چه صبح زیبایی! چه روز با شکوهی!
آبی آسمان، آبی تر. وسعت ش، فراختر، نور آفتاب، طلایی تر، مهربان تر.
بالکن دفتر. آرامش. صدای پرنده ها. پیاله چای داغ. با عسل. با لیمو. فضا معطر. نرمی شالم نوازشگر. پیراهنم بر تنم مهربان، زیبایی بخش، ملایم، جاری.
تمام وجودم را حس می کنم. پاهایم شادمان در کفش. چشمانم متبسم. دستانم پیاله را در آغوش گرفته اند. شادی در قلبم منبسط میشود.
خارش دردناک همه حجرات بدنم متوقف شده، درد شکاف کننده قلبم ناپدید.
بدنم با خود آشتی کرده است. با همه اعضای خود. با گیسوان نرم ولی طغیانگرم که سایه چشمانم میشدند، با شانه های درد آلودم. با ناخن هایم.
شاید از اندوه خسته شده بود وجودم. از بی قراری. از تب. از شب های بیخوابی. از خود-درگیری. خود-ویرانگری.
تسلیمی خوش آیند. تسلیمی شیرین.
و در سرم، هوای آرامش. هوای زیبایی.
هوس خواندن امیلی دیکنسون. یا ویرجینیا ولف.
۱ نظر:
چقدر خوب...
ارسال یک نظر