خلق بودنم، بیهوده بودنم، نهراسم. در تمام این جهان پهناور، شاید کمتر کسی مثل او مرا بشناسد و هیچ کسی مثل او مرا در بدترین حالاتم تحمل نمی کند. در تمام این جهان پهناور، تنها کسی که حتی آزار دهنده ترین و بیهوده ترین عاداتم را دوست داشتنی می یابد، اوست. در تمام این جهان پهناور، در جمله عده کوچک انسان هایی است که از دست من و به خاطر من بسیار رنج کشیده ست و در کنار پدرم، کسی که خودم را بیش از همه مدیون او میدانم.
زنی کوچک اندام، پر انرژی، گاهی تند خو، گاهی کم حوصله، بسیار پر مهر، بسیار مغرور، زن مراقب، بسیار عظیم، بسیار شجاع، بسیار صبور، بسیار فروتن، بسیار زیبا، بسیار موقر، بسیار با همت، بسیار قوی، بسیار ستم دیده ولی نه ستم کش، محکم تر از کوه های وطنم، بسیار ایثارگر و بیش از اندازه سزاوار ستایش..
زنی که شاید خیلی ها نمی بینندش. زنی که شاید خیلی پشت پرده ماند، مثل سایه ماند. اما هرگز سایه نشد. زنی که همیشه آنجا بود.
زنی که مهرش مهمترین پناهگاه زنده گی ام است.. که سر روی دامنش گذاشتن بهتر از سفری به بهشت است. زنی که خشمش، خنده اش، نگاهش، گریه اش، رفت و آمدش، برنامه هایش، امیدهایش، پر از عشقی چنان بزرگ، چنان سر گیچه آور است که هر چه کنم در برابرش کم می آورم.
زنی که شاید بعضی از دل آزارترین حرف ها را به او گفتم. بعضی از جنجالی ترین دعواها را با هم داشتیم ولی همیشه میدانستم که همیشه میتوانم به او برگردم.
زنی که ریسمان خداست در زنده گی ما.. که اگر یک روز هم از ما دور برود، بدون او پراگنده میشویم.
زنی که الفبای زنده گی را و الفبای زنانه گی را کوشید به من یاد بدهد.. زنی که من هرگز در مهر، در از خود گذری، در شجاعت، در استقامت و زنده دلی، و توان ققنوس بوده گی، نمیتوانم به پای او برسم. زنی که زنانه گی اش مرا میخکوب می کند، شگفت زده می کند وهمیشه، همیشه احترامم را بر می انگیزد.
مادرم شاخص ترین زن زنده گی من است.. زنده گی اش همیشه از مهر و شادمانی و کامیابی معطر باد.
....
پ.ن: صدمین سالگرد روز جهانی زنان بهانه ای شد که تا بلاخره در مورد زنان زنده گی ام بنویسم.. کاری که میخواستم/باید مدتها قبل کنم. شما هم اگر میخواهید در این از زن نویسی با من همگام شوید، بسم الله. دوست دارم در مورد زنان زنده گی شما هم بدانم.

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

خشونت، خشونت است...

