۱۳۹۰ آذر ۸, سه‌شنبه

صبح دل انگیز

چه صبح زیبایی! چه روز با شکوهی!
آبی آسمان، آبی تر. وسعت ش، فراختر، نور آفتاب، طلایی تر، مهربان تر.
بالکن دفتر. آرامش. صدای پرنده ها. پیاله چای داغ. با عسل. با لیمو. فضا معطر. نرمی شالم نوازشگر.  پیراهنم بر تنم مهربان، زیبایی بخش، ملایم، جاری.
تمام وجودم را حس می کنم. پاهایم شادمان در کفش. چشمانم متبسم. دستانم پیاله را در آغوش گرفته اند. شادی در قلبم منبسط میشود.
خارش دردناک همه حجرات بدنم متوقف شده،  درد شکاف کننده قلبم ناپدید.
بدنم با خود آشتی کرده است. با همه اعضای خود.  با گیسوان نرم ولی طغیانگرم که سایه چشمانم میشدند، با شانه های درد آلودم.  با ناخن هایم.
شاید از اندوه خسته شده بود وجودم. از بی قراری. از تب. از شب های بیخوابی. از خود-درگیری. خود-ویرانگری.
تسلیمی خوش آیند. تسلیمی شیرین.
و در سرم، هوای آرامش. هوای زیبایی.
هوس خواندن امیلی دیکنسون. یا ویرجینیا ولف.

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

ترس، رکود

در این روزها ترس مرا در آغوش سردش می فشارد. ترس رکود. ترس ماندن. پوسیدن. هیچ چیزی را آغاز نکردن. هیچ چیزی را به انجام نرسانیدن.
میترسم شش ماه بعد از خواب بیدار شوم وهیچ دست آوردی، ره توشه ای، 
میترسم شش ماه بعد هم، هیچ چیز تازه ای در مورد خودم یا جهان ندانم.
میترسم، بی اثر، بی صدا، کم کم ناپدید شوم، کمرنگ، بپوسم، از میان بروم

زنده گی واقعی همین است؟ از رفتن بازماندن. تسلیم محدودیت های خود شدن. رکود را پذیرفتن. هر روز دور خود دیوارهای تازه ای ایجاد کردن. از خود، محافظت کردن و در خود، گندیدن.
میخواهم طور دیگری زنده گی کنم.
نمیدانم چگونه؟
یا میدانم، اما شاید همتش را ندارم. شاید توانش را. 

تنبلی، باعث مرگ من خواهد شد. 
رکود، مرگ است.

۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

جرگه؟

راه ها را بسته اند. رفت و آمد ساعت ها وقت می گیرد.  در سه، چهار روز آینده ادارات دولتی تعطیل خواهد بود. 
امروز وقتی آمدن از خانه به دفتر یک و نیم ساعت وقت گرفت من به حوصله راننده گان در این شهر آفرین گفتم. 
خدا کسی را در این روزها بیمار و محتاج رفتن به شفاخانه نکند.

نمیدانم با این همه جنجال، نتیجه این جرگه چی خواهد بود؟

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

"یا نخل امید بر ندارد"


