گاهی با هراس، با شادمانی، با جنون، حس می کنی زنده گی کامل است.
این روزها، من فکر می کنم زنده گی چیزی کم ندارد.. زنده گی، با تمام شور در رگ هایم می دود.. و من حس استغناء دارم. بی نیازی. زیبایی. کمال. شادمانی. مهر. حس می کنم خودم را، آنگونه که هستم، با تمام ضعف ها و کاستی ها دوست دارم. باران بی پایان انگلستان نمیتواند اندوهگینم کند. در کوچه به همه کودکان لبخند می زنم. قلبم را، هیچ کسی نمیتواند بشکند. تبسمم را هیچ کسی نمیتواند از لبانم بدزدد.
حس می کنم، بلاخره، بعد از بسیار افتادن و افگار شدن، از بعضی جهات کمی بالغ شده ام. کمی آسان گیرتر شده ام بر خود ولی همچنان کمی پرکارتر، مفیدتر و کمال طلب تر شده ام..
دوست دارم این حس کمیاب و کم نمای رضایت را.
...
راستی.. فردا.. عید بر عاشقان مبارک باد! صرف نظر از بحث ها در مورد تجاری شدن این روز و غربی بودن آن و...، فردا یادآور دیگری است برای این که "قدر همدیگر بدانیم"..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر