هوا ملایم، بهاری و خوشبوست.. هوا، هوای پس از باران است. هوایی که حریصانه میخواهی فرو ببریش و از گلو تا رگهایت را معطر کند. هوای آرامش است.
روزهای آخرست. مهمانی میروم. خدا حافظی می کنم. مقاله مینویسم و مقاله ای دیگر و دیگر.. شب ها کمی بیخوابم، کمی پریشانم، کمی شادمان از اینکه این سفر به پایان رسیده است.
به پایان؟ گاهی چنین به نظر می رسد که تازه آغاز یافته باشد. این دوستی ها ادامه خواهند یافت، دوستی های که با مراقبت، با ظرافت، با زحمت و با شور وزیبایی شکل گرفته اند. این اعتماد به نفس و خودباوری که نتیجه این سفر است با من خواهد ماند، رشد خواهد کرد. این پیچیده گی مسایل انسانی، پیچیده گی مشکلات، پیچیده گی "راه حل" ها که در کالج ازشان آگاه شدم، بخشی از دید و جهان بینی من گشته اند. دنیایم، بسیار دگرگون شده است، من دگرگون شده ام.
برای رفتن آماده ام. برای تجربه های تازه. اما فکر رفتن اندوهی سبک بر دلم می نشاند. فکر دل کندن، بریدن، پشت سر گذاشتن که بسیار برایم آشنا ولی هنوز هراس انگیزست.
وقتی آمدم خام بودم و بسیار هراسان. هنوز هم خامم اما بخشی از آن هراس رفته و جایش را شجاعت و احساس اعتماد گرفته است که مبارک است.
با انسان های شگفت انگیزی آشنا شدم، انسان های عجیب، "غیر معمولی"، بسیار باهوش، بسیار مهربان، بسیار متعهد.. با انسان های از هر رنگ، هر سلیقه، هرنوع.. با آنهایی که رادیکال هستند و آنهایی که نیستند و آنهایی که نمیدانی چگونه هستند، آنهایی که در هیچ تعریف و طبقه بندی نمی گنجند، با انسان های قابل پیش بینی و با انسان هایی که همیشه غافلگیرت می کنند. با آنهایی که بهشان تکیه می کنی و آنهایی که با تو تکیه می کنند و آنهایی که با تو همگام میشوند. با آنهایی که متحیرت می کنند، آنهایی که ناراحتت می کنند، آنهایی که شادی می آفرینند. با فیمینست ها و پست فیمینست ها، با دین ورزان، با هم جنس گرایان و دو جنس گرایان و گیاه خوران و..، با دموکرات ها و محافظه کارها، با هنرمندان، انجینیران، ادیبان، اقتصاد دانان.. با زنان زیبا، زنان باهوش، زنان توانمند، زنان عجیب.. زنده گی در میان این جامعه کوچک زنان در کالج عجیب و حیرت انگیز و سرشار کننده بوده است.. سرشار، "به سرشاری خوشه انگور"...
و حالا که زمان رفتن نزدیک شده است بیشتر به این سه سال گذشته فکر می کنم. پشیمانی اندک است، کار بسیار بوده است، شادمانی هم کم نبوده در این سه سال، ولی حیرت، گیچی، سرگشتگی، دلتنگی، و خشم، خشم از بی عدالتی، از ناتوانی، هم فراوان بوده است.
یک روز باید بنشینم و در مورد بعضی روزهایم در اینجا بنویسم، در مورد قدرت متحول کننده این سازمان آموزشی که می آموزاند، فکر می انگیزد، دیسپلین می کند، رهنما میشود، آزادی می بخشد... باید در یک پست، نه در چندین پست، از دوستانم بنویسم، از آموزشم، از زنده گیم در اینجا.. که به خاطر داشته باشم، همیشه.. ولی مگر نه اینکه آنچه بخشی از توست، فراموش کردن و به یاد داشتن ندارد..شاید نوشتن نوعی از خدا حافظیست، مرا برای رفتن آماده خواهد کرد.
