۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

خلاء

شام یک روز پرکار در کابل است. در دفتر هستم. منتظر موتر. بیرون تاریک است. بیرون سرد است. من در اتاقم گرمم. در اتاق روشنم. موسیقی پیچیده در اطرافم. تنهایم.
خالی ام. خالی از درد کشنده این چند ماه اخیر. از درد بیچاره کننده و لذتبخشی که در رگ هایم می دوید. که پشت پلک هایم منتظر ریختن بود و در گلویم بغض می آفرید. 
یعنی تمام شده است؟ از خودم می پرسم. سرگشتگی، حداقل موقتا، تسلیم آرامش شده است. درد بلاخره تنهایم گذاشته است. حس کرختی می کنم در قلبم. در قلبی که تا دیروز بیچاره و پاره و پاره و خون چکان می دیدمش. 

شاد باشم؟ نمیدانم. حتی کمی اندوهگینم. کرختی یعنی کمی بیشتر سنگ شدن. کمی کمتر باز بودن، پذیرا بودن، ماجراجو بودن. 
بعد از ماه ها تلاش، بخش خوش باور وجودم تسلیم شده است. برای مدتی، شاید دچار کرختی بمانم.
کرختی آرام. کرختی بی درد. 
کرختی شاید توانمند کننده. 
یکبار دیگر، شاید بتوانم روی خواهش های احمقانه قلبم پا بگذارم. به خاطر غرور، به خاطر شیرینی، به خاطر خودم. 
باید ممنون نامهربانی های تو هم باشم، گمانم. 
که نماندی شود. که نشد...

۳ نظر:

علی فیروزی گفت...

جمهوری انسانی از شما دعوت می کند به خوانش آن...
درود

پگاه گفت...

آخی

ابراهیم گفت...

سلام
از اینکه فرصتی پیش امد تا در یک وب گردی مطالب دختری را که افکار و ذهن خود را در قالب نوشته بیان می کند نگاهی انداختم بنظر زمان را تلف نکردم اما سوالی برایم خلق شد چه ارتباطی بین نوشتن های شما و مخاطب وجود دارد. آیا اصلامخاطب وجود دارد و یا اینکه بی خیال هر مخاطبی برای ذهن دوم خود می بافی و درون تهی می کنی ؟ بنظرم دچار کمبودی در زندگیت شدی؟