در یک ماه اخیر، حملات تروریستی و کشتار افراد ملکی در افغانستان افزایش یافته است. در چند هفته اخیر، چند مورد بسیار تکاندهنده عمیقا بر نگرانی و وحشت جمعی ما افزوده است. از حمله تروریستی در مرکز شهر کابل تا حمله به یک بانک و کشتار بی رحمانه افراد ملکی در ننگرهار، تا حمله تروریستی در قندوز و اخبار شکنجه و قتل زنان در ولایات مختلف، همه از شکننده گی زنده گی و بی ثباتی اوضاع در افغانستان حکایت دارند. به خاطر حضور هر روز گسترده تر رسانه ها در زنده گی ما، این اخبار به زودترین فرصت به همه جای جهان سفر می کنند و صحنه های دلخراش از کوچه های کابل و ننگرهار، به صفحات کمپیوتر و تلویزیون ما می آیند و وحشت و بی ثباتی را حتی برای آنانیکه کوه ها و دریاها دورند، زنده، جاری و واقعی می سازند.
این اخبار تکاندهنده، خواب و کابوس و بیداری و تفریح و خلاصه همه زنده گی مرا هم مثل خیلی از افغان های دیگر (هر چند لزوما به پیمانه بسیار کمتر از کسانیکه اکنون در افغانستان هستند) تحت الشعاع قرار داده است و به حس وحشت، نگرانی و بی قراریم افزوده است. اما آنچه به همان اندازه اگر نه بیشتر، وحشت آور و نگران کننده است، پاسخ های افغانان مشتری فیسبوک و غیره رسانه های انترنیتی، که قشر جوان تر ( اگر نه باسوادتر) افغان ها هستند، به این گونه حملات است. طبعا، نخستین واکنش همه ما خشم است و من خودم این خشم را بارها تجربه کرده ام و می کنم. اما برای اینکه در مورد این مسئله فکر اساسی کنیم، باید از خشم فراتر رفت، و به استثنای کسانی که مستقیما خانواده هایشان از این حوادث، خدا نکرده، آسیب دیده اند، فکر می کنم همه باید توان فراتررفتن از خشم یا عقلانی خشمگین شدن را داشته باشیم.نگذاریم خشم چشم عقل را برای همیشه کور کند. خشم یک واکنش طبیعی انسانی است و در این مورد (حملات انتحاری) شاید بیش از هر موردی روا. پرسش این است که خشم خود را متوجه چه کسانی می کنیم و قدم بعدی چیست؟ یا نتیجه فوران این خشم به صورت نفرت کور، چی میتواند باشد؟
واکنش ها به حوادث دلخراش در میان این دسته مشخص افغان ها (افغان های انترنیتی) به چند دسته است:
1- مرگ و لعنت بر پاکستان- بیایید این واکنش را بررسی کنیم. احتمال اینکه حلقاتی در پاکستان در این حملات نقش سازمان دهنده را داشته باشند، وجود دارد. ولی الف) این حلقات نماینده همه پاکستانی ها نیستد ب) حتی اگر همه مردم پاکستان تصمیم گرفته باشند افغانستان را ویران کنند ( که بسیار نامحتمل است) لعنت گفتن و مرگ آرزو کردن هیچ مشکلی را حل نمی کند و به جای آن، فقط به نفرت و بدبینی و خشونت می افزاید. و من فکر نمی کنم در شرایط فعلی افغانستان، ما بیش از حد از هر سه پدیده (نفرت، بدبینی، خشونت) داریم و باید تلاش کنیم از مقدارشان بکاهیم. شما موافق نیستید؟ بر علاوه، لعنت فرستادن بر پاکستان، در پاسخ به حملات انتحاری، نه تنها قدرت تحلیلی گوینده را در انظار دیگران زیر سوال می برد، بلکه نشان میدهد گوینده/پیام گذار نه وقت و نه علاقه دارد عمیقا در مورد دلایل این حملات خشونتبار فکر کند و میخواهد با انداختن مسئولیت به گردن "پاکستان" راه آسان را انتخاب کند.
2- مشکل از پشتون هاست. چیزی شبیه همان رویکرد قبلی با همان نتایج یا بی نتیجگی! با این تفاوت که گفتن این حرف به خشونت و نفرت بیشتر دامن می زند، همه پشتون های صلح طلب را به حاشیه می راند، و هنوز هم حملات انتحاری به شدت سابق اتفاق می افتد و بیش از همه، در میان پشتون های ملکی قربانی می گیرد.
3- مشکل از اسلام است. شبیه دو رویکرد قبلی فقط مشکل سازتر و بی اساس تر. چون گروه بزرگی از جمعیت زمین را به شکل بسیار ساده شده ای تعریف می کند. بر علاوه این را کاملا نادیده میگیرد که فجایع مشابه در جوامع غیر مسلمان دینی و غیر دینی اتفاق می افتد.