میدانم دل کندن از این رویا آسان نیست. دل کندن از هیچ رویایی آسان نیست. حرکت کردن، دور رفتن، بریدن، آسان نیست. گسستن آسان نیست. ویران کردن آنچه در خیال ایجاد کرده ای، گاهی سخت تر از ویران کردن چیزهای واقعی است. زیرا خیال شیرین تر، دلنشین تر، زیباتر از واقعیت است.
اما بیا واقعیت را ببینیم گلم. واقعیت را بپذیریم. به این چند ماه گذشته بیندیش. به هفته های امید و انکار و قبول و گریز.. به همه دفعاتی که گریستی یا در مرز گریستن بودی. تو شایستگی حسی، خیالی بهتر از این را داری. نازنین.
این بار نخست نیست، هست عزیزم؟ به دانشگاه فکر کن. تو نوجوان بودی. خوب. با قلبی از طلا. پر از مهربانی. و سری پر از رویا.
او این را نمیدید. تو ندیدنش را.. و ما هم مثل تو کور، به رویای تو دل داده بودیم. آنروز را به خاطر دارم.  روی پله ها. روبروی دیپارتمنت. او کتاب را برایت امضاء می کرد. تو همه محو. مجذوب. شادمان. مغرور. تو همه نگاه. تماشا. و حجب. و تمنا. ناگهان حرفت را برید: ببخشید. دور شده بود او. دور را نگاه می کرد. تو نمیدیدی. ناگهان دیدی. پایت از پله لغزید. احساس حماقت کردی. کم شدی. کوچک شدی. او رفت. دنبال کسی رفت. دنبال کسی که نگاهش سرگردان او بود. تو ماندی. پله ها. و سرمای یک روز پاییزی.
چند سال بعد. خانه یک دوست. بعد از ظهر جمعه بود؟. کنارت نشسته بودم. حرف او شد. حرف یک دوست مشترک. قدیمی. تو نشسته بودی. متین. موقر. فصیح. شادمان. میزبانت می گفت او را دیده است. با کسی. می گفت محفلی خواهد بود. جشن. لباس. چی باید پوشید. از دختر می گفت. که نامش چیست و کارش. من با بیچاره گی میخواستم موضوع را عوض کنم. از زیر چشم دیدمت. دیدم که می فهمیدی. سالها بود که می فهمیدی شاید. اما از خود پنهان می کردی. به خود، دروغ می گفتی.اما باز هم شکستی. چیزی در دلت شکست. وقت شکستن نبود اما. جای شکستن نبود. توی پرشور احساساتی باید خوددار میبودی. و آرام. و متین.
حالا هم، خودت را می شکنی دختر. ماه هاست. و ما تماشا می کنیم. با اندوه. با درمانده گی. حالا هم به دنبال محال هستی. چنان خودت را اسیر این رویا کرده ای که نمی بینی کمبودها را. که نمی بینی که اگر واقعی شود،شاید بیچاره شوی.  سر سختی دختر. سرسخت و لجوج. متمرکز. و حالا، به نحوی از همیشه سخت تر است این وضعیت. حالا که بزرگ شده ای. که به آسانی به ما نمی گویی. به آسانی به خود هم اعتراف نمی کنی. در پنهان کردن، بهتر شده ای. باز هم، در آن چشمان سیاه گویا، ما اندوه را میخوانیم. و من از تصور یک دلشکستگی دیگر، به خود می لرزم. هنوز هم زود است دختر. به ما و خودت قول بده جلو تکرار تاریخ را بگیری. نگذار شش ماه بعد، یک سال بعد، آن درد برای چندمین بار تکرار شود. مهم تر از همه، ببین. واقعا ببین. با چشمان باز. چیزها را آنگونه که هست. نه آنگونه که می خواهی باشد. تو ارزش بیشتر از این را داری، نازنینم.
________
پ.ن: شعر از لاهوتی: یا موسم صبر ما خزان شد- یا نخل امید بر ندارد
 

۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

24

معمولا، دوست ندارم در این جا نقل قول بگذارم. معمولا، نقل قول کردن را هم دوست ندارم، چون یک سری جملات را جدای متن، جدای تاریخ، سخت است فهمیدن، تعبیر کردن.. 
اما در این سالگرد روز تولدم، فکر می کنم این جملات میتوانند تا حدی سالی را که گذشت خلاصه کنند. سال درس های دشوار را. سال کشف دوباره تنهایی را، درد را..سالی که از دوستی، از خانواده، از مهر، چهره دیگری دیدم. از خود.
کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت
.
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست

و رفاقت، اطمینان‌خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند
.
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم‌کم یاد می‌گیری

که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
.
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی

به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
.
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی

که محکم هستی

که خیلی می‌ارزی
.
و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی

خورخه لوئیس بورخس

۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

"کدام کوه و کمر بوی تو داره یار"

