همیشه اندوه در کمین است. اندوهی که خشم و بیچاره گی می آورد..
وطنم، کی آرامت خواهند گذاشت؟
۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۲۴, یکشنبه
گاهی با هراس، با شادمانی، با جنون، حس می کنی زنده گی کامل است.
این روزها، من فکر می کنم زنده گی چیزی کم ندارد.. زنده گی، با تمام شور در رگ هایم می دود.. و من حس استغناء دارم. بی نیازی. زیبایی. کمال. شادمانی. مهر. حس می کنم خودم را، آنگونه که هستم، با تمام ضعف ها و کاستی ها دوست دارم. باران بی پایان انگلستان نمیتواند اندوهگینم کند. در کوچه به همه کودکان لبخند می زنم. قلبم را، هیچ کسی نمیتواند بشکند. تبسمم را هیچ کسی نمیتواند از لبانم بدزدد.
حس می کنم، بلاخره، بعد از بسیار افتادن و افگار شدن، از بعضی جهات کمی بالغ شده ام. کمی آسان گیرتر شده ام بر خود ولی همچنان کمی پرکارتر، مفیدتر و کمال طلب تر شده ام..
دوست دارم این حس کمیاب و کم نمای رضایت را.
...
راستی.. فردا.. عید بر عاشقان مبارک باد! صرف نظر از بحث ها در مورد تجاری شدن این روز و غربی بودن آن و...، فردا یادآور دیگری است برای این که "قدر همدیگر بدانیم"..
۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه
ناکافی
آنقدر که باید تلاش نمی کنم.
آنقدر که باید، خوب نیستم.
آن طور که باید، مهر نمی ورزم.
ناکافی آفریدند مرا.. ناکافی مانده ام.
این غمگینم می کند.
آنقدر که باید، خوب نیستم.
آن طور که باید، مهر نمی ورزم.
ناکافی آفریدند مرا.. ناکافی مانده ام.
این غمگینم می کند.
۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه
غربت
خسته ام و درس دارم. بسیار درس دارم. نخوانم، غرق میشوم.
..
نبودم که آمدی. چقدر متنظرت بودم. چقدر از این جا بی قرار بودم. که اگر می بودم به استقبالت می آمدم. که "مانده نباشی" می گفتم ترا. دوباره کابل را از چشمان تو کشف می کردم. نبودم که هیجان مادرت را میدیدم در لحظه در آغوش گرفتن تو. میبودم تماشایت می کردم که چگونه آرام آرام عادت می کنی دوباره به کابل. میبودم که دفتر می بردمت و با هم خرید می رفتیم و روزهای طولانی در خانه با هم می نشستیم و می پختیم و حرف می زدیم و "ستاره افغان" تماشا می کردیم. میبودم که در لحظه های خستگی ات، آرامت می کردم، در لحظات خشمت، به تو گوش میدادم، در لحظات دلتنگی ات، می خنداندمت، دختر..
....
نیستم که محکم بغلت کنم. محکم. نیستم در این روزهای جادویی زنده گی ات. که با هم برویم و در "واخان" بنشینیم و چای بخوریم و گپ بزنیم. که تو از او بگویی و چشمانت بدرخشد. من سوال پیچت کنم. از کار و بارش بپرسم. از جزئیات آخرین دیدارتان. از همه چیز. و تو بگویی و بگویی و چشمانت بیشتر بدرخشند و صدای خنده های ما، پرنده ها را مست کند.
...
نیستم که کلان شدن رفعت را تماشا کنم. که با رویا و رفعت هر سه گلبهار سنتر برویم. برایش کلاه های مقبول بخرم. کلاه های سبز. با رویا بحث های فیمینستی کنیم و میرزا ما را باغ بابر ببرد. نیستم که رفعت با دستان کوچکش انگشتم را بگیرد و به مویم چنگ بزند و عینکم را بردارد و گوشواره هایم را بکشد. نیستم که بخندانمش، مراقبتش کنم، با او بازی کنم.
...
نیستم که آهسته آهسته حصار دور قلب شما را بشکنم، شهریار من.
....
چقدر نبودم من. دلم گرفت.
۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه
مهر
جهان را، نمیتوان بدون مهر تصور کرد.. بدون مراقبت. بدون همراهی.
در این روزها به این فکر می کنم که چگونه مهر است که گوشه های مختلف زنده گی ام را به هم وصل کرده است.. که لابلای زنده گی ام تنیده است و پشت سر همه انگیزه هایم، همه بهانه های شادمانی ام و حتی همه جاه طلبی هایم ایستاده است..
بدون مهرورزی عزیزانم، زنده گی کامل نیست، غنی نیست.. زنده گی ام را نمی توانم تصور کنم. زنده گی ام مرده است..
بدون مراقبت، روحم دلتنگ خواهد شد.. بدون یک زنگ غافلگیرانه به یک دوست، نامه های طولانی، دست روی شانه یک دوست گذاشتن.. بدون سرپرستی، خبرگیری، کمک، حضور... من نیازمند مراقبت از دیگران هستم.
و آنها که ترانه های به یادماندنی میخوانند، مهر می ورزند.. و آنهایی که زیبایی می آفرینند، کارشان مراقبت از قلب و روح و جرقه های چشمان ماست.. حتی اگر خود ندانند.. و آنها که عیب می پوشند، گاهی تقصیر را تحمل می کنند، گاهی تو را تشویق می کنند، گاهی با عسل آلوده ترین صدای جهان سرزنشت می کنند.. گاهی از تو میخواهند کمی بهتر باشی، چون میدانند ظرفیتش را داری..به تو مهر می ورزند
هر کسی سبک مهرورزی خود را دارد.. فرانچیسکا، روزی ده بار می بوسد عزیزانش را. دیوید به شوخی ترا به مبارزه می طلبد. ویل برایت شیر، دوا و توت زمینی می خرد. پروچیستا به یادت می آورد که میتوانی.. یایل رمان های محبوبش را به تو هدیه می دهد.. و در خانه پری، که ناگهان از تو میخواهد او را به یک مهمانی همراهی کنی.. و پروانه.. و فریده.. و نورجهان که همه جا برایت اشعار عاشقانه می نویسد..