و آینده.. تا خدا چه بخواهد... برای رفتن به خانه هم بی قرارم. خوشحالم که تابستان فرصت خواهم داشت با خانواده باشم و کار کنم.. فرصت خواهم داشت دوستانم را ببینم و خودم را دوباره در کابل غرق کنم، در زنده گی شتابانش، در نابسامانی وحشتناکش.. رنج خواهم برد، بسیار. اما دوباره وصل شدن شادمانم خواهم کرد.
اگر خدا بخواهد خزان در قاره ای دیگر و کشوری دیگر خواهم بود برای ماستری. دانشگاه اکسفورد لطف کرد و مرا به شاگردی پذیرفت و بورسیه هم گرفتم. خوشحالم، متحیرم، هیجانزده هستم، کمی می ترسم، بسیار سپاسگزارم، از خدا، خانواده و دوستانم و از حمایت بی دریغ شان و اعتمادشان به من.. امیدوارم همه چیز به خوبی پیش برود.. این یعنی دوسال دیگر دوری از افغانستان و از کار.. ولی فکر می کنم نیاز دارم کمی بیشتر به صورت اکادمیک بیاموزم تا بهتر برای کاری که میخواهم بکنم، آماده شوم.
حالا هم میروم که بخوابم. فردا کار بسیار است، نوشتن و درس خواندن و...
شادمان باشید
روزهای آخرست. مهمانی میروم. خدا حافظی می کنم. مقاله مینویسم و مقاله ای دیگر و دیگر.. شب ها کمی بیخوابم، کمی پریشانم، کمی شادمان از اینکه این سفر به پایان رسیده است.
به پایان؟ گاهی چنین به نظر می رسد که تازه آغاز یافته باشد. این دوستی ها ادامه خواهند یافت، دوستی های که با مراقبت، با ظرافت، با زحمت و با شور وزیبایی شکل گرفته اند. این اعتماد به نفس و خودباوری که نتیجه این سفر است با من خواهد ماند، رشد خواهد کرد. این پیچیده گی مسایل انسانی، پیچیده گی مشکلات، پیچیده گی "راه حل" ها که در کالج ازشان آگاه شدم، بخشی از دید و جهان بینی من گشته اند. دنیایم، بسیار دگرگون شده است، من دگرگون شده ام.
برای رفتن آماده ام. برای تجربه های تازه. اما فکر رفتن اندوهی سبک بر دلم می نشاند. فکر دل کندن، بریدن، پشت سر گذاشتن که بسیار برایم آشنا ولی هنوز هراس انگیزست.
وقتی آمدم خام بودم و بسیار هراسان. هنوز هم خامم اما بخشی از آن هراس رفته و جایش را شجاعت و احساس اعتماد گرفته است که مبارک است.
با انسان های شگفت انگیزی آشنا شدم، انسان های عجیب، "غیر معمولی"، بسیار باهوش، بسیار مهربان، بسیار متعهد.. با انسان های از هر رنگ، هر سلیقه، هرنوع.. با آنهایی که رادیکال هستند و آنهایی که نیستند و آنهایی که نمیدانی چگونه هستند، آنهایی که در هیچ تعریف و طبقه بندی نمی گنجند، با انسان های قابل پیش بینی و با انسان هایی که همیشه غافلگیرت می کنند. با آنهایی که بهشان تکیه می کنی و آنهایی که با تو تکیه می کنند و آنهایی که با تو همگام میشوند. با آنهایی که متحیرت می کنند، آنهایی که ناراحتت می کنند، آنهایی که شادی می آفرینند. با فیمینست ها و پست فیمینست ها، با دین ورزان، با هم جنس گرایان و دو جنس گرایان و گیاه خوران و..، با دموکرات ها و محافظه کارها، با هنرمندان، انجینیران، ادیبان، اقتصاد دانان.. با زنان زیبا، زنان باهوش، زنان توانمند، زنان عجیب.. زنده گی در میان این جامعه کوچک زنان در کالج عجیب و حیرت انگیز و سرشار کننده بوده است.. سرشار، "به سرشاری خوشه انگور"...
و حالا که زمان رفتن نزدیک شده است بیشتر به این سه سال گذشته فکر می کنم. پشیمانی اندک است، کار بسیار بوده است، شادمانی هم کم نبوده در این سه سال، ولی حیرت، گیچی، سرگشتگی، دلتنگی، و خشم، خشم از بی عدالتی، از ناتوانی، هم فراوان بوده است.