4- انتحاری های بیمارهای روانی هستند، افغان نیستند، مسلمان نیستند و...- این در واقع ادامه همان واکنش های قبلی ست. نخستین واکنش ما به پدیده چنین ویرانگر و بی سابقه و درد آور، تلاش برای "بیگانه" کردن آن است. این واکنش طبیعی انسانی هست. هیچ کس نمیخواهد آن آدم بد باشد. همه میخواهند این مسئولیت را به گردن دیگران بیاندازند. چیزی که شخصا برای من نگران کننده است این است که 9 سال گذشته و بیشتر ما هنوز از این واکنش نخستین و خشمگین، فراتر نرفته ایم. هنوز خیلی های ما از محکوم کردن این حملات می هراسیم و حتی وقتی محکوم می کنیم، واکنش ما فقط خشمگنانه و پر از نفرت است و در پی ریشه یابی این مسئله نیستیم. نگرانی من این است که اگر ما برای مدت طولانی تر این توهم "پاکستان است، پشتون است، اسلام است، بیماری روانی است، پسر همسایه است... و من نیستم" را ادامه بدهیم و به این بسنده کنیم، نه تنها حملات بیشتر و بیشتر شوند بلکه برادران و خواهران و عزیزان خود ما هم به چنین موجوداتی مبدل گردند... به آدم هایی که از کشتن و دریدن و حمله انتحاری بیمی ندارند.. چون تا زمانی که در جامعه ای زنده گی می کنیم که مردم به دست کودک خود تفنگ پلاستیکی می دهند و مردانه گی را با جنگ آوری تعریف می کنند و برای مردم کشور همسایه آرزوی مرگ دسته جمعی می کنند و در مبادلات شان در فیسبوک و انترنیت و روزنامه شعار مرگ بر و لعنت بر می فرستند، امید نجات نیست.. و من، که همیشه متعجب بوده ام این گرگواره گی انتحاریان از کجای فرهنگ با شکوه و چند هزار ساله من می آید که سرشار از شعر و تغزل و موسیقی است.. از کجای سرزمینی که شصت سال پیش از امن ترین و مهمان نوازترین نقاط دنیا بود... وقتی این پاسخ ها و واکنش ها را می بینم، کم کم کمتر متعجب و بیشتر وحشتزده می شوم.
.. خشونت، خشونت می زاید.. و در این مرحله، ما توان خشونت بیشتر از این را نداریم.. نخستین قربانیانش، خود ما خواهیم بود. کاش کمی ریشه دارتر در مورد جامعه و فرهنگی فکر کنیم که در این سی سال اخیر خلق کرده ایم، که اینگونه گرگ پس از گرگ می آفریند.. کاش بیشتر در مورد شهامت اخلاقی بیاندیشیم و اینکه در زنده گی خود، در خانواده های خود، در نوشته و کار خود، چقدر کوشیده ایم برای آن جوان "پشتون" جامعه بهتری خلق کنیم، از خشونت در لفظ و فکر و کار خود بکاهیم، بر مهر و مدارا و عقلانی اندیشیدن بیافزاییم حتی زمانی که ویدیوی دلخراش یک سنگسار را می بینم. چون علت اصلی سنگسار، نه پاکستان، نه اسلام، بلکه تک تک کسانی هستند که خشونت را یگانه راه حل می دانند، تک تک کسانی که عقل، خرد، شعر و مهربانی و ملاطفت را از زنده گی ربودند.

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

آسمان شدن..

آسمان شو، ابر شو، باران ببار
آب اندر ناودان ناید به کار
-مولانا-

یاد من باشد...

خاور میانه بی قرار و شکوهمند..

نگرانت می شوم و هرگز تو را نشناخته ام.. هنوز ندیده امت و دلتنگت می شوم.. و از اینجا، یک دامن دعا و بغل بغل امید برایت می فرستم..
مبارز ایرانی. مبارز بحرینی. مبارز لیبایی.. جنگنده گان صلح.
تو چشم خاور میانه ای. من تو را دوست دارم. من به تو نیازمندم. تو امید منی.
شبانه، خواب های ما را تسخیر کرده ای. روزانه جرقه چشمان ما از تو می آید. اشک ما، بغض ما، برای توست.
خاور میانه، این سال سال تو خواهد بود.. خاور میانه، تو امسال بیشتر از همیشه شایسته تحسینی.
خاور میانه، مردمان خوب جهان را سرفراز کن، امید را، مبارزه را، ایمان را، آرمان گرایی را.