۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

غربت

خسته ام و درس دارم. بسیار درس دارم. نخوانم، غرق میشوم.
..
نبودم که آمدی. چقدر متنظرت بودم. چقدر از این جا بی قرار بودم. که اگر می بودم به استقبالت می آمدم. که "مانده نباشی" می گفتم ترا. دوباره کابل را از چشمان تو کشف می کردم. نبودم که هیجان مادرت را میدیدم در لحظه در آغوش گرفتن تو. میبودم تماشایت می کردم که چگونه آرام آرام عادت می کنی دوباره به کابل. میبودم که دفتر می بردمت و با هم خرید می رفتیم و روزهای طولانی در خانه با هم می نشستیم و می پختیم و حرف می زدیم و "ستاره افغان" تماشا می کردیم. میبودم که در لحظه های خستگی ات، آرامت می کردم، در لحظات خشمت، به تو گوش میدادم، در لحظات دلتنگی ات، می خنداندمت، دختر..
....
نیستم که محکم بغلت کنم. محکم. نیستم در این روزهای جادویی زنده گی ات. که با هم برویم و در "واخان" بنشینیم و چای بخوریم و گپ بزنیم. که تو از او بگویی و چشمانت بدرخشد. من سوال پیچت کنم. از کار و بارش بپرسم. از جزئیات آخرین دیدارتان. از همه چیز. و تو بگویی و بگویی و چشمانت بیشتر بدرخشند و صدای خنده های ما، پرنده ها را مست کند.
...
نیستم که کلان شدن رفعت را تماشا کنم. که با رویا و رفعت هر سه گلبهار سنتر برویم. برایش کلاه های مقبول بخرم. کلاه های سبز. با رویا بحث های فیمینستی کنیم و میرزا ما را باغ بابر ببرد. نیستم که رفعت با دستان کوچکش انگشتم را بگیرد و به مویم چنگ بزند و عینکم را بردارد و گوشواره هایم را بکشد. نیستم که بخندانمش، مراقبتش کنم، با او بازی کنم.
...
نیستم که آهسته آهسته حصار دور قلب شما را بشکنم، شهریار من.
....
چقدر نبودم من. دلم گرفت.

۳ نظر:

صحرا کریمی گفت...

این نوشته ات بوی رمانتیک میداد و کمی دلتنگی... خدا خیر کند شهرزاد بانو... اما خودت را درگیر هیچ چیز نکن و بخوان و سر فراز و سربلند بیا کابل و امیدوارم که همدیگر را ببینیم چرا که بنده شدید به شما دختران غیور افتخار میکنم.... من چند روز دیگر تهران میروم ولی باز بر میگردم. در بهاران در وطن باید بود.
زنده باشی و کامیاب.

Shaharzad گفت...

صحرای نازنین سلام
با شما موافقم، خدا خیر کند :). لحن رمانتیک به خاطریست که خیلی در اطرافم عاشق میشوند/شده اند.. به گفته دوستان ایرانی، جوگیر شده بودم وقتی این پست را مینوشتم..
بهار کابل می باشید؟ عالیست.. من نوروز برای دوهفته کابل بر می گردم.. بلاخره شما را خواهم دید!
شما خود میدانید که شما برای من و خیلی از زنان دیگر منبع الهام هستید..

rafiqpoor گفت...

با صحرا بانو موافقم. البته این اولین نوشته با همین مضمون نخواهد بود. بعد از یک مسافرت نسبتاطولانی وبلاگ خوانی خستگی را از تن آدم میکشد بخصوص نوشته های شما.