یک روز باید بنشینم و در مورد بعضی روزهایم در اینجا بنویسم، در مورد قدرت متحول کننده این سازمان آموزشی که می آموزاند، فکر می انگیزد، دیسپلین می کند، رهنما میشود، آزادی می بخشد... باید در یک پست، نه در چندین پست، از دوستانم بنویسم، از آموزشم، از زنده گیم در اینجا.. که به خاطر داشته باشم، همیشه.. ولی مگر نه اینکه آنچه بخشی از توست، فراموش کردن و به یاد داشتن ندارد..شاید نوشتن نوعی از خدا حافظیست، مرا برای رفتن آماده خواهد کرد.
و آینده.. تا خدا چه بخواهد... برای رفتن به خانه هم بی قرارم. خوشحالم که تابستان فرصت خواهم داشت با خانواده باشم و کار کنم.. فرصت خواهم داشت دوستانم را ببینم و خودم را دوباره در کابل غرق کنم، در زنده گی شتابانش، در نابسامانی وحشتناکش.. رنج خواهم برد، بسیار. اما دوباره وصل شدن شادمانم خواهم کرد.
اگر خدا بخواهد خزان در قاره ای دیگر و کشوری دیگر خواهم بود برای ماستری. دانشگاه اکسفورد لطف کرد و مرا به شاگردی پذیرفت و بورسیه هم گرفتم. خوشحالم، متحیرم، هیجانزده هستم، کمی می ترسم، بسیار سپاسگزارم، از خدا، خانواده و دوستانم و از حمایت بی دریغ شان و اعتمادشان به من.. امیدوارم همه چیز به خوبی پیش برود.. این یعنی دوسال دیگر دوری از افغانستان و از کار.. ولی فکر می کنم نیاز دارم کمی بیشتر به صورت اکادمیک بیاموزم تا بهتر برای کاری که میخواهم بکنم، آماده شوم.
حالا هم میروم که بخوابم. فردا کار بسیار است، نوشتن و درس خواندن و...
شادمان باشید
۱۰ نظر:
مبارک شهرزاد جان!
سلام شهرزاد گرامي
چه بگويم واقعا واقعا خيلي خوش شدم كه براي ماستري بورسيه شدي. وخوشا به حالت، كه دريك جهاني زندگي كرده اي كه دنياي از درس است. ازهررنگ و ازهرجا. چه زيباست اين طبعيت انساني اگرواقعا انديشه انساني نيز وجود داشته باشد ورنه رنگ كه يك هم باشند خانه خود را خراب مي سازند مكتب خود را به آتش مي كشند. به هرو اين كشور نيز انتظار چنين فرزندان صادق را مي كشد.
Salaam shahrzad
Mobarak,tamam kardane in yeki,bargashtan be khane va shoroo e yeki dige
khoshhalam barat
من امروز شنيدم
تبريك باشه... اما چي پنهان از خودت كه حسود شدم كمي... هاهاها
زنده باد
هميشه جاودان و پايدار باشي رفيق
به اميد ديدار در قاره ي جديد
شهرزاد عزیز سلام ! خیلی خوشحالم . مبارک باشد .به امید موفقیت های بیشتر و هر چه بیشتر . شاد باشید
تشکر از همه شما دوستان خوبم.. وسعت شادمانی ام را این تبریک های صمیمانه گسترده تر می کند..
!Good for you
شهرزاد جان،
چقدر خوشحال شدم از شنیدن این خبر. بسا حسرتا که بلاخره میسر نشد دیدارشما.
می دانم که لیاقت بهترینها را داری. امیدوارم همیشه روشن و شاد باشی و به روشنی ها بیاندیشی.
آزیتای گرامی تشکر از تبریک صمیمانه تان. حیف شد نتوانستیم همدیگر را ببینم. هنوز هم حسرت آن سیزده بدر را به دل دارم.
خوشحالم که برای کارشناسی ارشد بورس گرفتی، و امیدوارم سفر خوبی به کشورت داشته باشی.
از خوندن وبلاگت لذت می برم.
ارسال یک نظر