صبح یک روز آفتابی در لندن است. در اتاقی آشنا نشسته ام. با نقاشی ها و تزئینات آشنا.  اطرافم عزیزان آشنا. عزیزان مهربان. عزیزان نزدیک
خوشبختم. در این لحظه. در میان این مردم. این خنده های آشنا دلم را روشن می کنند. این نگاه ها. محبت. مهربانی. 
خوشبختم. یک پیاله چای داغ. آواز گروه دنگ شو در اتاق پیچیده است. آفتاب گیسوانم را می بوسد.  لندن در بیرون زنده، پر جنب و جوش، سبز، شکوهمند
شاید آلمان بروم. بعد برگردم. بعد مراسم رسمی فراغتم. یک دوره دیگر از زنده گی ام پایان می یابد. ولی من به این فکر می کنم که یکبار دیگر فرصت دارم دوستان خوبم را در آکسفورد ببینم. مدیونم که یکبار دیگر فرصتی داشتم این جا بیایم و عزیزانم را ببینم و با آنها بخندم و گرم شوم و روشن شوم و منبسط

ممنونم. 

۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

"باید برون کشید از این ورطه رخت خویش"

این یک یادداشت نسبتا قدیمی است که حالا قدیمی تر به نظر می آید. 
گفتم به مناسبت رهایی زودرسم، به قول کابلی ها  "رست" (بالا) کنمش در وبلاگم. 
---
باید کار کنم، اما به تو فکر می کنم، آزاده. به تو که اگر اینجا می بودی، شاید دگرگونه می کردی. شاید تواناتر میبودی. شاید...

آخ، کجای این کار اینقدر سخت است آزاده؟ این آیین کدام قبیله است که من خودم را به آن پابند کرده ام؟ آیین سکوت، آیین درون کوبی، آیین دل آزاری، آیین خود-ویرانگری. 
آخ آزاده. کاش تو اینجا بودی. کاش تو از دستم می گرفتی. شاید همه چیز  آسانتر میشد. 
باید کار کنم آزاده. کار بسیار مانده است. باید تمرکز کنم. باید گیسوان پریشان افکارم را جمع کنم و بیاورم اینجا. بیاورم به دفتر. بیاورم به نوشته. به کار. به تحقیق. 

من شجاع بودم آزاده. یا این کمبود شجاعت نیست. این غرور است و ترس. غروری که مانع حرف زدنم می شود. مانع اینکه سایه تمنا را در چشمانم بخوانند. و ترس، ترس از دست دادن خودم، او، همه چیز. 

و حالا چی در دست دارم، آزاده؟ هیچ، هیچ، هیچ. غرورم را دارم، آزاده.  خودم را. دوستی را. 

نمیدانم گلم. نمیدانم چی باید کرد. ماه هاست در این کشمکش سرگردانم. بلاخره باید تصمیم گرفت. بلاخره باید به ریشه این دل نگرانی تیشه زد. بلاخره باید خود را آزاد کرد. 
اما بعدا چی خواهد شد آزاده. کاش این بعد نمیبود. کاش میدانستم جهان فردا پایان می یابد. کاش جهان فردا پایان می یافت. کاش کلمه "نه" نمیبود در جهان. 
ترسم از "نه" شنیدن است آیا؟ از رد شدن؟ از شکستن؟
چرا فکر می کنم که جهانم را در هم میریزد یک "نه"؟ چه زمانی به دیگری اینقدر قدرت دادم آزاده؟ چه زمانی مجبور اختیار دیگری شدم؟
این گرداب است. تقلا زدن غرقم می کند. تسلیم شدن غرقم می کند. باید بین دو نوع غرق شدن انتخاب کنم.
میدانی آزاده. یک روز یکی به من گفت از گفتن می ترسد. از صراحت می ترسد. گفتم: چون از رد می ترسی؟ یعنی رد اینقدر ترسناک است؟ گفت: ترسناک؟ رد پایان همه چیز است. فرو ریختگی کامل است. ویرانی مطلق. 
فکر کردم مبالغه می کند. فکر کردم بیش از حد مغرور است.
اما راست می گفت آزاده. 
راست می گفت؟
در مانده ام آزاده. دعا هم اینجا سودی نمی کند.