۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

چه خاصیتی است در مهر که تو را این چنین آشفته و مجنون می کند؟
 که نگاهی میتواند تو را از زمین به عرش برساند. یک کلام مهر آمیز، دلت را به رقص بیاورد. در چشمانت ستاره ها بدرخشند و لبانت مترنم گردند؟
چه چیزی است در مهر که طعم چای را گوارا تر، نور آفتاب را مهربان تر می کند؟ و همه اشیای روزمره را، اشیای ناچیز آشنا را، درخششی دیگر می دهد؟ که دیگر نان، نان، و خاک، خاک و آب، آب نیست؟ که دیگر همه چیز بیشتر از همیشه است، و بهتر از همیشه؟
این چه شور خانمان بر انداز است که اینگونه به رگ هایت می دود، پشت پلک هایت می نشیند، در دستانت جاری میشود، شور در آغوش کشیدن همه، مهر ورزیدن به همه... 
شور "هفت آسمان را بردرم، و از هفت دریا بگذرم"
شوری که پنجره را، پرده را، میز را، به رقص در می آورد؟

باید ترسید از  این خاصیت؟ از این خاصیتی که شادمانی ات را وابسته می کند به شادمانی دیگری؟ که تو را چنین "مجبور اختیار" دیگری می کند؟
و یا باید شادمان بود، حتی مدیون، که هنوز، دلت این گونه می طپد، هنوز، مهر میتواند تو را چنین افسون کند... که در میانه این شهر خاک زده، بحران زده، پر تنش، هنوز جایی برای مهر می یابی در زنده گی ات؟

چی میدانم.


۱ نظر:

بهروزخاوری گفت...

سلام شهرزاد عزیز
نوشته های زیبای تان را خواندم به من هم سری بزنید