۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

برگشت


عزیزی را دیدم، بعد از مدتها، بعد از شش سال. گویی پاره ای از من که گم شده بود، بر گشت. پاره ای از من که سرگردان بود.
وقتی دیدمش. در آغوش فشردمش. به خاطر آوردم چقدر دلتنگش شده بودم. چنانکه گویی فراموش کرده بودم حتی دلتنگی  او را بعد از این همه ماه و سال. دیدمش و به یاد آوردم چقدر جایش در زنده گی ام خالی بود.
و در حضورش، در کنارش، من دیگری به صحنه آمد و من کنونم را کنار زد. من شادتری، کودک تری، مهربان تری، صمیمی تری، واقعی تری، کم تصنع تری.
در حضورش، هر چه از شش سال پیش در من مانده بود، پر رنگ تر شد و حجاب و نقاب های این سالهای اخیر را کنار زد. در حضورش، با شادی حزن آلودی فهمیدم که دیگر، چنین دوست شدن، برای من کنونی ممکن نیست. این دلبستگی پرشور به یک دوست، این عریانی روح، عریانی دل در برابرش، این چنین بی توقع، بی قضاوت، بی حجاب، صمیمی شدن دیگر دشوار شده است..
که این سالها، من دیوارها ساخته ام و فلتر ها پرداخته ام. که حالا هر جا که میروم و هر کسی را می بینم، این دیوارها با منست، این فلترها...
دیدنش، به خاطرم آورد که در بعضی دوستی ها، گذر سالها، فاصله کوه ها و اقیانوس ها، تفاوتی ایجاد نمی کند. که با بعضی ها، بعد از سالها هم که بنشینی، صحبت مثل چشمه جاری می شود، شفاف، روان، راحت.
دیدنش، به خاطرم آورد که شاید، از بعضی جهات، در گذشته بشر بهتری بودم، بشر خام تری، حتما، بشر کمتر صیقل شده، شاید، اما بشر ملایم تری بودم، مهربان تر، پذیراتر، با خودم راحت تر، واقعی تر.
دیدارش، چشم و دلم را روشن کرد.

هیچ نظری موجود نیست: