۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

"کدام کوه و کمر بوی تو داره یار"

صبح یک روز آفتابی در لندن است. در اتاقی آشنا نشسته ام. با نقاشی ها و تزئینات آشنا.  اطرافم عزیزان آشنا. عزیزان مهربان. عزیزان نزدیک
خوشبختم. در این لحظه. در میان این مردم. این خنده های آشنا دلم را روشن می کنند. این نگاه ها. محبت. مهربانی. 
خوشبختم. یک پیاله چای داغ. آواز گروه دنگ شو در اتاق پیچیده است. آفتاب گیسوانم را می بوسد.  لندن در بیرون زنده، پر جنب و جوش، سبز، شکوهمند
شاید آلمان بروم. بعد برگردم. بعد مراسم رسمی فراغتم. یک دوره دیگر از زنده گی ام پایان می یابد. ولی من به این فکر می کنم که یکبار دیگر فرصت دارم دوستان خوبم را در آکسفورد ببینم. مدیونم که یکبار دیگر فرصتی داشتم این جا بیایم و عزیزانم را ببینم و با آنها بخندم و گرم شوم و روشن شوم و منبسط

ممنونم. 

۶ نظر:

ساربان گفت...

کار گروه دنگ شو را می پسندم !

صحرا کریمی گفت...

شهرزاد عزیزم
خوشحالم که به لندن برگشتی. هرچند کوتاه. اما حس میکنم که چه میگویی دقیقا درک میکنم. آنقدر خوب است بودن در میان انسانهایی که تو را بفهمند و تو بدون هیچ واهمه ای فقط بخندی. من هم این حس را دارم وقتی به براتیسلاوا بر میگردم. حس میکنم نفس میکشم. چرا اینطور است؟ چرا این حس لعنتی نفس کشیدن را در وطن خودمان نداریم؟ میشود یکی از دلایل این باشد که آنجا کسی را نداریم که با همدیگر بفهمیم؟... نمیدانم... اما برای زندگی کردن در افغانستان احتیاج داری که گاهی نفسهای عمیق بکشی و این نفسهای عمیق را انگار جایی دیگر باید کشید.

Shaharzad گفت...

صحرای گرامی
موافقم. در کابل فضا برای نفس کشیدن هر روز تنگ تر میشود.

جمیله جویا گفت...

شهرزاد عزیز زیبا می نویسی.
فراغت تانرا از صمیم قلب تبریک می گویم.
شما یک الگو برای ما می باشید.

ناشناس گفت...

شهرزاد عزیز امیدوار بودم وفتی به لندن آمدی ببینمت، قرار آمدنت را از دوستان شنیدم و منتظر روز امدنت شدم وقتی سراغت را گرفتم، شنیدم که بی خبر بازگشته ای.
ماناو سبز بمانی

Shaharzad گفت...

جمیله گرامی تشکر. شما و یاران تان در زنان جوان برای تغییر الگوی خیلی های ما هستید.
دوست گرامی ناشناس، معذرتم را بپذیرید. اقامتم در لندن کوتاه تر از آنی بود که باید و خیلی از عزیزان را نتوانستم ببینم. شرمسارم. امیدوارم وقتی شما به کابل آمدید خبرم کنید تا یکبار دیگر فرصت دیدار را از دست ندهیم.