و وقتی انسان ها را میشناسی، آهسته آهسته با شیوه مهر ورزی شان آشنا می شوی.. و آهسته آهسته می فهمی وقت هایی را که مهر ورزی شان صمیمانه است.. یا سرسری است.. یا نیست.. و یاد می گیری مراقبت کنی، مداوا کنی، صبور باشی.. و گاهی فقط تو مهر بورزی..
تا عزیزت، دوباره، بعد از سرگشتگی، به جهان خودش برگردد و توان مهرورزی خود را باز یابد..
و من، مدتی بود که فکر می کردم مهر، بند است، اسارت است... نیاز به مراقبت، احتیاج است.. و احتیاج بد است.. و استقلال خوب است.. و مهر، درد است.. ولی حالا حس می کنم که مهر وسیع تر از عشق است.. وسیع تر از درد است.. وسیع تر از احتیاج است.. گاهی مهر وسیع تر از خود زنده گی است.. و جهان، نیازمند مهر است.. و نیاز همیشه بد نیست.. و بند همیشه بد نیست..."من از آن روز که در بند توام، آزادم"...
..
و من، سپاسگزارم برای همه مهری که در رگ های زنده گی ام می دود.. و همه چیز را واقعی تر و ارزشمندتر می سازد و زنده گی را زیستنی تر...
۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سهشنبه
چه را میجوید این دل...
در میانه این همه ورق و کاغذ و افکار پراگنده و فلج فکری و ... دلم یک چیز زنده و واقعی میخواهد. چیزی شبیه بهار، شبیه بیدار شدن زمین. چیزی شبیه رویش گل، شکافی در زمین.. چیزی شبیه زمزمه چشمه ای در بیشه ای سبز...
دلم گرما میخواهد. گرمای سوزنده. گرمایی که بی تابم کند و خودم را به آب بزنم.
به آب کوکچه شاید.. و دختران در اطرافم غوغا کنند. من چشمانم را ببندم. تازه گی توت در دهانم.
دلم میخواهد کار کنم. با دستانم. دستانم خاک آلود شوند، گل آلود شوند.. روی مژه هایم خاک بنشیند و عرق از شانه هایم جاری شود.
در میان این همه فکر، فکر، فکر.. گفتگوهای پراگنده.. دلم فرصتی برای فکر نکردن میخواهد.
در میان این همه کلیشه، کلیشه، کلیشه در مورد زن، در مورد مرد، در مورد رابطه، در مورد زنده گی، یک نقطه صفر می خواهد، یک جای آغاز.. یک پاکیزه گی طبیعی.. یک روایت تازه.
در میان این همه نظم، دلم یک کمی بی نظمی می خواهد، کمی خلاقیت.. آسمان آبی تر از این آسمان میخواهد... بارانی تازه تر از این باران..
جهان نسخه واقعی تر ندارد.. همینی است که است.. و زنده گی، سرشار از کلیشه هاست.. فقط نوع کلیشه ها فرق می کند... پر از روایت هاست.. این را میدانم.. اما دلم از این نظم، از این کلیشه، از این زنده گی تصنعی درون ذهنم، از همه اینها گرفته... حس می کنم نگاه تازه و طبیعی ام را از دست داده ام ودر بهترین حالت جهان را با چشمان فیلم سازها و وبلاگ نویسان و شاعران غمگین می بینم.. جهان را از چشم تیوری ها و ابر روایت ها می بینم... جهان را از چشم کار و معامله و موعد و تاریخ و.. می بینم.. و میخواهم جهان را از چشم دختری یازده ساله در فیض آباد ببینم.. جهان را از چشم دختر قالین باف ترکمن در آستانه عروسی.. جهان را میخواهم از پایین ببینم.. از آنجایی که جهان واقعا اتفاق می افتد.. از چشم مرد دهقان، زنی که باید گاو را بدوشد و کودکی که آب آوردن به عهده اوست..
میدانم چی میخواهم. ده سال بعد میخواهم کجای زنده گی ام ایستاده باشم. چه چیزی برایم درست است. چه چیزی نیست.. با چه نوع انسان ها معاشرت کنم.. همه چیزهایی را که در مورد خودم نمی دانستم حالا حس می کنم می دانم.. و این به شدت ذله ام می کند...میخواستم بدانم و حالا نمی خواهم بدانم.. دلتنگ سرگشتگی پیشین شده ام؟
فکر های بیهوده. فکرهای بیهوده برای فرار از کار.. فرار از این مقاله ای که باید بنویسم. این محفلی که باید تنظیم کنم. که میخواهم.. بلی.. همه این چیزها را من میخواستم.. من میخواهم
دلم آن ساده گی پیشین را میخواهد که غیر قابل برگشت است. دلم چیزهای زنده و واقعی میخواهد که دور هستند از من.. فرسنگ ها.. دلم خلاقیت می خواهد.. فیل ها و رنگین کمان ها... یک عالم رمان خوب... آدم های مورد علاقه ام... تابستان...
با دلم چی کار کنم؟ روانش کنم برود جایی که من تمرکز کنم، کارم را تمام کنم، تا بعد برای کار بعدی فرصت داشته باشم..
نفرین به دل گریزپایم..
...
این نوشته، ویرایش نشده است..
اشتراک در:
پستها (Atom)