۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

"یا نخل امید بر ندارد"


میدانم دل کندن از این رویا آسان نیست. دل کندن از هیچ رویایی آسان نیست. حرکت کردن، دور رفتن، بریدن، آسان نیست. گسستن آسان نیست. ویران کردن آنچه در خیال ایجاد کرده ای، گاهی سخت تر از ویران کردن چیزهای واقعی است. زیرا خیال شیرین تر، دلنشین تر، زیباتر از واقعیت است.
اما بیا واقعیت را ببینیم گلم. واقعیت را بپذیریم. به این چند ماه گذشته بیندیش. به هفته های امید و انکار و قبول و گریز.. به همه دفعاتی که گریستی یا در مرز گریستن بودی. تو شایستگی حسی، خیالی بهتر از این را داری. نازنین.
این بار نخست نیست، هست عزیزم؟ به دانشگاه فکر کن. تو نوجوان بودی. خوب. با قلبی از طلا. پر از مهربانی. و سری پر از رویا.
او این را نمیدید. تو ندیدنش را.. و ما هم مثل تو کور، به رویای تو دل داده بودیم. آنروز را به خاطر دارم.  روی پله ها. روبروی دیپارتمنت. او کتاب را برایت امضاء می کرد. تو همه محو. مجذوب. شادمان. مغرور. تو همه نگاه. تماشا. و حجب. و تمنا. ناگهان حرفت را برید: ببخشید. دور شده بود او. دور را نگاه می کرد. تو نمیدیدی. ناگهان دیدی. پایت از پله لغزید. احساس حماقت کردی. کم شدی. کوچک شدی. او رفت. دنبال کسی رفت. دنبال کسی که نگاهش سرگردان او بود. تو ماندی. پله ها. و سرمای یک روز پاییزی.
چند سال بعد. خانه یک دوست. بعد از ظهر جمعه بود؟. کنارت نشسته بودم. حرف او شد. حرف یک دوست مشترک. قدیمی. تو نشسته بودی. متین. موقر. فصیح. شادمان. میزبانت می گفت او را دیده است. با کسی. می گفت محفلی خواهد بود. جشن. لباس. چی باید پوشید. از دختر می گفت. که نامش چیست و کارش. من با بیچاره گی میخواستم موضوع را عوض کنم. از زیر چشم دیدمت. دیدم که می فهمیدی. سالها بود که می فهمیدی شاید. اما از خود پنهان می کردی. به خود، دروغ می گفتی.اما باز هم شکستی. چیزی در دلت شکست. وقت شکستن نبود اما. جای شکستن نبود. توی پرشور احساساتی باید خوددار میبودی. و آرام. و متین.
حالا هم، خودت را می شکنی دختر. ماه هاست. و ما تماشا می کنیم. با اندوه. با درمانده گی. حالا هم به دنبال محال هستی. چنان خودت را اسیر این رویا کرده ای که نمی بینی کمبودها را. که نمی بینی که اگر واقعی شود،شاید بیچاره شوی.  سر سختی دختر. سرسخت و لجوج. متمرکز. و حالا، به نحوی از همیشه سخت تر است این وضعیت. حالا که بزرگ شده ای. که به آسانی به ما نمی گویی. به آسانی به خود هم اعتراف نمی کنی. در پنهان کردن، بهتر شده ای. باز هم، در آن چشمان سیاه گویا، ما اندوه را میخوانیم. و من از تصور یک دلشکستگی دیگر، به خود می لرزم. هنوز هم زود است دختر. به ما و خودت قول بده جلو تکرار تاریخ را بگیری. نگذار شش ماه بعد، یک سال بعد، آن درد برای چندمین بار تکرار شود. مهم تر از همه، ببین. واقعا ببین. با چشمان باز. چیزها را آنگونه که هست. نه آنگونه که می خواهی باشد. تو ارزش بیشتر از این را داری، نازنینم.
________
پ.ن: شعر از لاهوتی: یا موسم صبر ما خزان شد- یا نخل امید بر ندارد
 

۷ نظر:

سخیداد هاتف گفت...

سلام شهرزاد عزیز ،
رومن رولان همین ها را در هزاران صفحه می نوشت.ما اما رولانی نداشتیم. با این نوشته هایت بر گوشه هایی از زنده گی ما نور می افگنی که در میان ما کسی تخیل پرداختن به آن ها را ندارد. شادکام باشی.

ساربان گفت...

خیلی معرکه بود،
ولی ما که فهمیدیم!

Shaharzad گفت...

لالا هاتف. تشکر از حمایت دلگرم کننده تان.

ساربان. تشکر. چشم ما روشن که فهمیدید!

انتظار گفت...

شهرزاد عزیز

آینده در انتظار توست. گاهی خیالات به قول خودت خیلی شیرین است اما باید واقعیت را بپذیریم. کمی زمان کار دارد اما گناه خودت هست که سکوت کردی و خودت را بیان نکردی ورنه حالا چنین نبود.
سبز باشی و آینده بهتری در انتظارت است دل قوی دار.

Shaharzad گفت...

برایم جالب است که همه فکر می کنند این نوشته در مورد خودم است.

جمیله جویا گفت...

سلام،
وقتی دلتنگم اینجا سر می زنم و نوشته هایت را می خوانم. زیبا می نویسی. انگار زبان ما هستی و حرف دل را می گویی.
سبز باشی

Shaharzad گفت...

تشکر جمیله گلم.